تبليغاتX
:: اين مهمان ناخوانده ::
  • بدون شرح
  • دوشنبه بیست و ششم دی 1384 ساعت 14:35

    رفته بودم خونه خواهرم. بچه هاي خواهرم يه سري از صحبتاشون به زبان برره اي بود.

    شوهرخواهرم گفت: مي بيني نود و نه درصد جامعه به زبان برره اي صحبت مي كنن اين روزا.

    و من: از بس بي شعورن. اينا فرهنگ نودارن. اينا نوفهمن. اصالت خودشون رو از دست داده بيدن.

    و در آخر براي خالي نبودن عريضه.

    خوب بيد؟؟؟؟؟ (از اون شكلكايي كه نيششون تا بناگوش بازه)

    و شوهر خواهرم: (از اون شكلكهايي كه از تعجب دهنشون بازه)

    و يه تيكه از جوجولو

    مشغول كاري بودم كه درو باز كرد و اومد داخل.

    جوجولو: عمه مادرجون چجاس؟

    من: چيكارش داري؟

    جوجولو: مي خوام يه مطلب مهمي رو باهاش در ميون بذالم.

    من: از همون شكلكايي كه واسه شوهر خواهرم تصور كرديد.

    و بعدش خوب چيكارش داري؟

    جوجولو: مي خوام بهش بدم(بگم) يه دونه لباس آستين بلند برام بخره. اين لباسايي كه دالم همش لختيه. من خجالت مي كشم بپوشم.

    من: از اون شكلكايي كه دود از كلشون بلند مي شه. البته اگه وجود داشته باشه.

    پي نوشت: قول داده بودم از هاميوپاتي بنويسم. ولي مي خوام صبر كنم وقتي به يه نتيجه رسيد يا دوره اي از درمان رو طي كردم اونوقت بنويسم. پس فكر نكنيد يادم رفته يه وقت.

    بازم پي نوشت: امروز ترجيح دادم اينجوري بنويسم. در مورد پست جوجولو ببخشيد يه سري از كلمات رو جوجولويي و يه سريش رو جوجويي نوشتم. بهرحال مي خواستم هم كلمات قابل فهم باشه و هم حس بچه بودنش رو القا كنم.

    و بازم پي نوشت: دروغ گفتم پي نوشت ندارم. (حالا از اونايي كه نيششون بازه لطفا)

    لینک مستقیم  |  نوشته شده توسط جوجو  | 
  • كار
  • یکشنبه هجدهم دی 1384 ساعت 11:34

    اول سلام كنم به همه دوستان گلم كه نگرانم شده بودن. واقعا چقدر لذت بخشه وقتي مي بيني كساني هستن كه نگرانتن. اينجوري حتي اگه حالت خوب نباشه و پر از انرژي منفي باشي هم با اين محبتهاي دوستان هرچي انرژي مثبته وجودت رو فرا مي گيره.

    من خوبم. يعني بايد خوب باشم.

    هفته پيش پس از كلي تفكر به يه نتيجه جديد رسيدم. من شديدا تحت تأثير محيط اطرافم هستم متاسفانه و وقتي استرس اطرافم زياد مي شه منم پر از استرس مي شم. وقتي رئيسم قاطي مي كنه و عصبي مي شه و مرتب داد مي زنه منم عصبي مي شم و چون يه كارمند نمي تونه سر رئيسش داد بزنه نتيجه اين مي شه كه همش خودخوري مي كنم و بعدش هم پر مي شم از انرژي منفي و نااميدي و در آخر هم از زندگي سير مي شم.

    هفته پيش دقيقا همين اتفاقات پيش اومد. منم با اينكه بيشتر از 7 ساله كه دارم كار مي كنم هنوز كه هنوزه نتونستم نسبت به محيط كارم بي تفاوت بشم. با اينكه هميشه سعي مي كنم كارم رو به بهترين نحو انجام بدم به محض اينكه كوچكترين اشكالي در كارم پيدا مي شه و رئيسم هم نامردي نمي كنه و اونو ده بار به روي من مياره از خودم بدم مياد و فكر مي كنم ديگه كارم بد شده. ولي وقتي خودم رو با برخي همكاران بسيار خونسرد كه همه در رده خودم هستن و نوع كارشون هم با من يكسانه و البته كيفيت كار رو كه ديگه بايد خودتون ببينيد!! مقايسه مي كنم مي بينم ظاهرا من زيادي از خودم توقع دارم.

    البته يه چيز ديگه رو هم متوجه شدم كه الان ديگه براي من يكي ديره عمليش كنم. اينكه از وقتي كه مشغول به كار مي شيد هيچ وقت تمام تواناييتون رو بروز نديد و هيچ وقت سعي نكنيد بهترين كار رو ارائه بديد.

    به خدا هيچ چي عوض نمي شه. دارم مي بينم اونايي كه اينجا حتي يك چهارم كار من رو هم ارائه نمي دن و هر كارشون اگه مشكل نداشته باشه تعجب برانگيز مي شه خيلي بيشتر از من دوست و هواخواه دارن و حقوقشون هم اگه از من بيشتر نباشه حداقل با من يكسانه.

    وقتي اعتراض مي كنم هم بهم مي گن تو زيادي غر مي زني. خوب مهم اينه كه همه تو رو به عنوان يك كارمند خوب مي شناسن!! ولي اون همكار ديگه چون از اون اولي كه اومده اينجا و مشغول به كار شده هر روز فقط يه مقدار كار معيني رو ارائه مي ده همه قبول كردن بيشتر از اون نمي تونه.

    نمي دونم اينا رو چرا اينجا مي نويسم. ولي حداقلش اينه كه اينا تجربه هاي خوبيه براي شمايي كه هنوز نرفتيد سر كار و اين تصميم رو داريد.

    يادتون باشه محيط كار وجدان كاري نمي خواد توي محيط كار هركي بيشتر از زير كار فرار كنه برنده است و بيشتر هم دوسش دارن. و هركي بخواد وجدان كاري داشته باشه محكوم به شكسته. اينا يه سري قانون هست كه حداقل در ايران به كار نمياد.

    توجه داشته باشيد توي محيط كار فقط بايد خونسردي خودتون رو حفظ كنيد. و تاجايي كه مي تونيد كار رو كش بديد.

    بگذريم. حرف بسياره. مهم اينه كه من بايد سعي كنم رويه ام رو عوض كنم. به قول همكارم كمتر حرص و جوش بخورم. كمتر بهم بربخوره. تبديل بشم به سيب زميني. و از اين جور حرفهاي بسيار زيبا كه حداقل توي اين هفت سال نتونستم بهش عمل كنم.

    من خوبم. بايد خوب باشم. چاره ديگه اي نيست. وگرنه در كنار استرس كار مطمئنا دوباره بايد نگران بيماريم باشم.

    بازم از همتون ممنونم. هروقت اينجا نوشتم انقدر بهم روحيه داديد كه حالم خيلي خيلي بهتر شده. پس به خاطر شماها هم كه شده بايد سعي كنم خوب باشم.

    پي نوشت: هفته پيش با معرفي يكي از همكاران، رفتم پيش يه دكتر هوميوپات. امروز مي خواستم از اون بنويسم. ولي فكر كنم دلم يه خورده پر بود كه ننوشتم. پس اين موضوع رو مي ذارم براي پست بعد.

    لینک مستقیم  |  نوشته شده توسط جوجو  | 
  • دخترک کبریت فروش
  • سه شنبه سیزدهم دی 1384 ساعت 15:22

    دو روز براي تزريق بايد مي رفتم دكتر و مهناز هم تصميم گرفت باهام بياد.

    از مطب دكتر برمي گشتيم و به سمت سيد خندان مي اومديم كه يه دفعه چشممون افتاد به دختري كه نهايت سنش 22 بود. يه چادر مشكي سرش بود‏، چندتا قوطي كبريت گرفته بود دستش و با خجالت از زير چادرش دستش رو آورده بود بيرون و مي گفت خانوم كبريت نمي خريد؟

    من و مهناز به شدت تحت تآثير قرار گرفتيم. تصميم گرفتيم بريم و ازش كبريت بخريم. ولي مهناز گفت من مي خرم تو نمي خواد بخري. به دختره گفتيم كبريت چنده؟ در حاليكه حتي شرم مي كرد حرف بزنه گفت: 1000 تومن.

    البته كبريتش از اين كبريت بزرگاي آشپزخونه بود. مهناز پول رو داد و كبريت رو گرفت.

    دختره دو سه بار تشكر كرد.

    خيلي دلم سوخت. با خودم فكر مي كردم چرا بايد اينجوري باشه؟ چرا بايد اين دختر واسه خريدن سه تا كبريت انقدر تشكر كنه؟ يعني در طول روز هيچكي ازش كبريت نمي خره؟ اصلا اون دختر چرا بايد اونجا واسته و كبريت بفروشه؟

    به مهناز گفتم مي بينيش چقدر با شرم و حيا بود؟ مشخصه تازه هم اومده اينجا. آخه من هر هفته ميرم اونجا ولي تا حالا نديده بودمش. خيلي دلم مي خواست كاري سراغ داشتم و مي تونستم اون دختر رو بجاي اينكه كبريت بفروشه ببرمش سر كاري كه در شأنش باشه.

    واقعاً اون دختر تا كي ممكنه شرم و حياش رو حفظ كنه؟ اونم توي اين جامعه بسيار كثيف كه هيچكي دلش براي كسي نسوخته و اكثر مردان؟؟ فقط دنبال يه همچين طعمه اي هستن براي برآوردن خواسته هاي خودشون.

    بهرحال كاري از دست من ساخته نيست. اونايي هم كه كاري از دستشون ساخته است دلشون براي كسي نسوخته...

    پي نوشت: چند روزه پرم از احساسات منفي- از انرژي منفي- زندگي برام بي معنا شده. خيلي خستم. خيلي.

    نمي دونم شايد به خاطر اين احساساتي كه تمام وجودم رو گرفته هست كه همه چيز رو هم با ديد منفي نگاه مي كنم. ولي خوب فعلا چيز مثبتي اطرافم نمي بينم كه بتونم مثبت باشم.

    پي نوشت2 به خودم: حتما بعد از چند روز دوباره مثل اولم مي شم. مطمئنم.

    لینک مستقیم  |  نوشته شده توسط جوجو  | 
  • امیر سانی
  • جمعه نهم دی 1384 ساعت 0:17

    ساني عزيزم خوندن خبر از دست دادن امير كه اين مدت نه تنها دغدغه خاطر تو بلكه همه كساني بود كه وبلاگت رو مي خوندن و هر روز به همراه تو روزها رو به اميد خوب شدن اميرت مي شمردن براي همه ما بسيار دردناك بود.

    عزيزم هيچ وقت تسليت گفتن برام آسون نبوده مخصوصا به كسي كه بخشي از وجودش رو از دست داده.

    ساني عزيز تسليت گفتن من و همه كساني كه تو براشون عزيزي شايد نتونه بار غم تو رو سبك بكنه

    ولي اينو بدون همه ما دوستت داريم. خيلي زياد. و از صميم قلب احساس همدردي داريم.

    عزيزم تحمل يه مصيبت براي تو كه بسيار حساس و مهربوني و هميشه دغدغه اطرافيانت رو داشتي مطمئنا خيلي سخته.

    ولي اينو بدون همه ما در كنارت هستيم. اگه بتونيم كاري كنيم كه بتوني اين بحران رو سريعتر طي كني مطمئن باش فروگذار نيستيم.

    ساني جون نمي خوام شعار بدم ولي بهت مي گم و ازت مي خوام سعي كن مثل هميشه قوي باشي و اين بحران رو هم پشت سر بذاري. اين نه خواسته من  كه خواسته همه كساني هست كه دوستت دارن.

    امير رفت و از زجرهايي كه مجبور به تحمل اونا بود خلاص شد. مي دونم كه عاشقانه دوستش داشتي. و مي دونم براي يه عاشق هرچند سخت باشه ولي راحتي معشوقش از همه چيز مهمتره.

    پس اگه قبول كني امير الان راحته و ديگه زجر نمي كشه شايد تحمل اين مصيبت براي تو هم راحت تر باشه.

    ساني جون ديگه چيزي نمي گم. فقط برات دعا مي كنم كه قوي باشي. ولي خودت هم سعي كن.

    اينو بدون هممون دوستت داريم.

    خيلي زياد.

    لینک مستقیم  |  نوشته شده توسط جوجو  | 
  • آهنگ برنادت
  • دوشنبه پنجم دی 1384 ساعت 12:30

    يادمه هميشه وقتي تولد حضرت مسيح مي شد مامان و خواهرام از فيلمي حرف مي زدن به اسم آهنگ برنادت كه قديما تلويزيون نشون مي داده و براشون عجيب بود كه چرا ديگه نشون نمي ده با اينكه هيچ بدآموزي اي هم نداره. البته به نظر من علت اين بود كه دولت اين چند سال اخير چندان به تولد حضرت مسيح توجه نشون نمي داد.

    امسال نمي دونم چي شد كه خيلي لطف زيادي از خودشون نشون دادن و بارها با زيرنويس تولد اين پيامبر رو تبريك گفتن و شب تولد هم يه سري فيلماي كريسمسي نشون دادن و در اقدامي عظيم تصميم به نمايش فيلم آهنگ برنادت گرفتن و از چند شب پيش اعلام كردن كه اين فيلم قراره در سينما و ماوراء شبكه 4 نشون داده بشه.

    در صحبتي كه با مامانم داشتم بهش گفتم مطمئنم هيچكدوم از مسيحيا اين چند روز حتي يه سر هم به تلويزيون نمي زنن و كريسمس رو از طريق ماهواره دنبال مي كنن يا در جشن شركت كردن. ولي خوب تولد حضرت مسيح براي ما خوب بود كه پس از فضاي سنگيني كه اخيرا به علت مصيبت هاي بسيار در تلويزيون ايجاد شده بود حالا يه خورده هم رنگ شاد و جشن و تبريك و ... مي ديديم.

    بهرحال از وقتي متوجه شدم آهنگ برنادت رو مي خوان دوباره نمايش بدن مشتاقانه به انتظار نشستم ببينم اين فيلمي كه سالهاست از خاطره خونواده و كساني كه ديدنش محو نشده چي هست؟ ديشب بالاخره انتظار سر اومد و فيلم در ساعت 9:45 نمايش داده شد.

    اولش برام جذابيتي نداشت ولي كمي كه از فيلم گذشت متوجه شدم بي دليل نبوده كه خاطره اين فيلم سالهاست در اذهان باقي مونده و همه به نيكي ازش ياد مي كنن.

    دوبله بسيار عالي كه متاسفانه الان ديگه توي كمتر اثر خارجي مي بينيم. بسيار روان و فضاي بسيار صميمي.

    يه سري نكات برام جالب بود اينكه به جاي كلمه مادر كه الان توي همه فيلما مي بينيم از كلمه مامان استفاده شده بود كه در حال حاضر در اكثر خونه ها استفاده مي شه و باعث مي شه مخاطب راحت با فيلم رابطه برقرار كنه. ديگه اينكه بر خلاف تمام فيلماي الان كه در آغوش گرفتن از هر نوعي حذف شده مگر مونث با مونث يا مذكر با مذكر در فيلم آهنگ برنادت دو صحنه اي كه برنادت پدرش رو در آغوش مي گرفت حذف نشده بود. و اين از عجايب اين دوران هست.

    نكته ديگه اي كه برام خيلي زيبا و جالب بود تأثير گذاري بي نهايت فيلم بود روي خودم. فضاي فيلم در عين ساده بودن فضايي بود روحاني و تفكر برانگيز. برنادتي كه از درد عظيمي رنج مي كشيد و هيچ وقت لب به شكوه باز نمي كرد. جوابهاي صريحي كه در نهايت سادگي به شهردار و استاندار و ... مي داد.

    صحنه پاياني فيلم فكر مي كنم اوج فيلم بود. تك تك حرفهاش در گوشمه. وقتي به خواهر روحاني مي گفت من معني رنج رو نمي دونم. من هيچ گاه در زندگيم رنج نكشيدم با اينكه تمام زندگيش سراسر رنج بود. با خودم فكر مي كردم كه فرد بايد چه روح بزرگي داشته باشه كه رنجي كه تمام زندگيش رو در بر گرفته حس نكنه.

    وقتي دكتر گفت دچار سل استخوان شده و براش عجيبه كه با اين همه درد هيچگاه شكايت نكرده، وقتي كه به كشيش مي گفت آيا به اندازه كافي رنج كشيده ام كه لايق باشم يك بار ديگه بانو رو ملاقات كنم؟

    و زيباترين جمله وقتي بود كه بعد از مرگش كشيش گفت: برنادت حالا تو در آسمانها هستي و زندگيت رو آغاز كردي.

    نمي دونم فيلم رو ديديد يا نه؟ به نظر من بعد از بر باد رفته كه هنوز هم هروقت تماشا مي كنم برام تازه هست. آهنگ برنادت تنها فيلمي هست كه هروقت نمايش داده بشه تازه هست و هيچ وقت تاريخ مصرفش رو از دست نمي ده. مادر من و تمام بزرگترا اين فيلم رو ديدن و لذت بردن و من هم ديشب اين فيلم رو ديدم و لذت بردم.

    مطمئنم سالهاي بعد هم كه جوجولوي ما بزرگ شد و اين فيلم رو ديد لذت مي بره.

    واقعا براي يه اثر هنري چه افتخاري بيشتر از اين كه محدود به زمان خاصي نباشه؟

    راستي ديشب وقتي چشمه شفايي رو كه بانو براي برنادت درست كرد و مريضا با شستن خودشون در اون آب شفا پيدا مي كردن ديدم با تمام وجود آرزو كردم ايكاش بازم يه دونه از اين چشمه ها بود كه همه مريضا با شستن خودشون در اون شفا پيدا مي كردن.

    پ.ن: با توجه به اينكه اين مدت شب يلدا رو پشت سر گذاشتيم و بازار تفأل زدن به حافظ در همه جا گرم بوده در اكثر وبلاگها هم از حافظ يادي شده كه متاسفانه من در هيچ وبلاگي كه خوندم مشاهده نكردم كه كلمه تفأل رو درست نوشته باشن و همه نوشتن تفعل زدن به حافظ. همين جا عاجزانه تقاضا مي كنم سعي كنيد يه خورده املاي درست كلمات رو ياد بگيريد و بعد بيايد از حافظ بنويسيد. فكر نمي كنم زياد چهره زيبايي داشته باشه براي يه وبلاگ نويس كه به نوعي تبادل فرهنگي داره با ديگران كه بياد و كلمه هاي ساده اي مثل اين رو اشتباه بنويسه.

    لینک مستقیم  |  نوشته شده توسط جوجو  |