تبليغاتX
:: اين مهمان ناخوانده ::
  • صدا و سیما و ام اس
  • شنبه نوزدهم آذر 1390 ساعت 8:52
    واقعا من موندم این نوابغ بی سواد رو به چه امیدی میارن توی این صدا و سیما براشون فیلم بسازن و تحویل مردم بدن

    نمی دونم اچه اصراریه وقتی درمورد چیزی علم ندارن به خودشون اجازه می دن با خیال راحت براش فیلم هم بسازن. این وسط هم که ام اس شده خوراک بی دردسر جنابان عالی

    چند وقت پیش که فیلم طلا و مس پخش شد از آقای اسعدیان که فکر می کرد خیلی هم شاهکار کرده و برنده جایزه هم شد

    چرا؟ اینکه نشون داد یه مرد خیلی در حق زنش که بیماری ام اس گرفته و از پا افتاده فداکاری کرده و به پاش نشسته!

    جالبه.فداکاری!اونم در جامعه ما!از طرف یه مرد؟!اونوقت اون خانوم بلافاصله ام اس که می گیره کنترل ادرارش رو از دست می ده و از پا می افته

    متنفرم از این فیلم. چون فقط یه بعد ام اس رو در نظر گرفت و اونم بدترین حالتش رو و این رو تحویل مردمی داد که اکثرشون هیچ آگاهی نداشتن درباره این بیماری.فکر کرد خیلی کار خوبی انجام داده مثلا؟خودمون کم با مردمی که ام اس رو با طاعون برابر می دونستن طرف بودیم که اینا هم بدترش کردن؟

    حالا این فیلم به کنار. دیروز شبکه ۵ در سری شاید برای شما هم اتفاق بیفتد پرداخته بود به بیماری ام اس

    فیلم درباره دختری بود که بعد از ازدواج متوجه شد ام اس داره. مادر شوهره که فهمید خون به جگرش کرد. خوب این طبیعی بود. شوهرش هم پررو شد. اینم طبیعی بود. بعدش تو این گیر و ویر دختره دید حامله اس. اینم طبیعی. بعد زمزمه شروع شد که فرزند بیمار ام اس ناقصه و معلوله و از این مزخرفات

    من با اینکه خیلی ناراحت شده بودم صبر کردم تا یه جا خلافش رو عنوان کنن. تصمیم گرفتن بچه رو سقط کنن. اولش مادره می گفت این زن علیل می شه و نمی تونه بچه اش رو نگه داره. اینم پذیرفتنی بود. بعدش یه دفعه به این رسیدن که بچه ای که ناقصه به دنیا نیومدنش بهتره!!!!!و واسه این باید بمیره.

    اولش می گفتن پزشکش و قانون اجازه دادن به خاطر وضعیت مادر بچه رو سقط کنن!اینو من واقعا نمی دونم. یعنی واقعا قانون به بیمار ام اس می گه می تونی بچه ات رو بندازی؟ بهرحال مادره اولش گفت نه. بعد که گفتن بچه روح داره اجازه ندارین. رفتن پیش یه مامای غیرقانونی که اونجا هم پسره دلش به حال دختره سوخت و هیچ.

    بعد نشون داد انقدر از دختره کار کشید که بچه افتاد. تو بیمارستان مادرشوهره می گفت خوب بچه ناقص به دنیا نیومدنش بهتره. هیچ ادم باشعوری هم اونجا نبود که بگه یه بیمار ام اس یه بیمار ایدزی نیست که بچه اش با مشکل خودش به دنیا بیاد. حالم به هم خورد از این نویسنده و از این کارگردان و از این صدا و سیمایی که عواملش بی سوادن.

    جالب اینکه بعد پسره به دختره که هنوز به سلامتی سرپا بود و کارای خونه و خودش رو انجام می داد گفت خوب منم زندگی می خوام. یعنی باید زن بگیرم. چه دلیل منطقی می تونست اینجا وجود داشته باشه واسه زن گرفتن پسره؟

    مگه دختره قطع نخاع بود و از پس وظایف زنا شو ییش برنمیومد؟ یا پسره داشت کارای خونه رو انجام می داد؟ به چه حقی به یه مرد که زنش می فهمه ام اس داره اجازه می دن از همون اول بره دنبال زن دوم؟ حالم از این جامعه مرد پرست نفهم بهم می خوره

    بعدش هم که می خواست بگه مرده چوب کاراش رو خورد می دونید چی شد؟ هیچی. زن دومش پرتوقع بوده و از این زیاد می خواسته و بعد این میره مواد بار می زنه تو ماشینش و بعد می گیرنش و میره حبس ابد!!!

    به نظر شما این یه نتیجه زیبا بود و قابل قبول برای موضوع این فیلم؟ مثلا نمی تونستن مرد رو بچه دار کنن و بعد ببینن از یه زن سالم هم بچه معلول به وجود میاد؟ یا اینکه خود مرد یا زنه داشتن می رفتن تصادف می کردن و فلج می شدن؟ که مردم بفهمن فقط بیماران ام اس قرار نیست معلول بشن و هیچ کس از آینده ش خبر نداره! یعنی بیان یه موضوع به این سادگی انقدر سخته که نویسنده حتی نمی تونه بهش فکر کنه؟

    یه نکته جالب دیگه هم در این فیلم پر از غلطه فکر کنم حدودا ۴۰ دقیقه ای این بود که تصمیم گرفتن از دختره آزمایش بگیرن که بدونن آیا از خونه باباش مریض بوده و دروغ گفته یا خونه پسره مریض شده و بعد از آزمایش معلوم شد که مثلا دختره از دو سه ماه قبل از ازدواجش مریض بوده!!!

    آیا واقعا همچین آزمایشی وجود داره؟! یا باز هم ساخته ذهن الکن نویسنده بوده؟ می دونید بی رودربایستی اینجور مواقع از خدا می خوام یکی از اطرافیان این نوابغ رو به این درد دچار کنه  تا حداقل اینجوری مجبور شن در مورد این بیماری تحقیق کنن و دیگه اینکه انقدر بیرحمانه و بدون آگاهی در مورد هرچیزی رفتار نکنن.

    یه نکته دیگه اینکه چرا هیچ جا عنوان نمی شه مردا هم ممکنه ام اس بگیرن و ام اس فقط مختص خانوما نیست؟ چرا نمی گن اگه مردا ام اس بگیرن مریضیشون در اکثر موارد سریعتر پیشرفت می کنه و اونا رو به ناتوانی می کشه؟ چرا نمی گن بیشتر فداکاران خانومایی هستن که شوهرشون ام اس داره نه آقایونی که خانومشون مبتلا شده؟ چرا هیچ وقت این جامعه مرد  پرست ما نمی خواد یه ذره عاطفه از خودش نشون بده؟

    خیلی خیلی خیلی عصبانیم از مردمی که نمی فهمن و در عین حال سعی می کنن دیگران رو ارشاد کنن. حالم بهم می خوره از این دوستی های خاله خرسه که ضررش بیشتر از نفعشه.

    چرا اینا دست از سر ما برنمی دارن؟ آقا جان ام اس اینجوری مهجور و ناشناخته بمونه خیلی بهتره تا اینکه شما بخواین به دیگران بشناسونیدش.

    ما را به خیر شما امید نیست. شر مرسانید لطفا.

    پ.ن: اوضاع این روزام بد نیست. کلاس ویراستاری تموم شده. فعلا سرم بی نهایت شلوغه. سعی می کنم بزودی درباره خودم و این روزام بنویسم. مرسی از همه شما که هنوز و همیشه بهم لطف دارید.

    لینک مستقیم  |  نوشته شده توسط جوجو  | 
  • خوبم
  • سه شنبه هجدهم مرداد 1390 ساعت 10:8
    آثار کورتن که کم شد حالم بهتر شد

    نمی دونم به خاطر تزریق کورتون بود یا هرچی که بعدش تپش قلب شدید داشتم و نفسم بالا نمی اومد

    اونم با تجویز پروپرانول از طرف دکتر بهتر شد

    سوزش انگشتام و مچ دستم بهتره. هرچند بی حسی دست راستم به طور نسبی هست

    ولی خدا رو شکر می تونم کار کنم و جزوه بردارم البته کندتر

    ولی مهم اینه که می تونم

    حال روحی ام هم بهتره. برای پوکی استخوان هم قرار شده برم ارتوپد تا ببینم چی می گه

    بهرحال خوبم

    معذرت نگرانتون کردم

    لینک مستقیم  |  نوشته شده توسط جوجو  | 
  • سه شنبه یازدهم مرداد 1390 ساعت 8:55

    اینکه گرما نفست رو ببره. بری دکتر توی معاینه معلوم بشه سمت راست بدنت عکس العملش فاجعه است.

    اینکه یه زمانی با زدن ۴۵۰۰ میلی کورتون استخون درد می گرفتی حالا با زدن ۱۰ میلی گرم دگزا متازون دیگه رمقی برات نمی مونه که حتی حرف بزنی

    تازه با این حال انقدر مشغله داری و کار که مجبوری به روی خودت نیاری و تو محیط کار کسی برات تره خرد نمی کنه و تازه با تو دعوا دارن که چون مریضیت رو مطرح کردی خیلی های دیگه هم استفاده کردن و مریضی نداشته شون رو بهانه کردن برای از زیر کار دررفتن و تو مقصری ...

    اینکه انقدر برای خودت مشغله درست کردی که یه خورده از افکار آزار دهنده خلاص بشی و یه مشغله دیگه هم به اجبار برات درست شده در جهت ارتقاء کاریت که حتی نمی دونی نتیجه بخش هست یا نه

    و همه اینها با هم نه تنها از فشار فکری و استرست کم نکرده بلکه باعث تحلیل رفتن جسمی تو هم شده

    اینکه سر یه کلاس سه ساعته مجبور ۴ بار بری دستشویی به خاطر همون تکرر ادرار کذایی که امانت رو بریده

    اینکه با دست ناسور مجبوری سر همون کلاس بیست صفحه جزوه برداری و صدات در نیاد و دلت بخواد از درد و گز گز دستات گریه کنی

    اینکه وقتی میری تست پوکی استخوان می دی متوجه می شوی ۵۰ درصد پوکی استخوان داری و تراکم استخوانیت برات به اندازه یه فرد ۵۰ ساله ذکر شده در حالیکه هنوز ۳۲ سالگی رو به وسط هم نرسوندی

    اینکه میری درمانگاه دگزای وریدی تزریق کنی تزریقاتچی تعیین تکلیف می کنه که توی این درمانگاه از این خبرا نیست و دکتر درمانگاه هم تاییدش می کنه مسئولیت داره و نمی شه و هرچی می گی بابا نسخه پزشک دارم و ناچارم که ساعت ده شب راه افتادم اومدم اینجا فایده نداره

    اینکه توی این گیرو ویر و حال روحی و جسمی نامساعد که حوصله خودت رو هم نداری یکی پیداش می شه که مرتب نصیحتت می کنه و بهت می گه روی پای خودت واستا و از اینجور حرفا که بارها و بارها شنیدی

    اینکه دیگه هیچی خوشحالت نمی کنه و هیچ امیدی به آینده نداری و حتی نمی دونی کی قراره از پا بیفتی

    اینکه نمی دونی آیا این مسیر رو به سلامت تا بازنشستگی طی میکنی یا نه؟قراره تا کی روی پای خودت باشی و چجوری از زندگی استفاده کنی؟

    اینکه تمام فکر و ذهنت می شه نگرانی برای آینده و پری از دغدغه چه خواهد شد و آدمایی که نمی فهمنت دورتو گرفتن

    خسته ام

    خیلی خسته

     

    لینک مستقیم  |  نوشته شده توسط جوجو  | 
  • واقعا مملکته داریم؟
  • یکشنبه دوم مرداد 1390 ساعت 10:30

    رفته بودیم خارج از شهر. من و دو تا بچه های خواهرم عقب نشسته بودیم. خواهرم و همسرش جلو.

    جاده خلوت بود و خواهرم و همسرش کمربند بسته بودن.

    پلیس رانندگی دستش رو به نشانه ایست نشون داد. شوهرخواهرم ایستاد و پیاده شد.

    تعجب کرده بودیم که مشکل چیه؟

    بعد از چند دقیقه صحبت با پلیس شوهرخواهرم در حالیکه برگ جریمه توی دستش بود سوار ماشین شد

    دلیل؟ چرا توی جاده سه نفر رو عقب سوار کردی. گفتیم شاید به خاطر اینکه ما که عقب بودیم کمربند نبسته بودیم؟

    گفت نه بهم گفت کار شما غیر قانونیه. عقب فقط دو نفر. و به همین راحتی ۲۰ هزار تومان جریمه شدیم و از اول صبح بهمون انرژی مثبت دادن خیر سرشون

    حالا بحث من اینه. جناب آقای رئیس جمهور شما که افاضه فیض می فرمایید و می گید مملکت ما ظرفیتش بالاست و بچه بیارید و یه میلیون بگیرید لطفا اول این قانون بی قانون راهنمایی رانندگی تون رو درست کنید تا اگه خونواده ای سه تا بچه داشت بدونه یه روز که می خواد بره توی جاده حالا به هر دلیلی باید چیکار کنه؟

    یکی از بچه هاش رو بذاره صندوق عقب درش رو ببنده؟

    بابا فداکاری کنه و نره؟

    مامان رو خونه جا بذارن؟

    یا یکی از بچه ها بدووه دنبال ماشین تا مقصد تا یه وقت خدای نکرده در مملکتی که یه روز مملکت ما بود و حالا شده مملکت شما بی قانونی نشه؟

    می گم کلک شاید هدفت از افاضاتت فقط همین بوده که مثل همیشه از مردم بازم به دولت عدالت محور برسه و هر خانواده پنج نفره ای که خواست بره توی جاده همون اول مثل بچه های خوب بره جریمه اش رو بپردازه و بعد هرجا که خواست بره؟

    واقعا هم باید دست شما رو ماچ کنن. چون یه سری از مردم نادون به حرف شما عمل کردن و دست به کار شدن و سومی و چهارمی رو هم آوردن تا جیب دولت رو پر پول کنن و به جایی برسن که ماشینشون رو اگه دارن بفروشن تا دیگه با خیال راحت با اتوبوس بین شهری سفر کنن و آلودگی هوا هم کمتر شه

    واقعا دست مریزاد با این برنامه های بلند و کوتاه و میان مدت شما.

    ما که حالشو بردیم. تا باشه روزی که شما که نه شاید بچه های شما هم حالشو ببرن.

    پ.ن: نه که ما جاده هامون درسته و همه چیمون از کشورهای اروپایی و غربی سرتره خوب بایدم این قانون رو بذارن. ما که هیچی مون شبیه پاکستان و افغانستان نیست. همه چیمون فقط شبیه انگلیس و آلمان و بلکم برتر از اوناست. خوب حق دارن قانون می ذارن تا جون مردم رو حفظ کنن. پس اعتراض معنایی نداره

    لینک مستقیم  |  نوشته شده توسط جوجو  | 
  • پایان یک آغاز
  • دوشنبه بیست و هفتم تیر 1390 ساعت 8:3
    نی نی کوچولوی ما چهارشنبه ساعت ۸ شب به دنیا اومد

    و چهارشنبه بعد ساعت ۸:۳۰ شب فوت کرد

    می گن همه ما رسالتی داریم که به خاطر اون به دنیا اومدیم

    نمی دونم رسالت نی نی ما چی بود؟

    شاید آزموده شدن صبر ما به خصوص پدر و مادرش

    اگه این بود که الحق اون دوتا به خصوص مادرش سربلند بیرون اومدن از این آزمون

    تنها حرفی که تا آخرش زد این بود که خدایا راضیم به رضای تو

    امیدوارم خدا همه نی نی ها رو برای خونوادشون حفظ کنه

    لینک مستقیم  |  نوشته شده توسط جوجو  | 
  • نی نی
  • یکشنبه نوزدهم تیر 1390 ساعت 8:52

    خواهر کوچولو وقتی خبر بارداری ش رو آورد خیلی خوشحال بود. ولی از همون اول افتاد تو پروسه اون بارداریهای سختی که دکتر بهش استراحت مطلق داد چون ضعیف بود

    تمام دوران بارداری خیلی اذیت شد و خیلی درد تحمل کرد ولی عمیقا عاشق نی نی ش بود. هروقت بیکار می شد دست می کشید رو شکمش و با نی نی حرف می زد و قربون صدقه اش می رفت.

    شوهرش هم عاشق نی نی بود. اسمش رو هم انتخاب کرده بودن و همیشه با اسم صداش می کردن و باهاش حرف می زدن.

    بامزه اینکه به محض اینکه باباش باهاش حرف می زد فوری عکس العمل نشون می داد و محکم می زد به شکم خواهرم.

    دو هفته پیش وارد هشت ماهگی شده بود که صبح با درد بیدار شد و بعد هم کیسه آب ش پاره شد.

    قرار بود بیمارستان بهمن زایمان کنه ولی نه ماهگی نه الان. بردیمش بیمارستان و گفتن بچه اگه به دنیا بیاد باید توی دستگاه بمونه و شبی هفتصد هزارتومن به غیر از زایمان هزینه اشه.

    دکترش هم خیلی راحت به خواهرم گفت شما که از پس این هزینه برنمیاید ببریدش یه بیمارستان دولتی پیدا کنید. البته امیدی هم نداشته باش. چون بچت نمی مونه! انگار داره در مورد مرغ عشق خواهرم حرف می زنه.

    از دوازده ظهر تا ۱ نصف شب آواره بیمارستان ها بودیم و همه هم می گفتن جا نداریم برای بچه و به ما ربطی نداره. آخر بیمارستان اکبر آبادی (فر ح سابق پذیرش کردن)

    با همون حال یه هفته نگهش داشتن. گفتن هرچی بچه توی شکم مادر باشه بهتره. سه شب پیش بالاخره به این نتیجه رسیدن که باید زایمان کنه. اما طبیعی. بیچاره خواهر کوچولوی ضعیف من هر دردی رو تحمل کرد حتی درد اون زایمان طبیعی وحشتناک رو و همش می گفت مهم نیست نی نی ام سالم بمونه برام کافیه

    نی نی به دنیا اومد و بر خلاف انتظار نیاز به دستگاه هم پیدا نکرد ولی تحت مراقبت بود. فرداش خواهرم رو بردن بهش شیر بده. البته خواهرم شیر نداشت ولی می گفت نی نی همش سینه رو می گرفته و می مکیده. می گفت حالش خوب بود. گریه می کرد. می خندید. عطسه می کرد.

    دیروز پرستارا به خواهرم گفته بودن برو خونه و دوش بگیر و استراحت کن و فردا بیا. یه ساعت بعد از اومدن خواهرم از بیمارستان زنگ زدن و گفتن بچه رو گذاشتیم توی دستگاه و حالش خوب نیست و امیدی نداشته باشید.

    خواهرم فوری لباس تنش کرد و گفت باید برم بیمارستان و با شوهرش رفتن بیمارستان. ولی وقتی برگشتن خیلی ناامید بودن. می گفتن پرستارا گفتن که ریه بچه مشکل داره و نمی مونه.

    خواهرم می گفت اگه ریه بچه مشکل داشته چطور این دو سه روز گریه می کرد و راحت نفس می کشید؟

    امروز صبح دوباره رفتن بیمارستان و دکتر بیمارستان رو دیدن. بهشون گفته بچه تون دو سه روز بیشتر نمی مونه . عارضه مغزی داره و ناقصه!

    هیچی دیگه. همین.

    لینک مستقیم  |  نوشته شده توسط جوجو  | 
  • ورود آقایان ممنوع
  • چهارشنبه هشتم تیر 1390 ساعت 11:55

    دیروز رفتم جهاد دانشگاهی و واسه ترم بعد کلاس ویراستاری اسم نوشتم.

    یه چند روز هم یه شغل دوم پیدا کرده بودم که عصرها می رفتم ولی این یکیو دیگه واقعا کم آوردم و انصراف دادم

    بهرحال موقع برگشتن از بلوار کشاورز پیاده اومدم ولیعصر و واسه خودم مغازه ها رو دید می زدم تا رسیدم به سینما قدس

    فکر می کردم چون شهادته سینما تعطیل باشه ولی دیدم ملت بدو بدو دارن بلیط می خرن و میرن داخل سینما و به هم می گن زود باش فیلم شروع شده ها

    نگاه کردم دیدم فیلم ورود آقایان ممنوعه که می خواستم ببینم و همت نمی کردم برم

    آخه تنها بودم و دوست داشتم با یکی برم ولی بچه های خواهرام همه مشغله دار شدن واسه من

    هیچی دیگه در یه اقدام انتحاری بلیط خریدم و تنها رفتم داخل سینما

    چون دیر رسیده بودیم باید می رفتیم بالکن.

    بالکن چی بگم هرچی می رفتم بالا نمی رسیدم. پاهام بی حس شده بود و نفسم هم بالا نمی اومد

    ولی نمی خواستم کم بیارم با سلام و صلوات رفتم بالاخره

    یه پله نوردی حسابی کردم.

    به هر حال رسیدم و یه صندلی خالی همون جلو بهم دادن که خدا رو شکر کانال کولر درست بالای سرم بود و حسابی حالم رو جا اورد

    فیلم خیلی خیلی قشنگ بود. از اول تا اخر به هر بهونه ای همه خندیدن و دست زدن و سوت زدن

    فضای شاد رو دوست داشتم و حقیقتا لذت بردم

    بهتون توصیه می کنم اگه می خواید بعد از مدتها بخندید و به آرامش روحی برسید حتما برید فیلم رو ببینید.

    پ.ن: مملکت گل و بلبلی داریم. می ریزن تو محل و بشقا بهای م اه وار ه رو یا برمی دارن می برن یا می شکنن و ملت رو مجبور می کنن ما ه وا ره ه اشون رو جمع کنن و می گن بد آموزی داره. توی شادی هم تلویزیون روضه می ذاره. بعد روز شهادت یه فیلم دو ساعت خنده رو سینماشون خیلی راحت نشون می ده و ملت هم آی سر و دست می شکنن براش. جم هوری ا سلام ی داریم آخه

    پ.ن": روز مبعث پیامبر گرامی اسلام رو تبریک و تهنیت می گم خدمت همه دوستان.

    فقط ایکاش به  جای پنج شنبه چهارشنبه بود که ما تعطیل می شدیم و حالش رو می بردیم. حیف

    لینک مستقیم  |  نوشته شده توسط جوجو  | 
  • این روزها
  • شنبه بیست و هشتم خرداد 1390 ساعت 13:47

    این روزها روزهای پرمشغله ایه برام

    حجم کارم سه برابر کار قبلی ام هست و در عین حال علنا به ترجمه هم نمیرسم دیگه

    ولی متاسفانه همچنان در حقوقم هیچ تغییری ایجاد نشده. به خاطر همون مغرضانی که همچنان در راس امور هستند.

    مریضیم بازم داره خودنمایی می کنه به خاطر گرما

    از طرف دیگه برای ارتقای شغلی به شدت نیاز دارم برم یه دوره رو ببینم که در جهاد دانشگاهی برگزار می شه و اصلا نزدیک به محل کار یا خونه ام نیست

    و از طرف دیگه گرما به شدت آزارم می ده و امسال بیش از سالهای قبل با من و بدنم ناسازگاره

    روزهای بلند تابستان و سرسبزی و زنده بودن طبیعت رو رو دوست دارم و از گرما و سوسکهاش متنفرم

    روزهای کوتاه پاییز و زمستان دلگیرم می کنه و از طرف دیگه خنکی و سردی هواش با مزاج من سازگارتره

    ایکاش نیاز نبود توی گرمای تابستان هیچ اجباری رو برای گذروندن کلاس تحمل کنم

    البته یوگا به محل کارم نزدیکه و کلاس خط به خونه . ولی این یکی کلاس کلا دوره

    بامزه اینکه سالهای قبل که تازه متوجه شده بودم ام اس دارم به شدت با سرما مشکل داشتم و خیلی خیلی اذیت می شدم زمستونا. ولی بعد از درمان و برگشتن به روال طبیعی زندگی حالا این گرما است که به شدت آزارم می ده

    در هر حال این روزها اوکی هستم. جز خمودی ناشی از گرما با بقیه چیزا سعی می کنم کنار بیام.

    پ.ن: سانی عزیزم نمی دونم میل من به دست تو رسیده یا نه. عزیزم به همون ادرس قدیمی برات میل زدم و عنوان کردم ظاهرا این برنامه رجیستری کد می خواد برای اجراش.

    در هرصورت بازم ازت ممنونم بابت لطفت

     

     

    لینک مستقیم  |  نوشته شده توسط جوجو  | 
  • جای خالی عشق
  • دوشنبه شانزدهم خرداد 1390 ساعت 9:25

    یه چیز رو در ۳۲ سالگی با عمق وجودم درک کردم. اینکه الان دیگه هرگز نمی تونم مثل ده سال قبل عاشق بشم. اون موقع ها وقتی دل می بستم عمیق بود و البته هدفمند. الان نمی تونم در دلبستگی هام عمیق بشم چون هدفی نیست یعنی اگه برای من هم باشه برای طرفم نیست

    قبل از بیماری همه چی خاص تر بود. اون موقع سرشار بودم از امید و آرزو و اگه عاشق می شدم به ازدواج فکر می کردم و به آینده روشن و زیبایی که با بچه یا بچه ها م در کنار همسرم دارم.

    چقدر همه چی زیبا بود. از وقتی فهمیدم بیمارم ناخودآگاه همه اینا محو شد و از بین رفت. دیگه امیدی به آینده نداشتم که بخوام با هدف عاشق بشم. یه مدت فقط ترس بود و وحشت از تنهایی و ناتوانی و احتیاج. از ترس محتاج شدن هر سختی رو به جون خریدم و هر دردی رو تحمل کردم و هر راهی رو رفتم تا بهتر بشم.

    بهتر هم شدم حالا دیگه امید و آرزوی من یه سمت دیگه رفته بود. اینکه باید سلامت بمونم و سلامت زندگی کنم فقط برای اینکه دست نیاز به طرف شخص دیگه ای دراز نکنم. برای اینکه مامانم رو غصه دار نکنم. برای اینکه دشمن شاد نشم. برای اینکه از پچ پچ های دیگران و نگاه های ترحم آمیزشون دور باشم.

    دیگه عشق به جنس مخالف در درجه آخر بود. ولی در حین درمان و تحمل سختی های بیماری بارها و بارها حس می کردم به یه نفر نیاز دارم که بهش تکیه کنم باهاش حرف بزنم بهم دلداری بده حداقل این شرایط رو پشت سر بذارم.

    همون موقع بود که ویتامین روح وارد زندگیم شد. در بدترین شرایط روحی کنارم بود و تمام بدخلقی هامو تحمل کرد و دم برنیاورد. افسرده بودم و ناامید. اون دوره رو با ویتامین روح گذروندم ولی خوب بعدش رفت.

    فکر کنم دیگه خسته شده بود از تیمار داری یه آدم داغون. وقتی اون رفت عشق برای همیشه رفت. بخشی از وجودم فقط اون بود. مدتی تنها سر کردم و بازم تنهایی آزارم داد.

    ولی از اون به بعد هرکی روبروی من قرار گرفت دیگه قرار نبود آینده ای باهاش داشته باشم. فقط یه دوست می خواستم . یه دوست خوب. دیگه غرغرو نبودم . صبور شده بودم و آروم. غم هام رو خودم تحمل می کردم. یکیو می خواستم که باهاش بخندم.

    بامزه اینکه اینو هم ازم دریغ کردن . هرکی اومد تمام سعیش رو کرد که به بهانه مریضی ازم سو استفاده کنه.

    خواستن های اندک من هم برام شد دردی که به روحم نیشتر زد.  هرکی اومد و رفت یه زخم عمیق باقی موند بدون مرهم .

    چرا انقدر جامعه ما بده؟ مگه ما ادعای مسلمانی نداریم؟ چرا به صرف اسم بیماری یه نفر رو از تمام خوشی های اندک زندگی هم محروم می کنیم و فقط به فکر لذت بردن خودمون هستیم؟

    مسخره است. اینجاست که حکمت خدا رو هم نمی فهمم. تو خیلی از چیزها. تمام زندگیم شده علامت سوال! چرا؟

    بارها و بارها خودم رو سرزنش کردم که چرا اطمینان کردی . چرا دل بستی؟

    تو که می دونی رفتارها چه جوره!بازخوردها چه جوره!

    اینجوره که الان به جایی رسیدم که شرمندم از دل بستن!

    و خسته ام از اطمینان های دائم

    می خوام چشمم رو ببندم به روی تمام دنیا و همون مسیر پر مشغله ای که انتخاب کردم رو ادامه بدم بدون توجه به تمام چیزهای دیگه.

    از عشق فقط به خانواده بسنده کنم و بقیه وقتم رو با کار پر کنم و خوشحال باشم که به عنوان یه بیمار لاعلاج همچنان دارم توی جامعه پابه پای یه فرد عادی زندگی می کنم و کار!

    ولی بازم یه چیزی اینجا کمه. یه خلاءی وجود داره که هرگز پر نمی شه.

    مدتهاست جای یه عشق صمیمی و بی توقع و بی دغدغه خیلی خالیه. خیلی.

    پ.ن: سانی جان من دو سه بار برات میل فرستادم نمی دونم به دستت رسیده یا نه؟

    اگه رسیده لطفا بهم اطلاع بده. مرسی عزیزم

    لینک مستقیم  |  نوشته شده توسط جوجو  | 
  • بازم تغییر
  • یکشنبه هشتم خرداد 1390 ساعت 8:38

    بازم توی محیط کارم تغییر داشتم

    یه مدت به حال خودم گذاشته بودنم و مشغول ترجمه بودم. البته همین بهانه ای شده بود که تا می تونن از اضافه کارم بزنن به بهانه اینکه اونی که تایپیسته !!!! خیلی مفیدتر از تو هست

    بامزه اینکه تمام سالهایی که تايپ مي كردم به بهانه هاي ديگه در حقم اجحاف كردن. بهرحال اين اواخر رئيس جديدم تصميم گرفته بود براي دفتر يه مسئول دفتر جديد بياره و با اينكه خيلي مقاومت كردم كه اينكارو انجام ندم بالاخره مجاب شدم و الان توي دفترم.

    حجم كارم بسيار زياده از اونجايي كه عزيز قبلي زياد دل به كار نداده  و همه پرونده ها ناقصه و قس عليهذا

    يه مدته فرصت نكردم برگردم سر كار ترجمه ام. ولي سه تا ترجمه از قبل دارم كه اوليش در جديدترين مجله اقتصادي مون چاپ شد

    منتظرم در اولين فرصت برگردم سر ترجمه البته در كنار كاري كه الان دارم. اميدوارم وقت داشته باشم.

    در ضمن تصميم گرفتم برم كلاس ويراستاري. ولي متاسفانه نه دانشگاه تهران نه علامه و نه تربيت مدرس هنوز هيچكدومشون كلاس ندارن مثل اينكه.

    اينم از برنامه هاي جديد من.

    كلاس خط هم كه از فروردين دارم ميرم. البته اونم يه آدم صبور مي خواد كه ادامه اش بده. اميدوارم بتونم ادامه بدم.

    ولي خودمونيم امسال سال پرمشغله اي ساختم واسه خودما

    پ.ن: كلاس يوگا از اين هفته ترم ۲ شروع مي شه. مربي ام خيلي ازم راضيه. هرچند در حركات تعادلي خودم از خودم راضي نيستم. بخصوص وقتي خسته مي شم. بماند كه بقيه هم از من بهتر نيستن . خوشحالم كه پابه پاي اونا و جاهايي خيلي بهتر از اونا دارم پيش مي رم.

    پ.ن": ساني عزيزم برات يه ميل فرستادم . متاسفانه ميل قبلي ديگه فعال نيست. با ميل جديدم برات نامه فرستادم. مرسي از لطفت عزيزم

    پ.ن"":قابل توجه یاس عزیزم و سایر دوستانی که می خوان بدونن: کلاس یوگا رو با افراد عادی میرم. حقیقتش مدتهاست سعی می کنم از جاهایی که بیماریم رو به یادم میاره و یا منو تنبل می کنه با توجیه اینکه بیمارم دوری کنم. اینجا هم سعی خودم رو می کنم و اگه حس کنم خسته ام به خودم استراحت می دم. قرار نیست تمام مردم دنیا همه چی رو بدونن

    لینک مستقیم  |  نوشته شده توسط جوجو  |