تبليغاتX
:: اين مهمان ناخوانده ::
  • ؟؟؟
  • دوشنبه بیست و سوم خرداد 1384 ساعت 9:6

    اون روز توی محل کارم کلی خودمو کشتم و یه مطلب رو که توی روزنامه دیده بودم و به نظرم جالب اومده بود تایپ کردم و پابلیش کردم ولی وقتی نگاه کردم دیدم وبلاگ خالیه. دوباره برگشتم و پابلیش کردم دوباره همون شد. فکر کردم بیام خونه پابلیش کنم حالا می بینم اساسا اون پست پریده. منم از حرص و به خاطر اینکه این وبلاگ مزخرف رو ازش یه حال اساسی بگیرم الان پستی نمی ذارم.

    فقط اعلام می کنم که تا یه هفته نیستم. برام دعا کنید که این هفته شدیدا به دعا احتیاج دارم. البته موضوع خاصی نیستا. خیره

    پس تا هفته بعد

    لینک مستقیم  |  نوشته شده توسط جوجو  | 
  • یک فرصت استثنایی
  • جمعه بیستم خرداد 1384 ساعت 21:37

    معمولا در زندگي افراد، فرصت هايي هستند كه انسان بايد به نحو احسن از آن استفاده كند كه به اين قبيل فرصت ها، فرصت هاي استثنايي مي گويند.

    آيا شما به دنبال موقعيت هاي استثنايي هستيد؟بسيار خوب مي توانيد جستجو را متوقف سازيد زيرا آنچه به دنبالش بوديد
    همين جاست. عالي ترين موقعيتي كه هركس مي تواند آرزوي داشتنش را بكند. شما مجبور به سرمايه گذاري نقدي نيستيد. شما حتي مجبور به پركردن تقاضانامه نيز نيستيد. اين موقعيت باور نكردني بدون توجه به چگونگي تحصيلات، سوابق شغلي و سطح تواناي فيزيكي و بدون توجه به مهارت هاي شما براي شما مؤثر واقع مي شود. اين موقعيت كه در پيش روي شماست «امروز» ناميده مي شود. اين فرصت پر از توانايي است و ظرفيت كافي براي فراهم آوردن آنچه آرزو مي كنيد را داراست. فرصت بي نظير شما حالا و همين جا در ميان ساعت ها و دقايق ارزشمند و منحصر به فردي است كه امروز را مي سازند.

    ساعت هر زماني را كه نشان مي دهد امروز تازه شروع شده است و 24 ساعت طلايي در دسترس تا فردا همين زمان در پيش روي شماست. بنابراين مي توانيد در اين دقايق كارهاي زيادي انجام دهيد.

    مروز فرصتي از باشكوهترين بخش زندگي است.

    فرقي نمي كند كه چقدر پولدار، مشهور، قدرتمند و يا موفق باشيد. هيچ كس داراي فرصتي مملو از توانايي هايي بيشتر از آنچه شما در امروز داريد نخواهد بود.

    در حقيقت شما درست همان روز را براي خود به عنوان موفق ترين انسان آگاه در دسترس داريد. درست همان روز، آن را مغتنم بشماريد. در آن زندگي كنيد و آن را به چيزي چشمگير و عالي تبديل نماييد، امروزها را از دست ندهيد.

     

    پيوست: به نظر من در لحظه زندگي كردن فقط مختص مايي كه بيماريم نيست. هيچ كس از آيندش خبر نداره. چه بسا فرد سالمي كه با يه تصادف تواناييهاش رو از دست مي ده. شايد اگه با اين ديد نگاه كنيم زندگي براي هر كدوم از ما پر از هيجان بشه.

    دوست دارم بدونم نظر شماها چيه؟

     

    لینک مستقیم  |  نوشته شده توسط جوجو  | 
  • رفتیم جام جهانی
  • پنجشنبه نوزدهم خرداد 1384 ساعت 0:23

    رفتنمون به جام جهانی مبارک

    بالاخره یه بار این تیم ایران بدون استرس زیاد و مثل آدما رفت جام جهانی

    ای جــونــم

    فقط می تونم بگم عشق کردم از این همه خوشی مردم توی خیابونا. لذت بردم وقتی می دیدم یه کامیون داره بوق بوق می کنه و می ره.

    خوشمان آمد اساسی

    این ایران عزیز که مردمش عقده شادی دارن. حالا دیگه حقشونه حداقل هر چهارسال یه بار به بهانه رفتن به جام جهانی بیان توی خیابونا و بزن و برقص راه بندازن. آخ که چه کیفی کردم.

    فقط می تونم بگم : دو دو رو دو دور ایران

    ایران دوستت داریم. ایران دوستت داریم.

    انقدر خوشحالم که نگو. نمی دونم توی جام جهانی چکار کنیم ولی مهم اینه که رفتیم. بدون اینکه بشینیم هی بزنیم توی سر و کلمون و شصت تا گوسفند و دویست تا گاو نذر کنیم و موقع بازی ام اسمون عود کنه از شدت استرس

    امیدوارم این موفقیت ها همیشه تکرار بشه. در همه عرصه ها. امیدوارم در تمامی عرصه ها با مسئولین لایق ایرانمون بشه گلستان

    گرچه می دونم شاید خواب و خیالی بیش نباشه.

    ولی خوب وللش. جام جهانی رو عشق است

    همین دیگه یه دفعه احساسات میهن دوستانه ام گل کرد و گفتم بیام پست بذارم آخر شبی تا ذوق مرگ نشدم از خوشی

    پیوست: به عزیزانی که در بلاگ اسکای وبلاگ دارن بگم که متاسفانه ظاهرا وبلاگاشون فیلتر شده و من موفق به دیدنش نیستم. خواهشا اگه آدرسشون رو عوض کردن سریع بهم بگن تا از خجالتشون دربیام

    لینک مستقیم  |  نوشته شده توسط جوجو  | 
  • یه وبلاگ گروهی برای با هم بودن
  • چهارشنبه هجدهم خرداد 1384 ساعت 12:42

    سلام آقا خره كه حتما معرف حضور هستن. اگه نيستن هم به كامنت هاي پست قبلي مراجعه كنيد و يه سر به وبلاگش بزنيد. خيلي خر آقاييه ولي حيف كه من اينجا امكان لينك دادن رو ندارم . راستي توي قسمت لينكهام هم هست. به هر حال اين خر با معرفت و عزيز و در عين حال فهيم اومده يه وبلاگي درست كرده براي تمام بچه هاي ام اسي. بهتره يه سر به اين آدرس بزنيد . http://1ms.blogfa.com/

    از من خواست به تمام بچه ها اطلاع بدم كه حتما بيان و ببينن. اين وبلاگ قراره براي اطلاع رساني درباره ام اس باشه براي كساني كه شايد با اين بيماري آشنا نيستند. براي كساني كه شايد تازه ام اس گرفتن و نااميدن و نمي دونن ام اس چيه. اگه از شماها كسي مطلبي داره درباره ام اس و مي خواد توي اين وبلاگ بذاره واسم ميل كنه تا من بذارم اينجا و اما بچه هايي كه ام اس دارن اگه مطلبي دارن و مي خوان بذارن اينجا به من بگن تا بهشون يوزر و پس بدم تا مطلب رو بذارن. چون اين وبلاگ گروهيه. براي همه ام اسي ها. در هرحال اميدوارم روزي بياد كه ديگه اسمي از ام اس باقي نمونده باشه كه بخواهيم دربارش اطلاع رساني كنيم. پس حتما حتما يه سر بزنيد به اين وبلاگ ها http://1ms.blogfa.com/

    http://1ms.blogfa.com/

    لینک مستقیم  |  نوشته شده توسط جوجو  | 
  • بیان حقیقت!!
  • دوشنبه شانزدهم خرداد 1384 ساعت 0:11

    با خوندن کامنت هايي كه دوستانم براي پست قبلي گذاشته بودن به يه نتيجه جالب رسيدم. مسائلي هست كه همه به نوعي باهاش روبرو هستيم. شايد شكل ماجرا فرق كنه ولي اصل يكيه. ولي خيلياترجيح
    مي دن اونا رو بيان نكنن. اونم به خاطر ديدگاهيه كه فكر مي كنن ممكنه با بيان اين مسائل براي مخاطبانشون پيش بياد. درست مثل خود من
    كه  تحت هيچ شرايطي دوست ندارم به اقوام و آشناها بگم بيماريم چيه. رئيس سابقم هميشه مي گفت: «جوجو تو در به وجود اومدنه اين بيماري هيچ دخالتي نداشتي. پس نبايد بترسي از اينكه كسي از اون با اطلاع بشه.» ولي اون چيزي كه من رو ناراحت مي كنه اينه كه كسي كه
    نمي دونه ام اس چيه وقتي اسمش رو مي شنوه ممكنه مثل يه طاعوني باهام برخورد كنه. با اينكه خودم مي دونم دردم چيه و مي دونم بيماريم واگيردار نيست و من در به وجود اومدنش مقصر نبودم ولي ديد اطرافيانم ممكنه انقدر بد باشه كه من رو از گفتن حقيقت پشيمون كنه.يه نمونه خنده دارش يكي از آشناهاي گذشته بود كه يه زماني براش به صورت مقطعي كار مي كردم چون جزئي از افراد فاميل نبود بيماريم رو بهش گفتم اولين سؤالش اين بود ببينم حالا اين ام اس كه مي گي واگير داره؟ ايشون مثلا مهندس مملكته. سه تا ليسانس داره. خارج رفته است. از اون روز انقدر خودش رو كشيد كنار انگار كه با سلام و عليك ممكنه ام اس بگيره. منم توضيحات لازم رو بهش دادم ولي اصلا خودم رو ناراحت نكردم. راستش هروقت ياد عكس العملش مي افتم فقط يه لبخند مي زنم. عكس العملش برام جالب بود. به جاي اينكه بخواد همدردي كنه. (همدردي نه ترحم- اشتباه نشه) فورا به خودش فكر كرد. البته وقتي مي بينم كسي اين شهامت رو داشته كه حقيقت رو بيان كنه هميشه تحسینش كردم. ولي آيا ديد همه نسبت به اين بيماري به يه شكله؟

    يه خاطره جالبه ديگه هم اينكه تابستون دوتا از اقوام ما كه در واقع يه زن و شوهرن اومده بودن اينجا. از اونطرف هم يكي از همسايه ها تشريف آورده بود اينجا. از شانس مامانم نبود. اين سه نفر مشغول صحبت شدن و در عين اينكه تازه اينجا با هم آشنا شده بودن شروع كردن به بحث كردن درباره مسائل مختلف. نمي دونم چي شد كه بحث رسيد به ام اس. حالا اين تيكه رو براتون مي گم يه خورده بخنديد.

    خانوم همسايه با لهجه زيباي جنوبي: يه آقاييه توي نياوران مي گن همه دردا رو شفا مي ده از آشناهامونه.

    خانوم فاميل: مثلا چه دردايي رو؟ چه جوري؟

    خانوم همسايه: همه دردي. مثلا ام اس. دستش رو مي ذاره روي سر بيمار و بيمار خوب مي شه.

    خانوم فاميل:

    خانوم همسايه: البته ام اس كه درمان نمي شه. ولي اين گفته من يه كاري مي كنم كه بدتر نشه.

    من (واسه سربه سر گذاشتن): ببخشيد حالا اين ام اس چي هست؟

    خانوم همسايه: ام اس!! يعني تو نمي دوني ام اس چيه؟؟؟؟

    من: نه. تازه اسمش رو شنيدم. (توي دلم : آره جون خودت)

    خانوم همسايه: ام اس مثل دو تاسيمه. مي زني به هم جرقه مي زنن.

    من: يعني چي اونوقت؟؟

    خ همسايه با قيافه حق به جانب: بابا هموني كه گفتم مثل دوتا سيمه كه مي زني به هم جرقه مي زنن. (اينو خود دكتره بهم گفت)

    خانوم فاميل: آره اتفاقا فلاني هم ام اس داشت. خيلي بد درديه. (با قيافه متاسف)

    شوهر خانوم فاميل: آره خانوم يادت نيست آقاي فلان هم ام اس داشت. جوجو جون مثلا آقاه مي رفت حموم بعد يادش مي رفت خودشو بشوره. همينجوري واميستاد اونجا اصلا يادش مي رفت كجاست./

    خانومش با اخم و تخم: نخير آقا. بلد نيستي حرف نزن. اون كه ام اس نيست. اون پاركينسونه.

    من با شرمندگي فراوون: ببخشيد اون آلزايمره. البته با عرض معذرتا...

    خانومه فاميل: جوجو تو واقعا نمي دوني ام اس چيه؟

    من: نه.

    خانوم فاميل با قيافه فيلسوفانه: ببين ام اس يه بيماريه كه مغز يواش يواش كوچيك و كوچيكتر مي شه. مغز بيمار انقدر كوچيك مي شه كه بعد بيمار مي ميره.

    من: آخی. مرسی از اینکه بهم گفتید ام اس چیه. چه خوب شد فهمیدما.

    حالا من دارم از خنده منفجر مي شم. خواهرم هم اونور اتاق از شدت خنده سرش رو انداخته بود پايين. از اين خوشم مياد كه ملت عمرا كم نميارن. حالا فرض كنيد به اين آي كيوها من بگم ام اس دارم. دو روز ديگه اينا يا با قاشق ميان مغز منو اندازه بگيرن. يا براي حلاليت طلبيدن ميان سراغم.  حالا جالب اینجاست این خانوم هنوز به کانتینر می گه کارتینل.. البته یه وقت نگید عجب فک و فامیل واویلایی. ولی جرئت امتحان بقیشون رو ندارم که ببینم از اینا واویلاترن یا نه؟

    پيوست: من امشب مي خواستم يه پست ديگه بذارم ولي ديدم حالا كه موقعيت مساعده فعلا اين خاطره رو بنويسم تا بعد برسم به پستهاي بعدي.

    لینک مستقیم  |  نوشته شده توسط جوجو  | 
  • گيج بازي
  • دوشنبه نهم خرداد 1384 ساعت 10:14

    سلام. باز اومدم. نمي دونم تا حالا شده انقدر گيج بازي دربياريد كه خودتونم از دست خودتون عاصي بشيد. من كه قربونش برم يه مدته مرتب دارم گل مي كارم با اين گيج بازيام.

    تا حالا شده وقتي از اتاق خودتون مي خواهيد بريد بيرون در بزنيد؟ خوب من اين كار رو مي كنم. بارها شده خواستم از اتاق خودم برم بيرون و در زدم. تازه منتظر موندم بهم بگن بفرمايين. حالا كي؟ خدا داند و بس. بعد به خودم اومدم كه من چرا اينجا واستادم و نرفتم بيرون؟!! از گيج بازيهاي آبرودارترم اينكه وقتي خواستم وارد اتاق خودم بشم در زدم و بازم منتظر موندم تا بهم بگم بفرمايين تو. (از بس كه با ادبم ديگه). قسمت فاجعه اش اينه كه يكي دوبار كه رفتم دستشويي وقتي خواستم بيام بيرون پشت در دستشويي واستادم و در زدم و بازم منتظر بودم كه يكي بهم بگه بفرمايين. جالب اينجاست در تمام موارد انتظار مي كشم كه كسي بهم بگه بفرمايين. البته اين اتفاقات بيشتر در محل كارم افتاده كه خدا رو شكر كسي متوجه نشده ولي خوب فرقي هم نداشته چون خودم بعدش لو دادم و اونا هم كلي بهم خنديدن.

    ديگه اينكه چند بار هم شده كه وقتي خواستم سوار آسانسور بشم دكمه آسانسور رو فشار دادم و از اينكه چراغش روشن نمي شد تعجب مي كردم و دو سه بار اين كار رو تكرار مي كردم و فكر مي كردم آسانسور خراب شده ولي درست زماني كه مي خواستم آه بكشم كه اي خدا من اين پله ها رو چجوري طي كنم چشمم افتاده به شماره طبقات و ديدم آسانسور توي همون طبقه اي قرار داره كه من هم درش هستم. در اون لحظه نمي دونستم بخندم يا گريه كنم؟!!!

    حالا اينا رو داشته باشيد تا اين يكي رو بگم. ديروز رفته بودم سيد خندان مي خواستم از بانك پول بگيرم و برم دكتر. بماند كه به اطلاعات تكنولوژي پيشرفته اكثر عابر بانك ها خراب بود. يه هو چشمم افتاد به بانك تجارت كه اون طرف خيابون بود و تصميم گرفتم برم از اونجا پول بگيرم. از شانس خوبم جايي كه واستاده بودم خط كشي عابر پياده بود منم خيلي شيك اومدم از روي خط كشي عابر پياده رد شدم. تا اينجاش كه موردي نداشت. ولي طبق معمول كه من هميشه بايد يه جوري نشون بدم با بقيه متفاوتم در اون لحظه دوباره دچار همون حس گيجي شدم. چجوري؟ اينجوري كه من اصلا متوجه نبودم چه خط عابر پياده باشه يا نباشه من دارم از خيابون رد مي شم واقعا متوجه نبودم كه وسط خيابونم ماشين ها داشتن مي اومدن و من فقط نگاشون مي كردم و با خودم فكر مي كردم آخي من كه در امانم و با غرور و افتخار به خط عابر پياده نگاه مي كردم انگار دارم از روي پل هوايي رد مي شم. نمي دونم چه مرگم شده بود انگار اصلا موقعيت رو حس نمي كردم. باورتون مي شه بگم يادم نيست اون دوتا ماشيني كه داشتن مي اومدن سمت من چيكار كردن؟ فكر كنم مسيرشون رو عوض كردن و يه چندتا حرف خوشگل هم بهم زدن. وقتي به آخراي خط عابر رسيدم انگار تازه چشمام باز شد و يه آن به خودم اومدم و تازه موقعيت رو درك كردم. در اون لحظه از كار جسورانه اي كه انجام داده بودم حسابي بهت زده شده بودم. واقعيت اينه كه توي اون لحظه حسابي شوكه شده بودم كه در چه عالمي بودم كه هيچ چيزي رو درك نمي كردم. (خيالتون راحت عاشق نشدم.) بعد رفتم اونور خيابون و كارتم رو گذاشتم توي عابر بانك و پول رو گرفتم و رفتم. وسط راه ديدم هيچ توي دستم نيست. به كيفم كه نگاه كردم ديدم پول رو گذاشتم توي كيفم ولي كارت دستم نبود. حالا ميخ شدم كه كارت كجاست؟ نه كه حواسم جمع بود به ذهنم رسيد كه نكنه توي عابر بانك جا گذاشتمش. وقتي برگشتم ديدم دو تا گل پسر اونجا واستادن و البته هنوز اقدام براي پول گرفتن انجام نداده بودن و از بخت خوبم داشتن با هم حرف مي زدن. منم عوض اينكه خودم دستگاه رو امتحان كنم به پسره مي گم ببخشيد كارت من اينجا جا نمونده؟ پسره يه نگاهي به من كرد و گفت نمي دونم؟ و بعد برگشت عابر بانك رو نگاه كرد و ديديم كه نوشته انصراف و من انصراف نداده بودم تا كارت رو پس بگيرم. جالب اينجاست بازم اينكارو نكردم و همينجوري واستادم و اون پسره انصراف داد و كارتم از دستگاه اومد بيرون و منم كارت رو گرفتم و تشكر كردم. انگار كارته توي جيبه پسره بوده.!!! پسره هم هيچي نگفت و نگام كرد. فكر كنم داشته با خودش مي گفته اين ديگه از كجا اومده؟

    بازم بگم؟ هيچي ديگه اون روز توي اتاقم توي محل كار داشتم يه سري ليست رو مرتب مي كردم. يه چندتا كاغذ به هم چسبيده بود و با دست خشك نمي تونستم جداشون كنم. ديديد موقع پول شمردن يه وقتا انگشت سبابه يا انگشت شست رو با آب دهان خيس مي كنيد و پول رو مي شمريد؟ خوب منم انگشت شست دست چپم رو با آب دهان خيس كردم. ولي خيلي خونسرد با دست راست شروع كردم به جدا كردن كاغذا. جالب اينجا بود كه كاغذا هم جدا شدن. (احتمالا اونا هم مثل من قاطي داشتن و فكر كرده بودن اون دستم خيسه) بعد از اينكه كاغذا رو جدا كردم ديدم دست چپم خيسه. تازه يادم اومد اين دستم رو خيس كرده بودم و قرار بوده با اين دستم كار كنم. در همون لحظه رئيسم اومد توي اتاق. منم انگار كار خيلي خوبي انجام دادم جريان رو براش تعريف كردم و خودم تا نيم ساعت داشتم مي خنديدم. اون بنده خدا هم از خنده من مي خنديد. (البته رئيسم خانومه. با خودتون نگيد عجب دختره بي جنبه اي). <:>

    ديگه چي بگم؟ فعلا كه چيزي يادم نمياد. تازه اگه يادم مي اومد هم نمي نوشتم. مي ترسم فكر كنيد حسابي قاطي كردم و ديگه هيچكي نياد به وبلاگم سر بزنه. يا اتفاقات بدتري بيفته. مثلا با لباس سفيد بيايد ديدنم. <:>

    <:>

    پيوست: من كه از كار خودم سردرنياوردم. يعني اين كارا هيچ كدوم برام خوشايند نيست. نمي دونم تا حالا حس كرديد در خلأ قرار داريد؟ اين همون حسيه كه من در اينجور مواقع دارم و ذهنم كاملا خاليه. ديگه اينكه ايندفعه جاي شكلكا واقعا خالي بود. ولي شما با خلاقيت خودتون هرجور شكلكي دوست داريد توي ذهنتون تصور كنيد. <:>

    لینک مستقیم  |  نوشته شده توسط جوجو  | 
  • براي خوشبختي و موفقيت چه كنيم؟
  • سه شنبه سوم خرداد 1384 ساعت 23:11

    دنباله مطالب يكي از پستهاي  قبلی که اسمش همین بود دیگه..

    به قول معروف پيدا كنيد ترپقال فروش را

    1-    رسيدن به هر هدفي هميشه مستلزم قبول خطر و ريسك است، (چيزي كه من هيچ وقت تواناييش رو نداشتم). تا انسان احتياط را كنار نگذارد به هدف نمي رسد، بر زمين قانوني حاكم است كه رسيدن به پاداش را به بهاي قبول خطر تضمين مي كند و جز اين راه، راه ديگري وجود ندارد، بنابراين براي به دست آوردن هرچيز بايد خطرات آن را هم پذيرفت، براي آنكه راه رفتن را ياد بگيريم، بايد خطر زمين خوردن و صدمه ديدن را بپذيريم، براي پول درآوردن بايد خطر ورشكستگي را هم پذيرفت و براي پيروز شدن در مسابقه هاي مختلف، بايد احتمال باختن را هم در نظر بگيريم. ما حق انتخاب داريم ، انتخاب ميان زندگي واقعي با زيستن نباتي. انتخاب شغل، شروع يك كسب، تشكيل خانواده، همه ريسك است خلاصه اينكه زندگي يك ريسك است. پس بياييد خطر كنيم و شاهد ثمرات آن باشيم. (بنده به این نتیجه رسیدم که یه وقتایی هم حق انتخاب نداریم)

    2-    براي نتيجه گيري بهتر بايد جدي باشيد و جسارت و تعهد داشته باشيد، هيچ چيز قادر به متوقف ساختن اراده انساني كه حق زندگي خود را در گرو پيشبرد هدفش مي گذارد نيست.

    3-    براي موفق شدن به تلاش نياز داريم. وقتي غفلت مي كنيم، پيشرفتي در امور حاصل نمي شود، حداكثر توان خود را به كار ببريد، هدف نهايي مهم است ولي نبايد تمام تمركز و تلاش خود را منحصر به آن هدف بكنيد. به خاطر عشق به كار و مسئوليت، تلاش كنيد و از آن لذت ببريد. نتايج نهايي(دير يا زود) فرا مي رسند، زيرا اين يك قانون است. اگر نتايج تأخير داشتند يا در آن زماني كه همواره شما انتظارشان را مي كشيد از راه نرسيد، مأيوس و نااميد نشويد و اجازه دهيد كه اين مسئله تمام هفته (يا سال) شما را خراب كند، بدانيد كه جهان هستي منصف و عادل است و اگر زحمت بكشيد پاداش آن را خواهيد ديد و موفق خواهيد شد. برداشت امروز ما از زندگي حاصل كاشته هاي ديروز مااست.(این قسمت آخر رو هم من قبول ندارم. جهان هستی یه وقتایی هم بی انصاف می شه)

    4-    بر هدف خود پافشاري كنيد، پافشاري جزء مشترك تمامي موفقيت هاي چشمگير است.

    پافشاري عامل اصلي پيروزي است و انسان هاي موفق به خوبي از آن آگاهند زيرا دليل موفقيت خود را تلاش خستگي ناپذير دانسته اند.

    البته مواقعي هم هست كه نااميد شدن و دست از تلاش كشيدن از زيركانه ترين حركات است.

    وقتي كشتي در حال غرق شدن است، ديگر وقت بيرون پريدن است، ما نبايد كله شقي را با پافشاري اشتباه بگيريم.

    5-    اگر از شغل خود بيزاريد، اگر محل زندگي خود را دوست نداريد يا در جايي ديگر موقعيت هاي بهتري را براي خود مي بينيد، گاهي بهترين راه حل بيرون زدن است.

    شكوه و عظمت و ارزش واقعي هدف در تداوم راه و تحمل آن و حتي گذشتن از خويش است. از زخم زبانها و طعنه هاي اين و آن دلخور نشويد. اگر بخواهيد و اراده كنيد مي توانيد پيروز و خوشبخت باشيد.

    پس با تلاش براي رسيدن به هدف ها، حتما خوشبخت خواهيد بود و رسيدن به اين خوشبختي بسيار دلپذير است، چون با سعي و تلاش و همت خود به اين امر دست يافته ايد و فراموش نكنيد ديگران را هم در اين خوشبختي خود سهيم كنيد.

    پیوست: این مطالب واسه این بود که امیدوار بشید امیدوارم با اون دوتا توضیح یه وقت به قول سجاد باعث نشده باشم دچار یاس فلسفي بشيد.

    بازم پيوست: من مطالب رو عينا از يكي از مجلات نوشتم. اين به اين معني نيست كه نگارنده (چه غلطا) با اين نوشته ها موافق
    باشه ها...

    خلاصه: يه وقت جو نگیردتون پا شيد بريد بزنيد به تيپ كسي كه حوصلش رو نداريد يا كارتون رو ترك كنيد و بعدش پادرهوا بمونيد و هي نفرين و ناله هاتون نصيب اين جوجوي بيچاره بشه.

    از ما گفتن بود ديگه خود دانيد.

     

     

    لینک مستقیم  |  نوشته شده توسط جوجو  | 
  • لوگوی جدید. قالب جدید. و شايد هم جوجويي جديد.
  • دوشنبه دوم خرداد 1384 ساعت 16:47

    دو روز پيش كه آزمون ادواري داشتم يه سوال بود كه مي پرسيد آيا معتقديد دنيا بر پايه محبت بنا شده؟ جواب دادم نه. دلم خيلي پر بود آخه.

    حالا كه تصميم گرفتم لوگو بذارم توي وبلاگم به محض اعلام، اين آقا امید گل هموني كه اميد زندگاني ویولت خودمونه برام چهارتا جوجوي خوكشل فرستاد. رفتم بذارم نتونستم. براي دنیز جونم طبق معمول هميشه كه موقع خرابكاريا ميرم سراغش پيغام گذاشتم و اونم طبق معمول هميشه كه موقع خرابكاريام به دادم مي رسه فوري به دادم رسيد. حالا هم قالب رو نو كرد و هم برام لوگو گذاشت.

    حالا جوجوي كم طاقته لوس كي گفته دنيا بر پايه محبت بنا نشده؟ اين همه آدماي خوب خوب توي اين دنيا هستن. واقعا بي جنبه اي اگه يه بار ديگه بگي دنيا بر اساس محبت بنا نشده.

    خوب بابا حالا چرا مي زني؟ جوجو جايز الخطاست. اينو خدا نگفته؟ خوب جوجو بايد خلاق باشه و خودش استنباط كنه. حالا جاي دوتا كلمه عوض شد كه شد. چه اهميتي داره؟

    پيوست: ويولت جونم دلگير نشي ها. من رنگ قبلي رو هم دوست داشتم. ولي اون رنگ گرم بود و اين جوجوها لباس گرم تنشونه. خوب اونجوری گرمشون می شد. بايد فضا رو یکم زمستوني مي کردم.

    در آخر: براي سلامتي نگين دعا كنيم. و براي سلامتي همه بيماران. به خصوص اونايي كه روي تخت بيمارستان هستن و دلشون گرفته.

    لینک مستقیم  |  نوشته شده توسط جوجو  | 
  • ؟؟
  • دوشنبه دوم خرداد 1384 ساعت 10:17

    سلام. يكي از دوستان لطف كرده و قالب وبلاگ من رو تنظيم كرده و يه جورايي خوشگلش كرده. مرسي. ولي اگه مي شه لطف كنه و رنگ قبلي رو برام بذاره. چون خودم هيچي از html نمي دونم.

    پيوست: خدمت دوستاني كه بعد از تغيير رنگ ميان به وبلاگم عرض كنم كه رنگ وبلاگ من رو يكي از دوستان عزيزم كرده بود ليمويي خوشرنگ. ولي من به دلايلي (چشمك) و از اونجايي كه بي سليقه هستم از ايشون خواستم كه رنگ رو تغيير بدن. كه اون بنده خدا هم با همه زحمتي كه كشيده بود رنگ وبلاگ رو دوباره تغيير داد و مثل اولش كرد. بنابراين يه وقت نگيد چرا بنفش به اين قشنگي رو عوض كرديا؟؟؟ (اينجا هم از اون خنده هايي كه نيششون بازه)

    بازم پيوست: با توجه به اينكه مي خوام يه لوگوي جوجو بذارم اينجا. از عزيزاني كه عكس جوجو البته از نوع خوشگلش در اختيارشون هست عاجزانه تقاضا دارم به اينجانب التفات فرموده و عكس جوجوشون رو در اختيار من بذارن. پيشاپيش كمال تشكر را دارد.

    خوب چيه؟ متن به اين خوشگلي نوشتم. واسه چي مي گيد مثل بچه هاي دبستاني؟

    لینک مستقیم  |  نوشته شده توسط جوجو  |