تبليغاتX
:: اين مهمان ناخوانده ::
  • غافلگیری1
  • دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1385 ساعت 7:45

    با توجه به اينكه فعلا خودم مطلبي براي نوشتن ندارم خاطره يكي از دوستان رو مي نويسم. البته اين مدت مردد بودم آيا بنويسم يا نه كه با خودش تماس گرفتم و اونم اجازه داد. منم داستان رو با راوي اول شخص براتون مي نويسم.

    چندين سال پيش، اوايل كه با اينترنت آشنا شده بودم و فكر مي كردم اينترنت فقط رفتن توي بدهي دات كام و ايرنين سينگلز هست از طريق اينترنت و يكي از همين شبكه ها با آقايي آشنا شدم كه خودش رو مهندس مكانيك- حدود 40ساله و تحصيلكرده آمريكا معرفي مي كرد.

    چندين ماه تلفني با هم صحبت كرديم و با توجه به اينكه من به زبان انگليسي خيلي علاقه داشتم بيشتر سعي مي كردم باهاش انگليسي صحبت كنم و اون بنده خدا هم ايرادات من رو رفع مي كرد.

    اين آشنايي به همين صورت حدود 6 ماه ادامه پيدا كرد تا اينكه من عزمم رو جزم كردم اون به قول خودش آن سين فرند (دوست نديده) رو ببينم.

    وقتي موضوع رو باهاش مطرح كردم ايشون خونسردانه گفت عجله اي نيست. حالا كه داريم صحبت مي كنيم.

    منم اصرار نكردم. و رابطه ما همون جوري ادامه پيدا كرد.

    چند هفته بعد من باز موضوع ديدار رو مطرح كردم و اون هم گفت: باشه اگه تو مي خواي من حرفي ندارم. فقط بايد وقتت رو طوري تنظيم كني كه بتونيم همديگه رو ملاقات كنيم چون من سرم خيلي شلوغه. من كه واقعا مشعوف شده بودم از اينكه ايشون لطف كردن و جواب مثبت دادن به هر ترتيب بود وقتم رو با ايشون تنظيم كردم و محل قرار هم شد پارك وي.

    ايشون گفتن كه با ماشين پيكان ميان و هيچ مشخصه ديگه اي از خودشون در اختيار من نذاشتن. از من هم چيزي نپرسيدن و در واقع قرار شد سر ساعت مقرر اونجا باشن و من هم همين طور و در واقع من بايد ايشون رو مي شناختم.

    روز موعود رسيد و من سريع كارم رو تموم كردم و با توجه به اينكه مسير محل كارم تا محل قرار مستقيم نبود بايد دو سه تا ماشين مي گرفتم. به خاطر همين دقيقا لب مرز رسيدم محل قرار. يعني سر ساعت مقرر.

    قابل ذكر اينكه اون موقع ها موبايل نداشتم. ولي اون آقا داشتن كه البته دردسر پيدا كردن تلفن كارتي رو به لقاش بخشيدم و به حس ششم خودم اطمينان كردم.

    دقيقا زماني كه رسيدم به پارك وي همونجايي كه باهم قرار گذاشته بوديم يه پيكان زد روي ترمز و رانندش با لبخندي به من اشاره كرد كه سوار شم.

    چشمتون روز بد نبينه ...

    بقيش رو بعدا مي گم.دي:

    لینک مستقیم  |  نوشته شده توسط جوجو  | 
  • ذهن را رها کن
  • سه شنبه بیست و دوم فروردین 1385 ساعت 10:35

    نه ، منظور اينها نيست .

    به یاد بسپار كه به عنوان قسمتي از كل جهان هستي ، تو ميتواني آسوده باشي و به آن بپيوندي . هر چند گاه يكبار مي تواني در كل جهان هستي كاملا غرق شوي . منابع لايزال جهان در اختيار تو خواهند بود و تو از اين حالت تازه و شاداب بيرون خواهي آمد ، تولدي دوباره خواهي يافت و بار ديگر مانند كودكي سرشار از سرور ، كنجكاوي ، ماجراجويي و اشتياق بيرون خواهي آمد .

    در عين حال در دنيا بايد به عنوان نفس عمل كني – و اين تنها كر برد نفس است . ولي با نفس خودت هم هويت نشو . در دنيا تو بايد از واژه‌ي (( من )) استفاده كني . پس استفاده كن ، ولي فراموش نكن كه اينها يك واژه است و كاربردي ويژه دارد و البته بدون آن زندگي غير ممكن ميگردد .

    مي دانيم كه نامها فقط براي كاربردشان ضروري هستند . هيچ كس با نام زاده نميشود . ولي نميگوئيم كه نام را دور بينداز و يا گذرنامه ات را به رودخانه بينداز . در آنصورت مشكل خواهي داشت ! تو به نام نياز داري ، اين يك ضرورت است ، زيرا تو با ديگران زندگي مي كني .

    اگر تو در دنيا تنها زندگي مي كردي ، البته به نام و گذرنامه هم نيازي نداشتي . مثلا اگر جنگ جهاني سوم راه افتد و تو تنها بازمانده اش باشي ، نيازي به حمل گذرنامه نخواهي داشت . نيازي به داشتن نام نخواهي داشت . حتي اگر اينها را هم داشته باشي بي فايده خواهند بود . كسي نيست تا تو را صدا كند . آنگاه حتي نيازي به استفاده از واژه‌ي (( من )) نخواهد بود ، زيرا (( من )) نيازمند (( تو ))‌است . بدون (( تو )) ، (( من )) بي معني است . (( من )) تنها در رابطه با ديگران است كه معني مي دهد .

    پس لطفا سوء تعبير نكن . از نفس خودت استفاده كن ، ولي درست همانگونه كه از كفش يا چتر خود استفاده مي كني . وقتي هوا باراني است از چترت استفاده كن ، ولي در مواقع غير ضروري آن را با خودت حمل نكن و با چتر به رختخواب نرو و نترس كه شايد در خواب باران ببارد ! چتر كاربرد ويژه‌ي خودش را دارد ، پس فقط در موقع نياز از آن استفاده كن . ولي آنقدر با چتر هم هويت نشو كه نتواني آن را كنار بگذاري .

    از كفش ، لباس و نام استفاده كن ؛ ولي اينها وسيله هستند نه واقعيت . در دنيا افراد بسيار ديگري هم هستند . پس فقط براي مشخص كردن و اينكه بدانيم كي به كي است ، از چند برچسب و نماد استفاده مي كنيم .

    پس ، نميگوئيم از نام و نفس رها شويد . من فقط مي گويم كه ارباب ذهن خود شويد . نميگوئيم ذهن را از دست بدهيد . ميگوئيم كه فقط محدود به ذهن نباشيد – شما بسيار بزرگتر و فراتر از ذهن محدود هستيد .

    نسبت به ضمير و جوهر وجودتان هشيار باشيد . آنگاه ذهن چيز كوچكي خواهد شد . مي توانيد هر وقت به آن نياز داشتيد از آن استفاده كنيد و هر گاه نيازي نبود خاموشش كنيد .

    منبع: گروه ايران ريكي. (از طريق اي ميل دريافت كردم)

    لینک مستقیم  |  نوشته شده توسط جوجو  | 
  • اولين پست 85
  • یکشنبه بیستم فروردین 1385 ساعت 12:28

    سال 85 هم اومد. از دوم عيد تا 15 مسافرت بودم. وقتي هم كه برگشتم از فرودگاه رفتم خونه وسايلم رو گذاشتم و اومدم سر كار.

    پست نذاشتم اين چند روزه براي اينكه با خودم عهد كرده بودم اين بار تا بازديد عزيزاني رو كه به ديدنم اومدن پس ندادم مطلب جديدي ننويسم. خدا رو شكر ديروز بازديدهام تموم شد و حالا مي خوام اولين پست امسال رو بنويسم.

    همونطور كه مي دونيد عيد امسال من در مسافرت گذشت.

    دوم عيد با مهناز و مامانم با تور رفتيم شمال. بر خلاف پيش بيني هوا شناسي كه قرار بود شمال بارون بياد هوا فوق العاده بود. عالي و آفتابي. با دريايي كه يه نيم روزش موج نداشت و صاف صاف بود. شمال بد نبود ولي تور نامنظم بود. مي تونم بگم بيشتر از نيمي از جاهايي كه توي برنامه شون نوشته بودن و قول داده بودن ما رو ببرن رو هرگز نديديم و يا گذري ازش رد شديم.

    موقع ناهار هم كه بايد دو سه ساعت گرسنگي رو تحمل مي كرديم دو روز اول البته تا ناهار بخوريم. دو روز بعد رو با برنامه ريزي افراد تور و لطف مسئولان خيلي بهتر بود. حداقل ناهارمون رو به نسبت سر وقت خورديم.

    حالا مي گين پس چه چيز اين تور خوب بود؟ خوب اگه اهل رقص و آواز باشيد بايد بگم حتما بهتون خوش مي گذشت اگه بوديد. در طول روز ما 8 ساعت توي ماشين بوديم و از اين 8 ساعت 9 ساعت رقص بود و رقص. شب كه برمي گشتيم هتل هم توي زيرزمين هتل كه ظاهرا سالن اجتماعات بود و باطنا يه جور سالن رقص، هركي دوست داشت مي اومد و با موزيك زنده و رقص نور مي رقصيد. اگه فرد بود هم نگراني نداشت چون اونجا حتما يكي بود كه زوجش بشه و بره توي بغلش باهم برقصن.

    بهرحال براي من جالب نبود. چون اصولا اهل اينجور برنامه ها نيستم. شايدم به خاطر اين بود كه صداي آهنگي كه توي اتوبوس مي ذاشتن منو مبتلا به سردردي مي كرد كه حتي چشمام باز نمي شد.

    اين چهار روز گذشت و مي تونم بگم شمال قشنگ بود و هوا عالي. ولي تور ...

    ششم تهران بودم و هفتم رفتم شيراز. مي تونم بگم اين يكي مسافرتم عالي بود. به دوستاني كه تا حالا شيراز نرفتن مي گم اگه خواستيد بريد حتما فروردين بريد يا اوايل ارديبهشت. چون اون موقع است كه عطر شكوفه هاي نارنج و پرتقال رو با تمام وجود استشمام مي كنيد و دلتون مي خواد تا ابد نفس بكشيد تا بوي اين عطر هميشه در شامه شما باشه.

    بر خلاف شلوغي سفر شمال، سفر شيرازم آروم بود و دلخواه من. يه وقتايي خونه اقوام بوديم و يه وقتايي هم توي شهر مشغول گشت و گذار. البته اكثر جاهاي ديدني شيراز رو سالهاي قبل ديدم بخاطر همين امسال گشت و گذارم بيشتر توي خود شهر بود و سر زدن به مغازه هاش.

    يكي دو روز هم رفتيم استهبان. شهرستاني كه دو ساعت با شيراز فاصله داره و مناظري داره

    واقعا طبيعي و بكر. پر از چشمه و كوه و سبزي و خرمي و درختان گوناگون.

    البته اكثر افرادي كه به اين شهرستان مي رن محلي هستن. چون خيلي ها هنوز حتي اسمش رو هم نشنيدن.

    ولي ديدنش خالي از لطف نيست.

    ديگه چي بگم؟

    هيچي. فقط عيد امسال بر خلاف سال پيش كه به خاطر حمله حتي نمي تونستم راه برم خوش گذشت. و در گشت و گذارهايي كه داشتم با اينكه به طرز وحشتانكي با ارتفاع مشكل دارم و عدم تعادل هم داشتم ولي باز به قول داداش كوچيكه (مثل ميمون) از هر درختي كه مي ديدم بالا مي رفتم و عكس مي گرفتم. يا هر تخته سنگ بزرگي رو كه مي ديدم فورا مي رفتم بالاش و شهر رو از اونجا نگاه مي كردم.

    برام لذت بخش بود چون به اين فكر مي كردم ممكنه در آينده كه شايد چندان دور نباشه ديگه راه رفتن هم برام مشكل بشه چه برسه به بالا رفتن از درخت و كوه و صخره.

    پس سعي كردم تا مي تونم از توانايي الانم استفاده كنم. هرچند برام سخت بود ولي با تمام وجود لذت مي بردم از اينكه مي ديدم هنوز مي تونم.

    پ.ن: هنوز مي تونم پس هستم.

    يه پ.ن. ديگه: از تمام دوستاني كه سال جديد رو بهم تبريك گفتن، چه از طريق ايميل يا در وبلاگم صميمانه سپاسگزاري مي كنم و براشون آرزوي سالي خوب و توأم با شادي دارم.

    لینک مستقیم  |  نوشته شده توسط جوجو  | 
  • غافلگيري3
  • جمعه چهارم فروردین 1385 ساعت 8:40

    وقتي رسيدم به پارك وي حدود نيم ساعت از وقت مقرر گذشته بود. پس انتظار نداشتم كسي رو ببينم. از اون طرف شديدا مايل بودم كسي رو كه حدود يك سال باهاش تلفني صحبت كرده بودم ببينم و بنابراين بازم دلم نيومد برگردم.

    همونطور كه به چندتا ماشين پيكاني كه اونجا بودن با ترديد نگاه مي كردم و جرات نمي كردم ديگه سراغ هيچ كدوم برم احساس كردم يكي كه توي يكي از اين ماشينا آقايي كه يه عينك دودي بزرگ هم زده بود با ترديد انگشتاش رو تكون مي ده و باز دستش رو مي ذاره روي فرمون.

    حدس مي زدم شايد خودش باشه ولي جرأت نمي كردم برم جلو.

    كمي كه گذشت و اون با دل و جرات بيشتري دست تكون داد منم دل و جرات پيدا كردم و رفتم دم ماشين آقا و اون سريع شيشه رو كشيد پايين. با ترديد پرسيدم آقاي ...؟ و اون با لبخندي مودب سريع گفت بله.

    بله رو كه شنيدم دلم قرص شد. چون همون صداي پشت تلفن بود با همون لهجه غليظ.

    به محض اينكه سوار ماشين شدم با خنده و البته خجالت جرياني رو كه اتفاق افتاده بود براش تعريف كردم و اون هم در كمال خونسردي مثل هميشه گوش داد و كوچكترين عكس العملي نشون نداد.

    اما اين شخص هم كاملا با تصورات من تفاوت داشت. فردي بود حدود 50 ساله و حتي بيشتر با دستاني كاركرده و صورتي آفتاب خورده. (خوب به نظرم بر خلاف اينكه گفته بود 40 سال داره حدودا دو برابر سن من رو داشت ). البته با اون عينك آفتابي از زيبايي كاملا بي بهره بود و حتي زشت. اما همون رفتاري كه انتظار داشتم و همون شخصيتي كه انتظار داشتم. مغرور و مودب.

    وقتي رفتيم كافي شاپي كه مي گفت پاتوقشه و خيلي دوستش داره و عينكش رو برداشت يه آن چهرش كاملا عوض شد. اصلا باورم نمي شد اون فرد زشت انقدر چهرش تغيير كنه. و متاسفانه كاملا ناشيانه اين موضوع رو ذكر كردم.

    من: اون عينك اصلا به شما نمياد. و البته اصلا رو با تاكيد بيان كردم.

    اون: آه (كلمه اي كه هروقت شوكه مي شد بكار مي برد)

    من: در حاليكه فهميده بودم گند زدم با اين حرف زدنم سريع گفتم خوب شما خوش قيافه هستيد و اون عينك شما رو خوش قيافه تر نمي كنه. (البته در واقع اصلا خوش قيافه نبود ولي اينجوري لااقل زشت نبود)

    اون: (در حاليكه فهميده بود تعارف كردم و هنوز جا خورده بود.) خوب من عينك زياد دارم. حدود 20 تا عينك دارم. هر دفعه يكيش رو مي زنم.

    من كه ديدم حرفي كه زدم نمي شه درست كرد مسير صحبت رو عوض كردم.

    با اون سوتي كه داده بودم هرگز فكر نمي كردم ديگه باهام صحبت كنه چه برسه به اينكه من رو ببينه.

    ولي بعد از دو جلسه ديگه صحبت كردن با اون كاملا شوكه شدم وقتي ديدم كاملا رسمي و مودبانه از من خواستگاري كرد و خواست زن زندگيش باشم.

    و البته جواب من مطمئنا منفي بود. شايد اختلاف سني انقدر برام مهم نبود كه اختلاف فرهنگي فاحش بين من و اون برام مهم بود. اون فردي بود كاملا آزاد و من دختري با عقايد خاص خودم.

    و البته اون هم ديگه هرگز خواسته اش رو تكرار نكرد. ولي اين باعث نشد رابطه تلفني ما تموم بشه. تا اينكه براي كاري دوباره برگشت آمريكا.

    و حكايت از دل برود هر آنكه از ديده برفت اينجا مصداق پيدا كرد.

    ولي اين تجربه اولين و آخرين بار من بود براي اينجور شيطنت ها. در عين حال كه ريسك بزرگي هم بود. و خدا رو شكر به خير گذشت ولي به هيچ كس توصيه نمي كنم اينجوري ريسك كنه.

    پ.ن. دوستان من سعي مي كنم پاسخ هاتون رو در قسمت نظرات بدم چون ممكنه وقت نكنم به وبلاگهاتون زياد سر بزنم.

    و حالا ديگه اين داستان واقعا به اتمام رسيد. دي:

    لینک مستقیم  |  نوشته شده توسط جوجو  |