تبليغاتX
:: اين مهمان ناخوانده ::
  • شهامت
  • دوشنبه بیست و پنجم مهر 1384 ساعت 11:33

    ديشب يكي از دوستان دوران دبيرستانم كه خيلي هم باهاش صميمي بودم و الان هم با هم دوستيم بهم زنگ زد. چند ماه قبل كه حمله داشتم و با اون در تماس بودم جريان بيماريم رو بهش گفته بودم. اونم گفت با اين بيماري آشناست و زن رئيسش هم همين بيماري رو داره. و خيالم راحت بود كه از اين بيماري ديد نادرستي نداره. ديشب موقع احوالپرسي گفت كه آره با فهيمه صحبت مي كردم و وقتي درباره بيماري تو بهش گفتم خيلي ناراحت شد و تصميم داره بياد خونتون. فهيمه در زمان دبيرستان همكلاسي من بود كه من هيچ صميميتي باهاش نداشتم و بعد از تحصيل هم به طور كل رابطه ما قطع شد. وقتي دوستم اين حرف رو بهم زد خيلي عصباني شدم و بي اختيار سرش فرياد كشيدم كه تو حق نداشتي چيزي به كسي بگي. من خودم به هيچ كس نگفتم اون وقت تو رفتي به اين دختره كه من حتي باهاش سلام عليك هم ندارم گفتي. نمي دونم درست بود يا نه ولي شديدا عصباني شده بودم. دوستم هم كه فكر مي كنم بهش برخورده بود گفت چرا يه دفعه انقدر آتيشي شدي؟ مگه چي شده؟ حالا كه مي خواد يه روز با من بياد خونه شما. منم گفتم اگه اومد ديگه نه من و نه تو. اونم سريع بحث رو عوض كرد، يه خورده ديگه صحبت كرديم و منم شديدا عصبي شده بودم و با اينكه سعي مي كردم به روي خودم نيارم ولي تا آخر صحبت خودخوري كردم و بعد هم خداحافظي كردم.

    از ديشب اين مسئله شديدا فكر من رو به خودش مشغول كرده بود. امروز در مورد اين مسئله با ويتامين روح صحبت كردم و گفتم خيلي ناراحتم از دست دوستم كه چرا اين موضوع رو به كس ديگه گفته و اينكه من از ترحم متنفرم. فكر مي كردم ويتامين روح هم تاييدم كنه. ولي اون گفت اولا كه دوستت شايد چون نمي دونسته كه تو دوست نداري كس ديگه از جريان با خبر بشه به اون دختره گفته بعد اينكه تو با خودت هنوز مشكل داري. چرا سعي نمي كني با اين مسئله كنار بياي. شايد اون دختره از روي محبت و اينكه يه دختر بوده و روحش لطيفه خواسته بياد ديدنت.

    كلي باهام حرف زد كه اين تويي كه بايد سعي كني واقعيت رو بپذيري و اينكه با برخورد خودت به ديگران نشون بدي مسئله برات مهم نيست.

    به حرفاش فكر كردم ولي باز نمي تونم حرفاش رو به طور كامل قبول كنم. مي گم چطور كسي كه من اگه در حالت عادي توي خيابون مي ديدمش شايد با هم سلام عليك هم نمي كرديم حالا محبتش قلمبه شده و مي خواد بياد ديدنم؟ مي گم حتما مي خواد بياد كسي رو ببينه كه به تصور اون وضعيت وخيمي داره تا حس كنجكاويش ارضا بشه.

    به ويتامين روح گفتم شما از دور دستي بر آتش داري و نشستي كنار گود و به من مي گي لنگش كن. رفتارت رو درست كن. هركي هم فهميد مهم نيست ولي برخورد تو مهمه. ولي خودت جاي من نيستي. اون بنده خدا هم با صبر و حوصله به حرفام توجه كرد و گفت مي دونم در شرايط تو نيستم ولي واقعيت اين چيزيه كه گفتم.

    به خدا چندبار سعي كردم بي خيال باشم و مريضيم رو عنوان كردم ولي ديد ديگران انقدر بد بود كه خودم وحشت كردم. وقتي كسي هنوز فرق بين ام اس و هزارتا مرض ديگه كه نصفشون هم واگيرداره تشخيص نمي ده چطور مي تونم بي خيال باشم. برفرض كه بخوام جلوي اين خانوم طبيعي رفتار كنم، به روي خودم نيارم و بخندم مگه طرف حاضره واقعيت رو قبول كنه. اون وقتي مي شنوه كه فلاني ام اس داره توقع داره با يه فرد درمانده كه از انجام كارهاي خودش عاجزه روبرو بشه تازه اين يكي از حالتهاي خوبشه كه طرف بدونه ام اس چيه حداقل. اگه منو اينجوري ببينه آروم مي شه. اصلا تصور اينكه كسي مياد تا از روي محبت با من ديدار كنه برام ممكن نيست.

    دوست دارم بدونم شماها چي فكر مي كنيد؟ آيا اين منم كه شهامت رودررويي با بيماريم رو ندارم؟ يا درست فكر ميكنم؟ از صبح دارم با خودم فكر مي كنم يعني منم كه دارم از واقعيت فرار ميكنم؟ منكه به طور كامل با اين بيماري روبرو شدم ولي برخورد ديگران منو اذيت مي كنه. دوست ندارم يه غريبه بياد توي حريم خصوصي من و بهم محبت كنه. به نظر من اين محبت چيزي جز ترحم نيست.

    انقدر ذهنم درگيره كه حسابي ريختم به هم.

    پ.ن: اگه پراكنده گويي كردم معذرت مي خوام چون انقدر فكر مغشوشه كه نتونستم همه مطالب رو جمع بندي كنم و مرتب بنويسم.

    لینک مستقیم  |  نوشته شده توسط جوجو  | 
  • ماجراهای من و مهناز
  • دوشنبه هجدهم مهر 1384 ساعت 11:5

    يه دوستي دارم كه يه جورايي يار غاريم با هم و رفيق شفيق منه. در واقع تمام گردشاي من با اونه. در كنار تمام تفاهمايي كه با هم داريم ، اين خانوم يه وجه اشتراك خيلي عالي با من داره اونم اينكه مثه خودم شكمو هست و بلكم يه كوچولو بيشتر. تا اونجايي كه وقتي مي ريم رستوران و مي خوايم غذا بخوريم من هميشه بايد حواسم باشه كه يه وقت بيش از ظرفيتمون سفارش نده. آخه اين گل دختر وقتي گرسنه مي شه ديگه فكر مي كنه تمام منوي رستوران رو بايد سفارش بده و از اونجايي كه غذا خوردن ما مثه گنگيشكه (آره جون خودمون) وقتي شروع به خوردن مي كنيم تازه مي بينم چقدر غذا زياد اومده.

    يه عادت جالبي كه اين مهناز خانوم ما داره اينه كه وقتي مي خوايم غذا سفارش بديم و تعيين مي كنيم كه چي مي خوايم و من مثلا مي گم آقا يه پرس از فلان چيز يا يه دونه پيتزا اولين جمله اي كه از دهان مبارك ايشون شنيده مي شه اينه كه : جوجو به نظر تو كم نيست؟ و بنده در طي اين مدت مديدي كه با ايشون بودم نتونستم اين عادت رو از ايشون دور كنم و تنها كاري كه تونستم بكنم اين بوده كه مي گم مهناز جان بذار همينا رو سفارش بديم و بعدش اگه بازم گرسنه بوديم يه چيز ديگه سفارش مي ديم. اونم با بي ميلي راضي مي شه ولي وقتي غذاي سفارش داده شده رو ميارن و شروع به خوردن مي كنه تازه متوجه مي شه كه واي چقدر خوب شد بيشتر سفارش نداديم و اينگونه مي شود كه مرتب دعا نثار بنده و روح مرده و زنده بنده مي نمايد كه خدا خيرت بده خوب شد گفتيا.

    چند وقت پيش با مهناز خانوم تشريف برده بوديم دركه و دل دوستان نخواسته باشه ناهار رو هم همونجا مونديم و تصميم گرفتيم جوجه كباب سفارش بديم. دو پرس جوجه سفارش داديم با مخلفات لازم. وقتي آقاي گارسون محترم غذا رو آوردن اين مهناز خانوم ما كه فوق العاده گرسنه شده بود و از قديم گفتن: آدم گرسنه دين و ايمون نداره با ديدن ظرف غذا يه دفعه رنگش قرمز شد و با عصبانيت گفت آقا اين كه كمه؟ قابل توجه اينكه بنده در اين لحظه به زحمت خودم رو حفظ فرمودم كه قهقهه نزنم چون فضاي خيلي شادي رو با اداي اين جمله به وجود آورد. گارسون بنده خدا هم رفت و يه دونه نون اضافه آورد و گفت اگه كم بود با نون بخوريد. اين مهناز خانوم هم عليرغم توصيه هاي اكيد بنده كه غذا رو بدون نون بخور اگه سير نشدي نون بخور باز هم شروع كرد به استفاده مفيد از نون و غذا رو با نون خورد. نتيجه هم اين شد كه دو تيكه جوجه كباب مامان نصيب گربه اين رستوران شد كه مهناز خانوم به ايشون بخشيدن و در اين لحظه بنده متوجه شدم كه چرا اين گربه خوشگل انقدر هم تپل مپل تشريف دارن. در واقع روزي يه دونه مهناز خانوم اگه به اون رستوران رفت و آمد كنه اين گربه ها رو حسابي پروار مي كنه.

    و يه حسن ديگه اي كه اين دوست بنده دارن اينه كه غذا رو آنچنان با اشتها مي خورن كه حتي اگه طرفش سير باشه شديدا به اشتها مياد. پس در اينجا به دوستان عزيزي كه لاغرن توصيه مي كنم اگه علاقمند به چاق شدن هستند يه خبر به بنده بدن تا به مهناز جونم بگم باهاشون يه سر برن به يه رستوران البته با خرج شما دوست عزيز(چشمك).

    حالا يه خاطره مشترك ديگه كه ربطي به اين محاسن مهناز جون نداره اينكه يكي دو هفته پيش با مهناز رفتيم دربند و موقع برگشتن تصميم گرفتيم شام رو همونجا نوش جان كنيم. به خاطر همين يه رستوران شيك كه البته سه طبقه هم بود و پر از ميز و نيمكت رو انتخاب كرديم و رفتيم يه جاي دنج پشت يه ميز 6 نفره نشستيم. چون فقط دو تا ميز دو نفره داشت كه جاي خيلي شلوغي قرار داشت. به محض نشستن ما گارسون اومد و مودبانه گفت لطف كنيد ميز دو نفره انتخاب كنيد. گفتيم آقا اونا شلوغه ما همين جا مي شينيم ايشون هم فرمودن نخير اين ميزا رزروه گفتم آقا يعني عين اين سه طبقه رستوران ميزهاش رزروه؟ گفت بله خانوم رزروه. (حالا من نمي دونم ساعت 6 ملت از كجا مي خوان بيان دربند شام بخورن كه همه ميزا رزرو بود) اين بود كه خيلي عصباني شدم به مهناز گفتم بريم. وقتي يه نگاه عميق به رستوران انداختم متوجه شدم ظاهرا با اون تيپاي تي تيش و سانتي مانتالي كه اونجا بودن ما وصله ناجور بوديم و قرار بوده دك بشيم. (كسي كه از سركار بره خوب تيپش ساده است ديگه) نتيجه اينكه ما هم عطاي غذا خوردن در دربند رو به لقايش بخشيديم و اومديم توي يه دونه از اين پيتزا فروشي هاي خودمون نشستيم غذا رو نوش جان كرديم و خيلي هم چسبيد.

    موقع برگشتن داشتيم از جلوي يكي از رستورانهاي معروف تهران كه من و مهناز استثنائا تا حال تستش نكرديم رد مي شديم.

    من: مهناز اين رستوران هم شنيدم جاي خوبيه با اينكه گرونه ولي دوست دارم امتحانش كنم.

    مهناز: مي خواي شمارش رو برداريم و يه زنگ بزنيم و ببينيم اگه خوب بود بريم؟

    من: نه مهناز جون گارسونش تا صداي من و تو رو بشنوه مي فهمه كلاسمون بهشون نمي خوره مي گه رزروه.

    مهناز: فقط شكلك خنده

    پ.ن: از جميع روزه داران محترم شديدا معذرت مي خوام كه در اين ماه مبارك حسابي دلشون رو به ضعف انداختم. ولي خوب خودم هم روزه بودم پس فكر نكنيد كنار گود نشستم و مي گم لنگش كن.

    پ.ن.2: امروز خيلي جاي شكلكا خالي بود. چه كنم ديگه بازم كامپيوتر محل كار و همون داستان هميشگي.

    لینک مستقیم  |  نوشته شده توسط جوجو  | 
  • اولین روز مدرسه
  • شنبه شانزدهم مهر 1384 ساعت 10:32

    حرف زياده ولي اين مدت توي اكثر وبلاگا كه ميرم هنوز حال و هواي اول مهر هست و روز اول مدرسه.

    دلم مي خواد از روز اول مدرسه بنويسم. و از روزهاي مدرسه. فكر مي كنم قشنگترين دوران زندگيم دوران مدرسه بود.

    يادمه روز اولي كه من وارد مدرسه شدم ما رو يه گوشه نگه داشتن براي كلاس بندي. خوب يادمه كه بغض كرده بودم ولي گريه نكردم. هميشه توي دوران دبستان خجالتي بودم. اون روز هم كه روز اول بود مثل يه جوجه يه گوشه واستاده بودم و صدام در نمي اومد. انقدر خجالتي بودم كه وقتي معلم كلاس اول اومد و منو خطاب كرد و يه فاميلي شبيه فاميلي من گفت و از من پرسيد كه تو فاميليت اينه روم نشد بهش بگم نه و سرم رو تكون دادم كه يعني آره.

    يادمه خانم ضيائي من رو هم جزء شاگرداي كلاس خودش برد به كلاسش. يه معلم خوشگل و خوش اخلاق و منظم و تميز. از همون اول يادمون داد كه حروف بزرگ و كوچيك رو با دوتا رنگ مجزا بنويسيم. و الحق كه دفتر همه بچه ها مرتب بود و تميز.

    فكر مي كنم يه هفته اي توي كلاس خانم ضيائي بودم تا اينكه ناظم مدرسه اومد به كلاس و فاميل واقعي من رو خوند و ازم خواست كه باهاش به يه كلاس ديگه برم. البته هيچ كس سرزنشم نكرد كه چرا نگفتم فاميليم اوني كه روز اول خوندن نبوده.

    يادمه وقتي به كلاس خانم پرستائي كه يه خانم پير و مهربون بود رفتم موقع مشق نوشتن بودم كه دفترم رو بالا گرفت و به همه بچه ها نشون داد و گفت كه ببينيد جوجو چه تميز نوشته و من هم كلي خوشحال شده بودم كه معلمم از دفترم تعريف كرده.

    خوشحالي من ديري نپاييد. چون خانم پرستائي بازنشسته شد و خانم دادگر شد معلم كلاس ما. يك زن بداخلاق و مستبد و از خود راضي. كسي كه پس زمينه تمام خاطرات شيريني كه مي تونستم از كلاس اول داشته باشم رو با مداد مشكي برام سياه كرد.

    تنها خاطره خوبي كه ازش دارم اينه كه يه روز كه مثل هميشه وقتي داشت ديكته مي گفت از بقيه بچه ها داشتم جلوتر مي نوشتم و نرگس افشاري كه پشت سرم مي نشست داشت از روي دستم نگاه مي كرد و واسه خودشيريني گفت خانم اجازه اين جوجو داره از بچه ها جلوتر مي نويسه. (از اونجايي كه تأكيد زياد كرده بود اگه كسي جلوتر از بقيه بنويسه تنبيه مي شه) شديدا ترسيدم و رنگم پريد و انتظار داشتم هر آن بياد و تنبيهم كنه ولي جوابش حسابي دلگرمم كرد.

    معلم: نرگس كي به تو گفته از روي دست يكي ديگه نگاه كني؟ نوشته كه نوشته. مگه تو فضولي. واسه چي تقلب كردي؟ تو بيجا كردي. و حسابي حال نرگس رو گرفت و دلم رو خنك كرد. يه دختر لوس كه هميشه فقط آزارش به بچه ها مي رسيد.

    هميشه از بچه ها جلوتر بودم و از تكرار درسها به دفعات متنفر بودم. دوست نداشتم روزي هزاربار درس رو روخواني كنم. و به خاطر همين بود كه هميشه ديكته از بقيه جلوتر بودم.

    يادمه يه سوپر جلوي مدرسه بود كه هروقت مدرسه تعطيل مي شد بدو مي رفتيم ازش فاني فكس شانسي مي خريديم. در واقع همون جوهر نمك كه مي خورديم و ترش بود و زبونمون رنگي مي شد و با افتخار به هم نشون مي داديم.

    چند روز پيش بچه داداشم رو برده بودم پاركي كه نزديك دبستانم بود. به ياد اون دوران رفتم به سوپر سر زدم و براي كوچولومون (خواهر بزرگه جوجولو) خوراكي خريدم. دلم نمي خواست از مغازه بيام بيرون. ولي صاحبش عوض شده و خيلي بداخلاق و داشت چپ چپ نگام مي كرد.

    بغض گلوم رو گرفته بود و دلم مي خواست بگم آقا اين مغازه براي من پر از خاطره است. خاطره مدرسه و فانيفكس و كيت كت و هوبي و تمام خاطرات شيرينه دوران دبستان. بذار يه خورده ديگه هم اينجا واستم.

    مي دونستم هرچي واستم محاله ممكنه كه حتي يه روز به عقب برگردم چه برسه به دوران شيرين و بي دغدغه دبستان.

    ايكاش بچه ها قدر اين دوران رو بدونن. ايكاش در مسير زندگي يه فلش بكي هم وجود داشت. ولي خوب دوره زمونه همينه ديگه. هر روز كه مي گذره حسرت ديروزمون رو مي خوريم. حتي اگه از ديروزمون نهايت استفاده رو برده باشيم.

    لینک مستقیم  |  نوشته شده توسط جوجو  | 
  • سفرنامه شمال-2
  • جمعه هشتم مهر 1384 ساعت 10:5

    همه سبز. دو ساعت ديگه بندر انزلي بوديم و نيم ساعتي گشتيم تا اون محل مورد نظر رو كه يه پارك بود كنار بندر و از يه طرف هم به مرداب مي رسيد پيدا كرديم. يه پارك زيبا كه خيلي هم بزرگ بود. يه گوشه نشستيم و ناهار رو آماده كرديم و خورديم. بعد از ناهار از سنگهايي كه كنار دريا گذاشته بودن رفتم و پايين و نونهايي كه مونده بود رو تكه كردم و براي ماهي ها ريختم توي دريا. چه صحنه زيبايي بود وقتي ماهي ها به سمت تكه هاي نون هجوم مي آوردن و با ولع مشغول خوردن مي شدن. يه ساعت كنار آب نشسته بودم و از صداي موج و تمام صحنه هاي زيبايي كه پيش روي من بود لذت مي بردم. انقدر كه به روي خودم نياوردم آفتابي كه داره به سرم مي تابه باعث سردرد بدي خواهد شد. سردرد رو تحمل كردم چون واقعا ارزشش رو داشت.تا عصر اونجا بوديم. و در راه برگشت هم از مسيري كه بهش مي گفتن جاده ساحلي برگشتيم. من نمي تونم زيباييهاي اين جاده رو توصيف كنم. تمام اطراف جاده پر از ده بود. ده هايي كه شايد نهايت فاصلشون با هم ده دقيقه بود. قهوه خونه هايي كه مردها نشسته بودن و در حال چاي خوردن و كشيدن قليان بودن. چقدر حسرت خوردم به ارامش اونها. تازه مي فهميدم تمام زندگيم پر شده از دغدغه هايي كه شايد يه لحظه هم ارزش فكر كردن رو نداشته باشه. دلم به چي خوشه؟ كه تهران زندگي مي كنم؟ در اين شهر پر از دود؟ پر از آلودگي صوتي؟ مثلا پايتخت نشينم؟ چه ارمغاني داشته اين پايتخت نشيني براي من جز فكر و خيال و بيماري؟

    براي اولين بار بود در عمرم كه آرزو كردم ايكاش يه دختر روستايي بودم. از اون دختراي لپ گلي با لباس محلي كه صبح زود بلند مي شن و شير گاو مي دوشن و تخم مرغ جمع مي كنن. واقعا دغدغه اونا بيشتر از منه؟ دلم خوشه كه اينجا هستم. ولي چه لذتي از زندگيم بردم؟ نه صداي پرنده اي. نه صداي آب. نه لذت واقعي.

    بهرحال چه بخوام چه نخوام اينجا هستم. بعد از برگشتن از انزلي رفتيم لاهيجان. بام سبز. يه كوه شايد كه ميرن بالاش و از اون بالا تمام شهر زير پات قرار مي گيره. يه شهر سبز. و همه اطراف پر از باغ چايي هست. زيباي زيبا. سبز لجني. و چه آرامش بخش. يه استخر وسط شهر درست كردن كه وسط استخر رو يه جزيره سبز كوچولو ايجاد كردن.

    بهرحال ديدار تمام شد و بازگشتيم. فردا صبح بيدار شديم و هرچي مي تونستيم اكسيژن وارد ريه هامون كرديم و بعد از خداحافظي به سمت تهران حركت كرديم. صبحانه رو منجيل خورديم در كنار سد منجيل كه روي رود سفيد رود هست. بعد از صبحانه با اين كه از اون بالا تا خود رودخونه خيلي بايد مي اومدم پايين ولي با كمال پررويي و البته با دودلي و ترديد رفتن يا نرفتن، به همراه يكي از اقوام همكارم كه با ما بود رفتم پايين و كنار آب تا نون هايي كه داشتم رو براي ماهي ها بريزم و باز هم همون صحنه زيبا تكرار شد.

    اونجا يه آقاي ماهيگيري يه مار از آب گرفت كه مي گفت افعي آبي هست و مار در حال پوست انداختن بود و خيلي زشت شده بود. مي گفت اگه آفتاب بهش بخوره و بدنش گرم بشه، خيلي خطرناك مي شه و قرار شد كه دوباره بندازدش توي آب. براي بالا اومدن يه خورده به مشكل خوردم چون بي وقفه و بدون استراحت و به سرعت اومدم بالا، به خاطر همين وقتي رسيدم نفسم واقعا گرفته بود.

    بعد هم تنها توقفي كه داشتيم نزديك قزوين بود كه همكارم انگور خريد و همونجا شستيم و با هم خورديم. انگورها خيلي خوش طعم بود. بعد هم كه تا تهران توقف نداشتيم. ناهار رو هم همين تهران خودمون رفتيم پيتزا فروشي و حسابي خودمون رو تحويل گرفتيم.

    اين مسافرت هم تمام خيلي از مسافرتهاي ديگه تموم شد. اما تنها مسافرتي بود كه واقعا دلم نمي خواست تموم شه. موقع برگشتن با حسرت با تمام اون زيبايي ها خداحافظي كردم.

    اين چند روز فقط لذت بود و آرامش. شايد به اين خاطر بود كه حتي با تزريق نكردن امپولهام هيچ مشكلي نداشتم. نه درد نه عدم تعادل نه خستگي و نه همه اين علائم كوفتي كه به محض بازگشت به تهران اومد سراغم.

    به لطف همكارم و همسرش به يه مسافرت فراموش نشدني رفتم. مطمئنم اگه خودم مي رفتم شمال به هيچ وجه تا اين حد بهم خوش نمي گذشت. حداقلش اين بود كه تا من بيام بدونم كجاها بايد برم كه واقعا لذت ببرم از مسافرتم اين چند روزي كه در اختيار داشتم تموم شده بود و بايد برمي گشتم. ولي اونا به خاطر اينكه به تمام مسير آشنا بودن و همه جاهايي رو كه بايد مي ديديم از قبل مي دونستن، هيچ وقتي هدر نرفت. و مهمتر از همه اين كه دو تا همسفر واقعا عالي بودن. تمام طول سفر پر بود از خوشي. استرسي وجود نداشت. همكارم مي گفت خانمم گفته مي خوام حسابي به اين جوجو خوش بگذره و همه جا ببرمش. و واقعا هم به حرفي كه زد عمل كرد.

    اين چند روز فقط لذت بود و آرامش. شايد به اين خاطر بود كه حتي با تزريق نكردن امپولهام هيچ مشكلي نداشتم. نه درد نه عدم تعادل نه خستگي و نه همه اين علائم كوفتي كه به محض بازگشت به تهران اومد سراغم.

    و باز هم اينجام. البته اين دفعه تصميم گرفتم كه اگه تا عيد حالم خوب بود هرطور كه شده دوباره برم سفر. و اينبار از تعطيلات عيد استفاده كنم و مدت بيشتري بمونم.

    پ.ن. خدا هميشه از اين همكارا نصيب كنه. (چشمك)

    لینک مستقیم  |  نوشته شده توسط جوجو  | 
  • سفرنامه شمال-1
  • سه شنبه پنجم مهر 1384 ساعت 11:57

    هفته پيش تصميم گرفتم از يه روز تعطيلي به وجود اومده استفاده كنم و برم مسافرت. از اول هم به همه اعضاي خانواده گفتم تنها كسي كه مي خوام توي سفر همراهم باشه مامانمه. واقعا از لحاظ روحي خسته بودم و نياز به استراحت داشتم. به خاطر همين اصلا حوصله كسي رو نداشتم.

    اول تصميم داشتيم با مامانم بريم سمت نوشهر و يكي دو روز اونجا باشيم و برگرديم. به خاطر همين آدرس يه بنده خدايي كه مي گفتم خونه اجاره اي داره رو هم گرفتم تا باهاش تماس بگيرم و هماهنگ كنم. از طرف ديگه يكي از همكارانم هم گفته بود كه با خانمش مي خواد بره شمال و به احتمال قوي قراره با ما برن. چون خودم هم كاري داشتم كه اين بنده خدا قرار بود برام انجام بده. بهرحال سپرده بودم دست قسمت كه هر طرف شد برم اون طرف.

    روز دوشنبه همكارم اومد و گفت كه قرار شده فردا صبح حركت كنن و برن سمت استان گيلان و ما هم قرار شد باهاشون بريم. بعد از ظهر وسايل رو آماده كرديم و در عين اينكه كمي هم ناراحت بودم كه قراره مزاحم كس ديگه باشم خودم رو براي سفر آماده كردم.

    صبح سه شنبه حركت كرديم. قرار بود از جاده قزوين بريم. نگران بوديم كه جاده شلوغ نباشه كه بود. ولي خدا رو شكر ترافيك نبود. ساعت 9 توي مسير براي خوردن صبحونه توقف كرديم. جالب اين بود كه از همون موقع مزاحمت مگس ها شروع شد. تا آخر مسافرت هرجا توقف مي كرديم مگس ها هم براي عرض ادب خدمت مي رسيدن.

    بعد از صبحونه دوباره راه افتاديم. ساعت 1 بود كه رسيديم به امامزاده هاشم كه فكر كنم نزديكاي شهر رشت باشه. يه ساعتي اونجا استراحت كرديم و ناهار خورديم. هوا عالي بود. فضاي امامزاده هم خيلي دلنشين بود. چون در بلندي قرار داشت هوا خيلي خنك بود. و توي حياط كه مي ايستادي به هر چهار طرف كه نگاه مي كردي تنها چيزي كه مي ديدي درختهاي سبزي بود كه روي كوهها بودن. منظره واقعا رويايي بود.

    ساعت حدود 4 بود كه رسيديم لنگرود. در راه از رشت، لاهيجان و چندتا شهر ديگه كه الان اسماشون خاطرم نيست عبور كرديم. به محض رسيدن من و مامانم مثل اين نديد بديدا هرچي هواي خوب بود با كشيدن نفس عميق داديم توي ريه هامون و شروع به قدم زدن در كوچه باغهاي اون اطراف كرديم. من نمي تونم زيبايي اونجا رو براتون توصيف كنم. فقط مي تونم بگم عميقا غرق زيبايي طبيعت شده بودم. كوچه باغي بود كه اطرافش فقط زمين چاي و گل و بوته بود و هوا هم پر از عطر گل و گياه. بعد هم برگشتيم خونه اقوام همكارم و اونجا استراحت كرديم.

    برخلاف تصوري كه داشتم كه مزاحمت ما شايد باعث ناراحتي اونا بشه تنها چيزي كه باهاش روبرو شدم برخورد صميمانه و رفتار بسيار دوستانشون بود.

    فردا صبح بعد از صبحانه تصميم گرفتيم بريم ساحل چمخاله تا اگر هوا خوب بود تني به آب بزنيم. هواي شمال يه خورده گرم بود ولي نه اونقدر كه من رو از رفتن پشيمون كنه. وقتي به ساحل رسيديم بر خلاف تصورمون خيلي خلوت بود و طرح سالم سازي شناي زنان هم فقط چندتا خانم بودن در حال شنا. دريا فوق العاده آروم بود. انقدر كه 20 دقيقه روي آب خوابيدم و حتي يه ذره هم تكون نخوردم و جابجا نشدم. آفتاب هم هنوز فقط در حال نوازش بود و گرماش آزار دهنده نبود. نمي تونم احساس آرامشي رو كه دريا بهم القا كرد بيان كنم. فقط اونقدر بگم كه دلم ميخواست تا ابد در همون وضعيت بمونم. سبك و فارغ از غم و غصه هاي دنيا دل به دريا سپرده بودم.ماهياي كوچولو هم دسته دسته براي خودشون شنا مي كردن. عجب همزيستي مسالمت آميزي.

    بهرحال ناچارا ديدار با دريا تموم شد و براي صرف ناهار برگشتيم. عصر همكارم و همسرش تصميم گرفتن ما رو ببرن تا ليلا كوه رو ببينم و بعد هم بريم جنگل خرما. سبز.سبز.سبز. بهترين توصيفي كه مي تونم داشته باشم. ليلا كوه يه كوهي بود كه پردرخت بود و پايينش هم يه فضاي باز و پر از صخره و سرسبز.

    جنگلهاي خرما رو هرگز فراموش نمي كنم. نمي دونم كلاردشت رفتيد يا نه. اينجا خيلي شبيه به كلاردشت بود. البته با كمي تفاوت. يه مسير سبز كه وسطش يه رودخونه هست. دو طرف كوههايي كه پر از درختن. و فقط صداي پرنده ها رو مي شنوي و صداي آب رو. يه طرف يه دشت سبز و طرف ديگه جاده در كنار كوه. براي نشستن در اون دشت سبز لازم بود از رودخونه رد شيم كه چند بار نزديك بود بيفتيم توي رودخونه و همه اينها فضايي رو به وجود آورد پر از شادي و خنده.

    ديدارمون از جنگل خرما هم تموم شد و برگشتيم. قرار بود فقط يه روز ديگه اونجا باشيم. و فردا هم قرار شد بريم بندر انزلي و ناهار رو اونجا بخوريم. صبح حركت كرديم و در مسير از چندتا شهر ديگه گذشتيم.

    پ.ن: ادامه رو شنبه مي نويسم.

    لینک مستقیم  |  نوشته شده توسط جوجو  | 
  • بازم گيج بازي
  • یکشنبه سوم مهر 1384 ساعت 16:6

    امروز كارم خيلي زياد بود. در حين اينكه مشغول كار بودم يه سري كارهاي مربوط به اينترنت رو هم انجام مي دادم. امروز بايد برم دكتر آمپول بزنم. زنگ زدم و از منشي پرسيدم اگه خلوته زودتر برم اونم گفت آره خلوته. نمي دونم از ذوق خلوتي بود يا اينكه هنوز ساعت موبايلم رو درست نكردم.

    ديدم ساعت شده 3:18 دقيقه سريع وسايلم رو جمع كردم و خيلي مودب و متين از اتاقم رفتم بيرون و هرچي دنبال كليد گشتم كه درو قفل كنم كليد رو پيدا نكردم. چون عجله داشتم كه زودتر به دكتر برسم درو قفل نكردم و رفتم پايين. وقتي رسيدم توي حياط ديدم هيچكي توي حياط نيست. ولي تعجب نكردم فكر كردم يه خورده زود اومدم و خوشحال شدم كه زود كارت مي زنم و ميرم. وقتي رفتم توي اتاق كارت زني ديدم يه جورايي همه چي عجيبه. چون هميشه توي اون ساعت يه چند نفري پاي ثابت اونجا واستاده بودن. بازم به روي خودم نياوردم. به نگهبان دم در سلام كردم و اومدم برم پيش دستگاه كارت زني كه به محض رسيدن به ساعت خروج كارت بزنم و از اداره بيام بيرون.

    ولي چشتون روز بد نبينه. يه هو چشمم افتاد به دستگاه و ديدم ساعت 2:20 دقيقه است. خشكم زد. نمي دونستم چيكار كنم. الكي به نگهبان گفتم ميرم بيرون و برمي گردم. رفتم توي خيابون و يه خورده صبر كردم و برگشتم و اومدم توي اتاقم.

    همكارم من رو ديد و گفت برگشتيد؟ گفتم ساعت كامپيوترم خراب بود و اشتباهي رفتم. هم اون و هم رئيسم كلي بهم خنديدن. واسه دوستم هم كه تعريف كردم كلي خنديد.

    از دست خودم خندم گرفته كه چرا امروز اصلا برام مهم نبود كه هيچ جنب و جوشي توي راهرو نيست.

    بهرحال انگار قرار بود ضايع شم. البته چيزي كه هست خدا رو شكر فقط دو سه نفر شاهد اين شاهكار من بودن.

    لینک مستقیم  |  نوشته شده توسط جوجو  |