چشم گذاشتيم روي هم و باز كرديم ديديم يه سال ديگه هم گذشت. به همين راحتي. 84 تموم شد. هنوز ننشسته سر سفره هفت سين و رسما وارد 85 نشده همه دارن عيد رو به هم تبريك مي گن.
عجب. يه سال ديگه از عمرمون گذشت. سال 84 براي من زياد جالب نبود. سختي هاش بيشتر از خوشي هاش بود. ولي در كل بد نبود. بهرحال هنوز روي دوتا پاهام هستم. و هنوز سايه پدر و مادر بالاي سرمه و عزيزام سلامتن. اينا همش جاي شكر داره.
اما اميدوارم سال 85 همه اينا رو داشته باشم و يه سري از آرزوهام هم برآورده شه.
براي همه شما هم همين آرزو رو دارم. اميدوارم سال بعد همه خوب هاي امسال رو داشته باشيد و همه آرزوهاي خوبتون هم برآورده بشه.آمين.
سال نو مبارك.
پ.ن: امسال قراره از اولش برم مسافرت. چند روز با تور ميرم شمال. چند روز بعدش هم ميرم شيراز به اقوام سر بزنم. تصميم گرفتم متفاوت با سال قبل شروع كنم. اميدوارم بعدش هم هم متفاوت باشه. از نوع خوبش.
بازم پ.ن: و اين آخرين پست من در سال 84 بود. پست سال 85 رو به محض اينكه فرصت كنم و حرفي براي گفتن داشته باشم مي نويسم.
و باز: دلم براي همتون تنگ مي شه توي اين مدتي كه نيستم. از دوستاني هم كه نتونستم بهشون سر بزنم عذر مي خوام. مطئن باشيد عمدي در كار نبوده. فرصت نشده.
بالاخره برگشتم. البته جايي نرفته بودم كه بخوام برگردم. اينترنت محل كارم قطع بود. توي خونه هم واقعا با هزينه بالاي تلفنم صرف نمي كرد كه مرتب بيام اينترنت. اين يه دليل. دليل ديگه هم اينكه يه خورده افسرده بودم و كلافه. نمي دونم چرا اين ماه اسفند با اين كه ماه تولدمه زياد برام خوشايند نبوده هيچ وقت.
دنيز جون چند وقت پيش يه دكتري رو بهم معرفي كرده بود به اسم شيخ الاسلام. منم با توجه به اينكه دكتر خودم خيلي بداخلاقه و اصلا جرأت نمي كردم باهاش حرف بزنم و دلم مي خواست يكي برام ام آر اي بنويسه كه ببينم وضع بيماريم چطوره تصميم گرفتم برم پيش دكتر شيخ.
ناگفته نماند كه مطمئن بودم حالم بهتر شده. و اصلا به علائم حمله اي كه مدتها بود اومده بود سراغم توجه نمي كردم. اينكه حافظم شديدا دچار مشكل شده بود و هر روز بيشتر از ديروز عدم تعادل داشتم و از همه بدتر اينكه توي حرف زدن مرتب تپق مي زدم و باعث خنده دوستام مي شدم و هرچي مي خوردم هم مي پريد توي گلوم. از اونجا كه چيزي نبود كه عيان باشه و منو از كار بندازه زياد توجه نكردم.
دكتر خودم هم كه مي رفتم فقط يه معاينه سطحي مي كرد و برام ربيف مي نوشت و مي اومدم بيرون. حالا بماند كه خودم با مطالعاتي كه انجام داده بودم و ترسي كه داشتم چند ماهي بود كه ربيف رو بدون اطلاع دكترم قطع كرده بودم و به روي خودم نمي آوردم.
بهرحال زنگ زدم دكتر شيخ و منشيش كه خانومش هم هست بهم گفت بيا بشين بين مريض بفرستمت. با مامانم رفتيم و يه سه چهار ساعتي نشستيم تا نوبتمون شد. دكتر با حوصله به حرفام گوش كرد و الحق انقدر خوش برخورد بود كه من بدون نگراني از همه ترسهام براش گفتم و از اينكه چكار بايد بكنم.
بعد از معاينه بهم گفت بايد ازت نوار مغز بگيرم ولي ام آر آي لازم نداري. نوار مغز رو هم توي مطب خودش گرفت و نقشه برداري مغزي هم انجام داد و بعد بهم گفت متاسفانه عملكرد مغزت كاملا غير طبيعيه و مركز مغزت هم دچار مشكل شده. اين حرف دكتر برام مثل يه ضربه وحشتناك بود چون من اصلا انتظار و آمادگي شنيدن اين حرفا رو نداشتم. بعد بهم كورتون داد و گفت بايد يه هفته استفاده كني و هفته بعد بياي ببينمت. انقدر داغون شده بودم كه تا دو روز بدون دليل گريه مي كردم. البته مجبور بودم رعايت كنم تا مامانم متوجه نشه و غصه بخوره.
داروهام رو استفاده كردم ولي خيلي بي حوصله و افسرده شده بودم. يه مدت همه چيز رو گذاشتم كنار. فشار كاري هم خيلي زياد شده بود و كلافم كرده بود. بهرحال هفته بعدش كه رفتم دكتر گفت خدا رو شكر 98 درصد علائم هفته پيش بهبود پيدا كرده و يه سر حركت ورزشي بهم داد و گفت بايد در كل 3000 بار اونا رو هر روز انجام بدم و هر روز هم دو قاشق عسل بخورم با موم و در عين حال سعي كنم استرس نداشته باشم.
و برام بازم كورتون تجويز كرد ولي هفته اي يكي دگزامتازون. بعدش كه اين وضعيت تموم شد بدنم كه فكر مي كنم به خاطر كورتونا ضعيف شده بود و از اونور همكارام آنفولانزا گرفته بودن و منم از اونا گرفتم و آنچنان حالم بد شد كه حتي روي پا بند نبودم و يه روز فقط خوابيده بودم و نفسم بالا نمي اومد. بهرحال مامانم به زور بردم دكتر البته پيش همون دكتري كه هميشه ميرم چندتا امپول با هم مي زنم. دو روز رفتم پيشش آمپول زدم و خدا رو شكر بازم مثل هميشه آمپولهاي آقاي دكتر اثر كرد و منو از اين وضعيت نجات داد و حالا هم دارم دوران نقاهت رو مي گذرونم و حتي تونستم تولدم رو برگزار كنم كه هروقت عكساي تولدم آماده شد احتمالا اينجا مي ذارم و دربارش مي نويسم.
اين جريان اين چند روزه بود. دلم براي همتون تنگ شده بود. خوشحالم كه برگشتم.
پ.ن1: دكتر شيخ بهم گفت اينترفرون ها فقط وضع بدن بيمار رو بدتر مي كنه و بعد از يه مدتي اينترفرون هاي عادي بدنش رو هم از بين مي بره و باعث فلج بيمار مي شه به صورتي كه ديگه بهبودش سخت مي شه. و دستور اكيد داد ديگه ازشون استفاده نكنم كه منم گفتم مدتهاست خودم گذاشتمشون كنار.
پ.ن2: وقتي ازش پرسيدم آيا صدمه مغزم جبران مي شه يا نه گفت نگران نباش مهم اينه كه تو بتوني زندگي طبيعي خودت رو طي كني كه اگه ورزش كني و غذاي سالم بخوري و استرس نداشته باشي مطمئن باش زندگي عادي خودت رو خواهي داشت. كاري نداشته باشه كه مغزت در چه وضعيه كه بيشتر نگران نشي.
پ.ن3: دوستان عزيزم كه مبتلا به ام اس هستن من حدود 10 تا ربيف استفاده نكرده دارم. اگه كسي استفاده مي كنه برام بنويسه تا با هم يه جوري هماهنگ كنيم به دستش برسونم. هرچند دكتر مي گفت استفاده از اين داروها خوب نيست ولي اگه شما ها استفاده مي كنيد داروهاي من هم هست كه فكر كنم از يه ماه هزينه بي نيازتون كنه احتمالا.

