سلام
اومدم بگم يه مدته سرم خيلي شلوغ شده. از وقتي معاون وزير جديد انتخاب شده و به جاي معاون قبلي اومده كارها چند برابر شده و حكايت شده همون گل بود و به سبزه نيز آراسته شد.
البته اين تغيير و تحولات يه حسني داشت و اونم اينكه يكي از استثمارگران تاريخ از محل كارم رفت و حالا حداقل دلم خوشه اگه كاري دارم انجام مي دم واقعا كاره نه كار شخصيه جناب آقاي محترم كه با خون دل انجام مي دادم و آخرش هم بدهكار بودم.خوب ديگه از بحثهاي سياسي بيام بيرون دي:
چند روز پيش مي خواستم برم تجريش تصميم گرفتم از محل كارم برم چهارراه پاسداران و از اونجا برم. چون به علت نبود ترافيك زودتر مي رسيدم. رفتم سر كوچه محل كارم و به تاكسي گفتم چهارراه و اونم سوارم كرد. يه پيرمرد بود با موهاي سفيد. يه آقايي هم عقب بود به جز من و يه آقايي هم جلو نشسته بود. سر گلستان نهم كه رسيديم يهو تاكسي نگه داشت و با عصبانيت گفت پياده شيد. من فكر كردم منظورش به اون اقاهه است كه كنارم نشسته. آخه اون مي خواست پياده بشه. به خاطر همين اهميت ندادم. دوباره با عصبانيت گفت پياده شيد. ديد من توجهي نكردم پرسيد خانوم كجا مي خواستي بري؟ گفتم چهارراه گفت پياده شود با يه ماشين ديگه برو. يهو جا خوردم. گفتم واسه چي؟ من كه گفتم چهارراه! گفت نميرم خانوم نميرم. انقدر بداخلاق بود كه ترسيدم. كرايه رو بيرون آوردم و گفتم حساب كنيد. گفتم كرايه هم نمي خوام. منم ديگه تعارف نكردم و پياده شدم.
از اونجايي كه حيفم مي اومد واسه يه مسير 10 دقيقه اي پول بدم پياده رفتم چهارراه. وقتي رسيدم خطي هاش پر شدن و رفتم و من واستادم تو صف. ولي خودم اول صف بودم. با خودم فكر كردم بهتر شد، وقتي ماشين اومد من ميرم مي شينم جلو كه راحت باشم.
بعد يه خانوم شلخته با قيافه عجيب و موهاي وز و ابروهاي تتو اومد و با عصبانيت گفت ماشينهاي تجريش كجان؟ گفتم خانوم بايد واستي توي صف. اونم خيلي بي اهميت واستاد كنارم. قيافش هم عجيب بود و هم يه جورايي مشمئز كننده. يه جوري مثل اين زناي معتاد بود.
وقتي ماشين تجريش اومد دويد طرفش و دستش رو گرفت به دستگيره جلوي ماشين و سوار شد. خيلي عصباني شده بودم. برام زياد مهم نبود جلو بشينم ولي اون خانوم بي ادب حتي يه معذرت خواهي هم نكرد. منم ساكت و آروم رفتم نشستم عقب. همون موقع يه سرباز اومد كه دو سه تا ساك داشت. از راننده خواهش كرد كه اگه مي شه در صندوق عقب رو باز كنه. راننده گفت نمي تونم. توي صندوق عقب وسيله هست.
اون سرباز بنده خدا هم مونده بود چيكار كنه. گفت خانوم اگه شما لطف كنيد بشينيد عقب ممنون مي شم. من ساك همراهم دارم و نمي تونم بشينم عقب.
خانومه اول اعتنايي نكرد ولي بعدش مجبور شد بياد عقب. اومد سوار شد و داشت خودش رو مي كشيد طرف من كه يه خانوم چاق بعد از اون اومد سوار شد و يه دفعه با تمام وزنش نشست روي دست اين خانوم. اين خانوم يه دادي زد و گفت خانوم دستم. ماشالا هيكل نيست كه. خيلي خندم گرفته بود.
حسابي دلم خنك شد. توي دلم گفتم تا تو باشي زرنگ بازي درنياري. حالا دستت داغون شد تا ادب شي. اون خانوم چاقه هم عوض معذرت خواهي شروع كرد به دعوا با راننده تاكسي كه آقا اين بنده خدا رو چرا پياده كردي؟ چرا مجبورش كردي بشينه عقب؟ چرا اجازه دادي اون سربازه كه جوون هم هست بشينه جلو؟ دلم واسه سربازه مي سوخت چون ناخواسته آماج حملات شده بود.
راننده كه كلافه شده بود گفت خانوم حالا يه بار اينجوري شده ها. چرا دعوا مي كني؟ خانوم چاقه دوباره گفت بله ديگه توي اين مملكت هميشه حق تقدم با آقايونه. (داشتم با خودم فكر مي كردم اين حرفش چه ربطي به اين موضوع داره؟) راننده دوباره گفت خانوم فكر كردي من خودم راحتم، خودمم در عذابم خوب. و سرباز بيچاره همچنان ساكت بود.
اون خانوم پررو هم كه كنار من نشسته بود تازه زبونش باز شد و گفت مي تونستي بگي بره يه ماشين ديگه سوار شه. مجبور نبودي منو پياده كني. خندم گرفته بود از اين همه پررويي. انگار خانوم ارث باباش رو ازش گرفته بودن كه طلبكار بود. بعدش تازه خانوم چاقه حرف اصلي رو زد: بله آقا اگه اين خانوم رو نشونده بودي عقب اينجوي نمي شد ديگه. نشستم روي دستش و دستش داغون شد.
مي خواستم بگم ايشون بايد يه خورده به خودش مي جنبيد و سركار عالي هم بايد يه خورده مواظب مي بوديد كه اين هيكل مانكنتون با 200 تن وزن روي دست اين خانوم قرار نگيره. ولي از اونجايي كه مي ديدم جفتشون از اون زنهايي هستن كه اگه يه حرف بهشون بزني درسته قورتت مي دن حتي يه كلمه حرف هم نزدم و تا آخر مسير ساكت نشستم.
ولي يه اعترافي بايد بكنم و اون اينكه در اون لحظه روح خبيثم به سراغم ويامده بيد و وقتي دست اين خانوم در زير هيكل اون خانوم قرار گرفت و در عين حال مجبور شد با سختي و بدبختي بشينه بين من و اون خانوم، كلي كيف از خودم در وكردم و حتي ذره اي احساس همدردي باهاش پيدا نكردم.
حقش بود. تا اون باشه ياد بگيره انقدر مغرور و از خود راضي نباشه.
پ.ن.1: يكي از دوستان در قسمت كامنتينگ از من خواسته بود ميلم رو چك كنم. چك كردم دوست عزيز ولي هيچ ميل خاصي نداشتم. اگه ميلي برام فرستادي لطفا دوباره بفرست تا بتونم بهت جواب بدم. در ضمن وارد وبلاگت هم شدم كه اون رو هم موفق نشدم ببينم و ارر مي داد ظاهرا.
پ.ن.2: از دوستان ممنونم كه لطف مي كنيد و به وبلاگم ميايد. همونطور كه گفتم اين مدت سرم خيلي خيلي شلوغ شده و زياد فرصت نكردم به اينترنت سر بزنم. در اولين فرصت لطف شما رو جبران مي كنم.
يه مدتي بود كه درد شديدي در پهلوم حس مي كردم بالاخره به خودم لطف كردم و ديروز وقت دكتر گرفتم و با مهناز رفتيم دكتري كه اون مي شناخت. بر خلاف تصورمون مطب دكتر ديروز خيلي خلوت بود كه منشي دكتر علت اون رو بارون شديد مي دونست. يه نفر جلوي ما بود كه بعد از رفتن اون نوبت ما شد.
وارد مطب دكتر شديم و مهناز پرونده اش رو نشون دكتر داد و شروع كرد با دكتر درباره داروهايي كه مصرف كرده صحبت كردن كه يه دفعه موبايلش زنگ زد. مطب فوق العاده ساكت بود و صداي زنگ موبايل اونجا يه وصله ناجور بود. مهناز اومد درستش كنه موبايل رو گذاشت روي ويبره و گذاشت توي كيفش. ولي گوشي موبايل انگار كه لج كرده بود با شدت هرچه تمامتر مي لرزيد. مهناز كم كم داشت تمركزش رو از دست مي داد.
منم كه طبق معمول منفجر شده بودم از خنده و فقط خدا خدا مي كردم اون كسي كه داره زنگ مي زنه به مهناز رضايت بده و از تماس منصرف بشه. دكترم كم كم داشت چپ چپ نگاه مي كرد. مهناز كيفش رو گذاشت زمين ولي كيفش هم داشت مي لرزيد. خيلي جالب شده بود. كلي خنديدم. مهناز هم خودش خندش گرفته بود. وقتي صحبت مهناز تموم شد موبايلش هم از لرزش افتاد و ديگه قر و قمش نيومد. بعد هم نوبت من بود كه شروع كردم به صحبت و نمي ذاشتم دكتر بيچاره نظرش رو بگه كه آقاي دكتر اين دارو بهم نمي سازه و بيماريم اينه و ممكنه از اين بيماري باشه مشكل من و ... بهرحال دكتر داروهاي مربوطه رو نوشت و زمان مصرف رو مشخص كرد و بينش هم مرتب مي گفت خوب شما اجازه بده ببين مگه من اون دارو رو واست نوشتم و نخير خانوم اين مشكل ربطي به اين بيماري شما نداره و ... (البته من هنوزم فكر مي كنم عامل اصليش بيماريم هست)
شانس آوردم كه دكتر خونسرد بود وگرنه با تيپا مي نداختم بيرون احتمالا. دي:
از مطب كه اومديم بيرون تصميم داشتيم شام بريم رستوراني كه هر از گاهي مي رفتيم و مرغ سوخاريهاش فوق العاده خوشمزه است. با زحمت ماشين گرفتيم و رفتيم جلوي پله هايي كه رستوران بالاي اونا قرار داشت و با زحمت كلي پله رو طي كرديم و رفتيم بالا. آخراش ديگه سرگيجه گرفته بودم. از همه جالب تر اينكه وقتي رسيديم اون بالا و رفتيم جلوي رستوران ديديم رستوران به علت تعميرات تعطيله. آي حالمون گرفته شد. آي حالمون گرفته شد. ولي باز از رو نرفتيم و تصميم گرفتيم بريم يه جاي ديگه كه اونجا هم پاتوقمون بود.
بين راه چشمم افتاد به يه رستوران ديگه كه چند سال پيش بهش سر زده بوديم البته مديريتش جديد شده بود. ماجراش رو توي يه پست ديگه براتون تعريف مي كنم چون براي خودمون خيلي خاطره انگيزه. به مهناز گفتم يادته رفته بوديم اينجا؟ مهناز گفت مي خواي الانم بريم منم اكي دادم و با هم رفتيم اونجا. مثل سري قبل خلوت بود. فكر كنم تازه تأسيس بود چون بهمون اشانتيون هم دادن. بعد هم كه غذا رو سفارش داديم و مثل هميشه و بلكه بيشتر از همه به مذاقمون خوش اومد غذاي اونجا. چون واقعا معركه بود.
به مهناز گفتم از اين به بعد بريم دنبال آگهي رستورانهاي تازه تأسيس تهران بگرديم و سريع بريم امتحانشون كنيم. چون معمولا توي تهران رستورانها فقط يكي دو ماه اول خوب هست و بعدش كيفيتش افت مي كنه و قيمتش هم ترقي.
بعد از رستوران برگشتيم خونه و تا خونه هم درباره غذاي اونجا حرف مي زديم و مي خنديديم. توي ماشين هم سر هزينه رستوران كل كل كرديم و مهناز آخرش منو مجبور كرد كه قبول كنم ايندفعه رو مهمون اون بودم. خوب اينم از كارهاي هميشگي ما هست كه يه وقتايي متاسفانه باعث تعجب ديگران مي شه و البته نمي دونم چرا هميشه مهناز پيروز مي شه:(
ولي وقتي رسيدم خونه درد پهلوم كه از صبح به سراغم اومده بود هر لحظه شديدتر شد و آخر شب به اوج رسيد تا جايي كه خواب رو هم از من گرفت و تا صبح از شدت درد به خودم مي پيچيدم. البته احتمال مي دم اين درد به خاطر سرما خوردن كليه هام بود چون با گرم كردن اونا دردش تا صبح ساكت شد.
پي نوشت 1: اين پست به خاطر نگار و نيكا بود كه خواسته بودن باز از رستوران بنويسم ولي احتمالا زياد خنده دار نبود.
پي نوشت 2: چرا اوضاع جامعه اينجوري شده كه وقتي دوتا دختر ساعت 7 شب مي خوان ماشين بگيرن همه به ديد بد به اونا نگاه مي كنن؟ ديشب انقدر ديد كساني كه سوار ماشين بودن و از كنار ما رد مي شدن بد بود كه اعصابم داشت حسابي به هم مي ريخت.
پي نوشت 3: اشتباه نكنيد من حتي يه رژ لب هم نداشتم و تيپم هم كاملا ساده بود و جوري نرفته بودم بيرون كه جلب توجه كنم. (اينو واسه اونايي نوشتم كه با خودشون گفتن حتما جوري رفتي بيرون جلب توجه كردي)
پي نوشت 4: از قديم گفتن دزد فكر مي كنه بغل دستيش هم دزده. امكان داره دليلش اين بوده باشه؟
رمضان امسال اومد و حالا نم نمك داره خداحافظي مي كنه و ميره. دوست دارم رمضان هر سال رو با سال قبل مقايسه كنم. يادمه بچه كه بودم ماه رمضون كه مي شد قرار مي شد روزه كله گنجشكي بگيرم. يعني با خودم اين قرار رو مي ذاشتم ولي خيلي كم به اين قول و قرار عمل كردم و البته دليلش هم كه واضحه. مگه من طاقت مي آوردم در برابر يه خوراكي خوشمزه مقاومت كنم؟
بعدشم كه روزه واجب شد ياد گرفتم روزه بگيرم و مي دونستم به سن تكليف رسيدم و بايد روزه بگيرم. فقط همين. روزه مي گرفتم چون مي دونستم بايد روزه بگيرم. يادمه يه بار شيطون رفته تو جلدم (اونم از مدل اين يك فرشته بود) كه روزم رو بخورم و مامانم هرچي گفت عزيزم الان فقط يه ساعت تا افطار مونده حيف نيست؟ من به 9هيچ وجه كوتاه نيومدم و مي گفتم تشنم و فقط خودم مي دونستم دروغ مي گم. خداييش اگه تشنه بودم هم اونقدر شديد نبود كه يه ساعت مونده به افطار اونم توي يه عصر گرم خردادماه بخوام روزم رو بخورم. بالاخره با يه قلپ آب از شرمندگي روزه دراومدم و بعدش تازه انگار اين فرشته خانم دست از سر ما برداشت و رفت تازه وجدانم بيدار شد و هي زد كه ها جوجو جان اي چه كاري بود تو كردي؟ و نشون به اين نشون كه تا شب از دست خودم ناراحت بودم و همون يك بار براي هميشه روزه رو خورده بودم. مامانم چيزي بهم نگفت ولي خودم ناراحت بودم. نمي دونستم چرا ولي يه جورايي احساس مي كردم ضرر كردم.
به هر حال اين چند سال شايد هرچي روزه گرفتم بر حسب فلسفه روزه گرفتن بود تا سال پيش كه به خاطر عود بيماري و شرايط جسمي و روحي نامناسب دكترم تأكيد شديد داشت كه به هيچ وجه اجازه ندارم روزه بگيرم و يكي دوباري هم كه از دستورش سرپيچي كردم سردرد و بي حسي شديدي كه به سراغم اومد منو منصرف كرد.
شايد سال پيش براي اولين بار بود كه با تمام وجودم حس كردم خيلي دوست دارم بتونم روزه بگيرم. به خاطر همين امسال خيلي از خدا خواستم بهم كمك كنه بتونم روزه بگيرم. به هر ترتيبي كه بود امسال هرچندتا تونستم روزم رو تا الان گرفتم و هيچ سالي مثل امسال از روزه گرفتن لذت نبردم. شايد واسه اينكه حس مي كنم هر آن ممكنه ديگه نتونم روزه بگيرم و سر سفره افطار بايد با حسرت بشينم و به ربناي شجريان گوش بدم و آرزو كنم ايكاش مي تونستم.
درست مثل راه رفتنم. يادمه قبلنا كه بيمار نبودم و بعدش كه نمي دونستم بيمارم خيلي تنبلي مي كردم كه اگه چيزي لازم دارم برم از آشپزخونه بيارم يا هرچيزي كه لازم داشت دو قدم راه برم واسش خيلي زجر آور بود برام. ولي حالا كه احتمال مي دم هر لحظه ممكنه براي هميشه از اين نعمت محروم بشم هر وقت لازم مي شه راه برم با ميل اينكارو مي كنم و هر دفعه به خودم مي گم جوجو قدرش رو بدون، لذت ببر از اين نعمتي كه الان در اختيارته. نمي دونم فلسفه وجودي ما آدما چيه كه وقتي از چيزي محروم مي شيم تازه حسرت به دل مي شيم كه ايكاش بيشتر استفاده مي كردم.
اين يه پاراگراف رو در ادامه مطلب روزه آوردم واسه اينكه اگه ظاهرشون فرق مي كنه ولي ماهيتشون يه جوره. شايد يه روز از هر دو محروم بشم.
البته يه چيز رو بگم اين مدت در روزه دهاني و دوري از خوراك شاهكار كردم ولي آيا تونستم روحم رو جلا بدم؟ مي دونم يه روز حتي اگه از اولي محروم بشم بازم خدا اين راه رو جلوي پاي من گذاشته كه جور ديگه روزه بگيرم. دلم رو صاف كنم. و هركار ديگه اي كه بعد از انجام دادن يا ندادنش احساس شعف روحي كنم. اين شباي قدر از خدا همينو خواستم ولي آيا لياقتش رو دارم كه خدا بهم لطف كنه؟ اميدوارم.
اين ماه رمضون يه ارمغان زيباي ديگه هم برام داشت. اونم اينكه امسال قرآن رو واقعا با دقت خوندم. البته فقط همون چند جزئي رو كه با تلويزيون خوندم. امسال بيشتر از اونكه به ظاهرش توجه كنم به معناش توجه كردم. تازه متوجه شدم معناي قرآن خيلي زيباست. خيلي خيلي. حالا تصميم گرفتم برم يه سري كامل از سي دي هاي سي جزء قرآن رو بگيرم و بشينم معناش رو بخونم. چون با سي دي راحت ترم و بهتر مي تونم دقت كنم تا خود قرآن رو بخوام بذارم جلوي رو و از روش بخونم.
عزيزان من فقط معناي چند جزء رو تا حالا خوندم و هنوز به جايي نرسيدم ولي تا الانش هم لذت بردم. هم آرامش بوده برام همه يه سري مسائل رو برام روشن كرده. بهتون توصيه مي كنم براي رهايي از خيلي از سوالات فلسفي كه براتون پيش اومده و خيلي از سردرگمي هاتون شما هم يه مدت فقط معناي قرآن رو بخونيد. مطمئنم جواب خيلي از سؤالاتتون رو مي گيريد.
پ.ن: عزيزان من كامپيوترم توي خونه خرابه و چون فقط مجبورم توي محيط كار به وبلاگ دوستان سر بزنم ممكنه شرمنده يه عده بشم كه معذرت خواهي مي كنم.
پ.ن2: هي گفتيد آپ كن آپ كن. خوب آپ كردم يه پست گذاشتم كه اندازه سه تا پست شد. ببخشيد ديگه. جوجو وقتي جيك جيك مي كنه خيلي دير آروم مي شه ديگه.(چشمك)
اول بايد بگم از دوستان ممنونم بابت نظراتي كه در مورد پست قبل برام گذاشته بودن. حرفهاي شما يه سري مسائل رو براي خودم روشن كرد. اينكه نبايد حساس باشم و يا اينكه چرا به اون دوستم گفتم يا ... . اينا رو قبول دارم. در جواب محمد عزيز هم كه گفته بود پس چرا اسم وبلاگ توش ام اس داره بايد بگم بيماري من باعث شد با وبلاگ و وبلاگ نويسي و خيلي از عزيزان وبلاگ نويس آشنا بشم و بيماري من بهانه اي بود براي نوشتنم در اين وبلاگ. الان گاهي اوقات به اين فكر مي كنم كه اسم اين بيماري رو از وبلاگ حذف كنم و شايد روزي اين كارو كردم. ولي اگه من اينجا راحت از بيماريم صحبت مي كنم بزرگترين دليلش اينكه توي دنياي مجازي دارم مي نويسم. تقريبا از كل وبلاگ نويسان شايد من دو سه تاشون رو بيشتر نديده باشم كه همه هم مثل خودم به اين بيماري مبتلا هستند و باهاشون مشكلي ندارم. بقيه هم فكر مي كنم اگه لازم باشه يه روز ملاقاتشون كنم هم انقدر ديدشون باز شده باشه كه برخورد نامعقولي نداشته باشن. بهرحال وبلاگستان پر از اطلاعات هست درباره بيماريهاي مختلف كه يكيش هم ام اس هست.
اما دنياي واقعي چيز ديگه اي هست. من اگه بيماريم رو بيان كردم چون دليلي نديدم كه بيان كنم و اگر در دنياي واقعي كسي از بيماري من خبر داره مطمئنا باهاش خيلي صميمي هستم. ولي اينكه يه فرد صميمي براي دوست صميمي خودش كه حيطه روابط من با اون كاملا محدود شده است درباره من صحبت كنه اين از اون مسائلي بود كه من انتظارش رو نداشتم و مطمئنا اشتباه هم از خود من بود چون من خودم به دوستم توصيه نكرده بودم كه مسئله رو بيان نكنه.
در جواب ويولت عزيزم كه به من گفته نبايد سياست كبك رو پيش بگيرم بايد بگم ويلي جونم اگه من از چيزي ناراحت شدم به اين دليل بود كه بيماري من هنوز نمود ظاهري پيدا نكرده و من دارم مثل يك انسان سالم به زندگيم ادامه مي دم. حالا اگه يه وقتي عدم تعادل دارم و مي خورم به در و ديوار و يا يه وقتي بدون دليل مي خورم زمين چيزي هست كه شايد براي هر فرد سالمي هم اتفاق بيفته. من اگه روزي بيماريم انقدر نمود داشته باشه كه حتي اگه من بگم مشكلم يه مشكل ساده است ديگران باز هم متوجه بشن موضوع چيزي هست كه من دارم پنهانش مي كنم مطمئنا اون روز از گفتن بيماريم ابا ندارم. فكر مي كنم اون روز اگه بازم موضوع رو بيان نكنم اونوقت سياست كبك رو پيش گرفتم.
نسيم جون هم گفته به اين نتيجه رسيده ايكاش از اول بيماريش رو بيان مي كرده. نمي دونم شايد منم يه روز به اين نتيجه برسم. ولي الان و در حال حاضر با نگفتن اين موضوع خيلي راحت ترم.
شايد يكي از دلايل اين باشه كه برام سخته با برخوردهاي ديگران كنار بيام ولي اين رو مطمئنم با خود بيماريم به طور كامل كنار اومدم. اما دليلهاي ديگه اي هم براي بيان نكردن دارم كه برام خيلي خيلي مهمه و به خودم مربوط نمي شه و ترجيح مي دم اينجا بيانش نكنم. علاقه ندارم دوباره باعث ايجاد بحث بشم.بازم از همتون واقعا ممنونم. مرسي از اينكه لطف كرديد و نظرات خودتون رو بيان كرديد. نظراتتون خيلي برام راهگشا بود و مطمئنا روي همه اونا فكر مي كنم.
سوتيكده: رفته بوديم رستوران. داشتم غذا سفارش مي دادم. صندوقداره گفت خانم مي بريد گفتم نه همين جا ميل مي كنيم. صندوقدارم يه نگاهي بهم كرد و گفت پس همين جا ميل مي كنيد ديگه. منم در عين اينكه خندم گرفته بود كلي خجالت كشيدم.
به قول داداشتم مي گه يه خورده خودتو تحويل بگير ديگه.:)


