X
تبلیغات
:: اين مهمان ناخوانده ::
  • و باز هم تولدی دیگر
  • سه شنبه پانزدهم اسفند 1391 ساعت 18:30

    امروزم روزیه. باز یه سال دیگه گذشت و باز هم باز متولد شدم. یه سال دیگه گذشت که بهتر از سال قبل بود به جز بیماری های مدام مادرم که خیلی منو آزار داد. نی نی آبجی کوچیکه هم که متولد شد. منم که در ویراستاری تثبیت شدم در محل کار. و با شخصی آشنا شدم که با همه متفاوت بود و هست. بعضی وقتا فکر می کنم چه کار خوبی انجام دادم که خدا چنین عنایتی به من کرد و بعد از سالها که فقط آزار دیدم یه دوست خوب رو کنار من قرار داد. یه سال دیگه هم گذشت و امروز باز یه آغاز دیگه داشتم و باز روز اول از ادامه زندگیم رو آغاز کردم. هنوز زنده ام. هنوز روی پاهای خودم راه میرم. هنوز سنگ صبور هستم و هنوز می تونم لبخند رو بر لبان دیگران بنشونم. پس سال خوبی بوده. خدایا باز هم متشکرم.بخاطر گذشته با همه وقایعش و بخاطر آینده ای که هنوز در لفافه است و هرچه داره بعد برام رو می کنه.

    لینک مستقیم  |  نوشته شده توسط جوجو  | 
  • همه چی آرومه
  • شنبه پنجم اسفند 1391 ساعت 11:37
    سرانجام مامانم رو بردیم دکتر اعصاب و یه سری آرام بخش بهش داده که دردش و قابل تحمل تر کرده.

    نی نی آبجی کوچیکه ۲۹ بهمن ماه متولد شد و این بار یه دختر کوچولوئه که شکر خدا سالمه و تا حالاش که دختر خوبی بوده

    فک کنم حضور نی نی هم باعث شده مامانم زیاد به دردهاش فک نکنه.

    خدا رو سپاس می گم به خاطر اینکه شرایطمون رو از بحران بیرون آورد. منم بالطبع آروم ترم.

    پ.ن.زهرا خانوم که در مورد علائم ام اس سوال کردی. عزیزم قطعا شما ام اس نداری. فک نکن هر علامتی که شبیه باشه با علائم بیماران ام اس حتما همونه. نه عزیزم. مثلا بی حسی دست می تونه فقط به خاطر کم خونی باشه و یا عدم تعادل مشکل از گوش باشه. پس لطفا انرژی منفی نفرست و همیشه بهترین ها رو برای خودت در نظر بگیر. خوب باشی

     

    لینک مستقیم  |  نوشته شده توسط جوجو  | 
  • بی چاره
  • پنجشنبه پنجم بهمن 1391 ساعت 13:8
    حکایتم شده اگر دردم یکی بودی چه بودی

    با خودم می گم نازی ایمانت ضعیف شده. خدا داره واست خیر می فرسته. ولی اگه این هم باشه چه کنم ایمانم ضعیفه. وقتی آدم بیچاره می شه به معنای واقعی یعنی بی چاره یعنی دیگه هیچ چاره ای پیدا نمی کنه برای مشکلاتش می شه حکایت این روزای من.همین

    لینک مستقیم  |  نوشته شده توسط جوجو  | 
  • دوشنبه هجدهم دی 1391 ساعت 9:40
    یه مدته خیلی درگیرم

    مامانم هنوز پاش خوب نشده دچار گردن درد و دست درد شدید شده

    هرچی دکتر می بریم و هر دارویی حالش رو خوب نمی کنه

    فیزیوتراپی هم فایده نداشته

    واقعا کلافه می شم می بینم داره درد می کشه و من هیچ کاری از دستم برنمیاد

    حتی دعا هم اثر نداره

    نمی دونم این قسمت بازی زندگی رو باید چجوری بازی کنم

    لینک مستقیم  |  نوشته شده توسط جوجو  | 
  • جمعه بیست و یکم مهر 1391 ساعت 17:28
    معذرت می خوام

    یه وقتایی می برم ولی نمی نویسم. اون روز خیلی حالم بد بود و واقعا نیاز به نوشتن داشتم. عصر می خواستم بیام پست رو بردارم اصلا ولی اومدم خونه و دیدم مامانم خورده زمین و زانوش صدمه دیده و دیگه درگیر اون شدم. فرداش نرفتم سر کار. تا پنج شنبه هم نت نداشتم.

    واقعا دوست ندارم هیچکی رو ناراحت کنم. بازم معذرت. الان خوبم. مشکلم هرچی هم باشه راه حل داره. خدا رو شکر.

    معذرت که ناراحت شدید.

    لینک مستقیم  |  نوشته شده توسط جوجو  | 
  • سه شنبه هجدهم مهر 1391 ساعت 8:26
    اینکه بخاطر بیماری ام اس قید ازدواج رو بزنی یه چیزه

    اینکه بخاطر اینکه ازدواج نکردی و بچه دار نشدی به دردهای دیگه مبتلا بشی که امانت رو می برن و از زندگی سیرت می کنن دیگه از اون حرفاس

    یه وقتایی خیلی دلم می خواد خدا اینجا بود روبروم تا باهاش دعوا می کردم و شکایت ها رو بهش می بردم

    ولی چیکار کنم حس می کنم خیلی ازش دور شدم. انقدر که دیگه حتی نمی تونم بهش بگم اونایی که تو دلمه

    این نگرانی ها و کم آوردن ها داره خفم می کنه.

    اینکه همش می خورم به در بسته حالم رو بد کرده

    حتی نوشتن هم آرومم نمی کنه

    همین

    لینک مستقیم  |  نوشته شده توسط جوجو  | 
  • پاییز و من
  • سه شنبه یازدهم مهر 1391 ساعت 15:12
    پاییز که میاد تازه متوجه می شم چقدر لذت دارم تو آفتابش که سوزان نیست قدم بزنم و با لذت برگ های خشک رو لگد کنم.

    جالب اینکه متوجه شدم همیشه حتی وقتایی که ناراحتم و متفکرم و غمگینم وقتی به تلی از برگهای خشک روی هم انباشته می رسم خودبخود راهم رو به سمتشون کج می کنم تا روشون راه برم و صدای خش خش اونها رو زیر پام حس کنم و وقتی به خودم میام متوجه می شم لبخند رو لبام نقش بسته و کودک درونم بازیگوشیش گل کرده و برای لحظاتی از غم هام فارغ شدم.

    پاییز رو دوست دارم بخاطر هوای ملسش که هرم تابستون توش گم شده و نم نم بارونش که روح رو لطیف می کنه

    پاییز رو دوست دارم بخاطر حس خلسه ای که موقع راه رفتن در فضای پاییز برام ایجاد می شه

    مهر ماه رو بیش از سایر ماههای پاییز دوست دارم چون یه جورایی حس اولین ماه بهار رو پیدا می کنم

    هردوشون یه شباهتی دارن و اونم ایجاد تغییر کلی در طبیعته. وقتی وارد مهر می شیم ناگهان از اون گرمای سوزان تابستون رها می شیم و تغییر رو با تمام وجود حس می کنیم و وقتی وارد فروردین می شیم از سرمای سوزان زمستون جدا می شیم

    من پاییز رو خیلی دوست دارم

    لینک مستقیم  |  نوشته شده توسط جوجو  | 
  • ××
  • چهارشنبه پانزدهم شهریور 1391 ساعت 14:10
    یه دوره خاص کلاس یوگا ثبت نام کردم و رفتم

    به اسم اینجا و اکنون

    فوق العاده بود

    دیروز آخرین جلسه بود

    آروم شدم

    خیلی آروم

    حالا افق دیدم گسترده است

    ناراحتی و درد مال دیروز بود

    من در امروزم و این لحظه

    و این لحظه همه چی خوبه. روشنه. پس نگرانی دیروز رو به دیروز می سپارم و در لحظه زندگی می کنم

    من شادم.خوبم. امیدوار و سرشار از انرژی مثبت

    لینک مستقیم  |  نوشته شده توسط جوجو  | 
  • ××××
  • سه شنبه چهاردهم شهریور 1391 ساعت 15:0
    گاهی وقتا یه درد رو هضم می کنی. قورتش میدی.باهاش راه میری.

    اشک نمی ریزی. هر تکنیکی که به نظرت لازمه رو بکار می گیری.

    بی تفاوت باهاش برخورد می کنی. از دید شخص سوم نگاهش می کنی.

    منطقی رفتار می کنی. و شب آروم می خوابی و خوشحالی که تونستم از پسش بربیام

    ولی فرداش تازه همه چی آروم آروم خودنمایی می کنه

    و تو دیگه خلع سلاح شدی

    کم میاری

    حالا چیکار کنم؟!

    لینک مستقیم  |  نوشته شده توسط جوجو  | 
  • یه تولد دیگه
  • دوشنبه پانزدهم اسفند 1390 ساعت 16:3
    یه سال دیگه گذشت

    به همین زودی. ولی چقدر ماجرا داشتم امسال

    اول سال رو خوب شروع نکردم. یه ضربه مهلک. چیزی که منو به شدت به هم ریخت. از خودم و همه متنفر بودم. با خدا هم قهر کردم. بعد به این نتیجه رسیدم خدا دوستم نداشته. بهرحال گذشت

    البته یه خوبی هم امسال برام داشت که به نظرم برام لازم بود. کلاس یوگا اسم نوشتم و همچنان دارم ادامه می دم. انرژی خیلی ها رو ندارم ولی از خیلی هام بهترم.

    حالا کلاس پرانایام هم میرم . تمرین های تنفسی داریم و یه رژیم نه چندان آسان نه چندان سخت. ولی خوبه.

    تابستان به صرافت افتادم برم کلاس ویراستاری. خیلی سخت بود. بیشتر به خاطر گرمی وحشتناک هوا و اینکه به ماه رمضان خورد و حتی نمی تونستیم یه لیوان آب بخوریم.

     واقعا از این دوره لذت بردم. چقدر خندیدیم. چقدر بحث کردیم. همش عالی بود. حس دوران دانشگاه برام زنده شد. امیدوارم بتونم و همت کنم و برم فوق لیسانس رو هم بخونم.

    کلاس ویراستاری آخر آبان تمام شد. نفر اول کلاس شدم با نمره ۹۴. واقعا برام لذت بخش بود. بین اون همه لیسانس و فوق لیسانس زبان فارسی اول شدن برام افتخار بود.

    هرچند هنوز نتونستم خیلی بهره ببرم از مدرکم.

    بعد از کلاس باز یه تحول دیگه داشتم که خوب نبود. ولی برام درس بزرگی شد. انگار یه دفعه ای بزرگ شدم. سرد و بی تفاوت. خیلی چیزها که برام آرزو بود بی اهمیت شدن.

    و حالا یه زندگی فلت دارم. نه نکته هیجان آوری توشه. نه تغییری. یه وقتایی خسته می شم و ناامید. یه وقتایی سرد و بی خیال.

    خوشحال نیستم چون احساس می کنم در ۳۳ سالگی دیگه کاری برای انجام دادن ندارم. یه جورایی حس می کنم تموم شدم. ناراحت نیستم چون هنوز سالمم حداقل. و هنوز خانوادم کنارم هستن. بازم شکر.

    بازم تولدم شد. یه سال دیگه به سنم اضافه شد. حقیقتش دیگه خیلی حس جوونی ندارم. احساس می کنم یه زن جاافتاده شدم. با مزه اینکه کسانی رو که سه چهارسال از خودم کوچکترن نصیحت می کنم و برای اونا آرزوی موفقیت دارم.

    یه سال دیگه با همه خوبی و بدیاش گذشت.

    نمی دونم تا سال دیگه همین موقع چه وقایعی در انتظارمه. امیدوارم اگه بدن در حد طاقت من باشن و اگه خوبن خودم رو گم نکنم

     

     

    لینک مستقیم  |  نوشته شده توسط جوجو  |