تبليغاتX
:: اين مهمان ناخوانده ::
  • سوتی
  • پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1384 ساعت 23:26

     

    با بچه های خواهرم رفته بودیم بیرون. موقع برگشتن سوار ماشین شدیم. سه تا بودیم که نشستیم عقب. چند قدم جلوتر یه آقا پسر خوش تیپ و خوش قیافه هم همون آدرس ما رو گفت و با تایید راننده اومد سوار ماشین بشه. ولی اشتباها در عقب رو باز کردم و با خیال راحت نشست روی پای پسر خواهرم. پسر خواهرم وحشتزده خودش رو به سمت ما می کشید و منم که جا خورده بودم با ناراحتی گفتم آقا ظرفیت تکمیله. سه نفر نشستیم عقب. آقای خوش تیپ که حرفهای من رو نشنیده بود همچنان داشت سعی می کرد بشینه عقب که راننده بلند گفت آقا تشریف بیار جلو عقب جا نیست.

    آقای خوش تیپ بنده خدا که تازه متوجه شده بود چه اشتباهی کرده از خجالت سریع از ماشین پیاده شد و سریع از دید ما پنهان شد. راننده که داشت می خندید گفت: بنده خدا کلی خجالت کشید و به خاطر همین رفت. البته به نظر من دلیلی برای خجالت کشیدن وجود نداشت ولی به قول راننده هرکسی یه خصوصیت داره.

    بعد راننده هم یاد یه خاطره افتاد و برامون تعریف کرد که یکی از دوستانش که مثل خودش مسافر کش بوده یه روز سه تا مسافر رو سوار می کنه و در مسیری دوتا از اونا پیاده می شن اما آقای راننده که فکر می کرده هر سه مسافر پیاده شدن با خیال راحت شروع می کنه با صدای بلند آواز می خونه و حدود یه ربع آواز می خونه و بعد سکوت می کنه که یهو یه خانوم از پشت سر می گه آقا صدای زیبایی دارید چرا خوندن رو متوقف کردید.

    راننده بنده خدا که تازه متوجه شده بوده در تمام این مدت یه خانوم دقیقا پشت سرش نشسته بوده و به دلیل اینکه آیینه روی خانوم زوم نبوده اونم متوجه خانوم نشده از تعجب خشکش می  زنه و کلی خجالت می کشه و زبونش بند میاد.

    راننده ای که ما توی ماشینش بودیم می گفت دوستم انقدر این ماجرا رو با هیجان برای ما تعریف کرد که ما فقط می خندیدیم و منم برای خالی نبودن عریضه ازش پرسیدم خوب حالا چه آهنگی رو می خوندی.

    و اون آقا هم که همچنان شوکه بوده گفته: آهنگ کفتر کاکل به سر های های ...

    پی نوشت: پیشاپیش ۲۹ بهمن روز سپندار مذگان روز عشق به روایت ایرانیان رو تبریک می گم. هرچند مطمئنم هرکی می خواسته برای لاورش (عشقش) کادو بخره روز ولنتاین خریده. ولی خوب من که از سال پیش که با سپندار مذگان آشنا شدم عمیقا با ولنتاین احساس غریبگی می کنم و ازدحامی هم که امسال مانند هرسال در مغازه های فانتزی فروشی دیدم و اون قلبهای قرمز و خوشگل هم نتونست وسوسم کنه. بهرحال سپندار مذگان به کسانی که به رسوم اصیل آریایی احترام می ذارن مبارک باشه.

    لینک مستقیم  |  نوشته شده توسط جوجو  | 
  • به یاد حسین علیه السلام
  • چهارشنبه نوزدهم بهمن 1384 ساعت 17:54

    تاسوعا و عاشورا یاد مظلومیت علی علیه السلام و خانم فاطمه زهرا سلام الله عليها را برايم زنده
    مي كند.

    متاسفانه هروقت محرم مي آيد آنقدر غرق كارهاي روزمره هستم كه متوجه آن نمي شوم. فقط روز تاسوعا و عاشورا به دليل اينكه تعطيل رسمي است فرصت مي يابم كمي هم به اهل بيت پيامبر بينديشم. 

    از چند سال پيش عهدي با خدا داشته ام و آن اينكه شب تاسوعا و عاشورا به مسجد محل بروم و در مراسم سوگواري شركت كنم. تاكنون خدا اين توفيق رو به من داده و اميدوارم هيچگاه اين سعادت رو از من نگيره.

    سخن را طولاني نمي كنم.

    شهادت سرور و سالار شهیدان- آن مظلوم زادة مظلوم و بی یاور- آقا ابا عبدالله الحسين عليه السلام - و خانواده و یاران با وفایش را به دوستداران آن حضرت تسلیت می گویم.

     

    لینک مستقیم  |  نوشته شده توسط جوجو  | 
  • سالاد حلزون
  • پنجشنبه ششم بهمن 1384 ساعت 21:43

    سلام.

    معذرت یه مدته که به علت قطع بودن اینترنت محل کارم کمتر به اینترنت سر می زنم. آخه قبض تلفنم سر به فلک کشیده و مجبورم یه خورده مراعات کنم.

    امشب برای خالی نبودن عریضه یه خاطره می نویسم از چند سال پیش.

    با خواهرم رفته بودیم درکه و نزدیکای ظهر بود که برگشتیم. قرار شد ناهار رو توی یه دونه از این رستورانهای خیابون ولیعصر میل کنیم

    چشممون افتاد به رستوران بیتا که بزرگ و به نسبت شیک بود و حدس زدیم باید ناهار خوشمزه ای در انتظارمون باشه.

    رفتیم داخل و دوتا همبرگر با یه سالاد فصل سفارش دادیم. غذا رو آوردن و با اشتهای تمام خوردیم. سالاد رو هم نوش جان کردیم

    وقتی سالاد تموم شد و فقط یکی دوتا کاهو شاید مونده بود یه هو چشمم افتاد به یه چیز عجیب غریب که هیچ شباهتی به سبزیجات نداشت.

    بعد از معاینه لازم متوجه شدیم حلزونه که ته ظرف سالاد جا خوش کرده

    گلاب به روتون هرچی خوردیم کوفتمون شد. به خواهرم گفتم اینجوری نمی شه باید با مسئول رستوران صحبت کنم.

    به گارسون گفتم بره و رئیس رستوران رو صدا کنه. بعد از چند دقیقه آقایی نسبتا جوان اومد و با لهجه غلیظ اصفهانی سلام وعلیکی کرد و پرسید امری داشتید؟

    من: آقا خودتون یه نگاهی به این سالاد بندازید. این حلزون ظاهرا نباید جزء سالاد فصل باشه.

    اون: در حالیکه سعی می کرد خونسردیش رو حفظ کنه. والا خانوم اینجا بچه ها خیلی بهداشت رو مراعات می کنن. ولی خوب حجم کاهو زیاد بوده و احتمالا این حلزون لابه لای کاهوها بوده.

    من: خوب حالا که ما سالاد آلوده شما رو خوردیم می فرمایید چکار کنیم.(البته انتظار داشتم حداقل به خاطر شرمندگی پول غذا رو به ما برگردونه) اما...

    اون: خوب اگه مایل باشید دستور می دم یه دونه سالاد دیگه بیارن خدمتتون

    و ما:

    و این شد که دیگر هرگز رستوران بیتا از خاطر ما فراموش نشد.

    پی نوشت: دیروز شنیدم که می گفتن مخابرات هزینه تلفن همراه بیماران ام اس رو کاهش می ده و فقط نیمی از پول مکالمه رو از اونها می گیره. هرچند برام عجیب بود و غیر قابل باور ولی اینجا می پرسم که اگه کسی در این مورد اطلاعی داره ما رو هم با خبر کنه. ممنون.

    لینک مستقیم  |  نوشته شده توسط جوجو  |