تبليغاتX
:: اين مهمان ناخوانده ::
  • پایداری
  • چهارشنبه سی و یکم خرداد 1385 ساعت 12:43
    هفته پيش نوشتم كه با يكي از روسام بحثم شد و نتيجه اون هم اعصاب خوردي شديد بود و مسافرتي كه هرچند باعث شد چند روز از تهران دور باشم ولي در آرام كردن من زياد تاثير نداشت چون اونجا هم پر از غم و غصه بود.

    با اينكه حدود ۸ سال هست دارم كار مي كنم هميشه ساكت بودم و هركي بهم زور گفت تحمل كردم و صدام درنيومد. ولي اين بار بدون اينكه بخوام حسابي قاطي كرده بودم. شديدا تصميم گرفتم دفتر محل كارم رو عوض كنم و بنابراين با هيچكدوم از روسام هم رودربايستي نكردم و با پررويي به همشون اعلام كردم كه بايد دفتر محل كارم رو عوض كنن.

    و هر روز مي رفتم پيش اون رئيسي كه در واقع مسئول اصلي بود و انقدر داغون بودم كه هر روز هم بدون اينكه بخوام اشكم سرازير مي شد تا جايي كه اون آقا كه نسبتا معقول تر از بقيشونه قبول كرد و قرار شد من برم دفتر اون. ولي وقتي موضوع رو با اون خانومي كه باهاش بحثم شده بود مطرح كرده بود ايشون شديدا مخالفت كرده بودن و گفته بودن رئيس اصلي من كاملا با اين كار مخالفه و خانم فلاني فقط بايد توي همين دفتر بمونه.

    منم كه شديدا شاكي بودم براي اولين بار تصميم گرفتم سنگهام رو با اين خانوم وابكنم. براي همين باهاش تماس گرفتم و خيلي جدي گفتم شما كه با من مشكل داريد چرا نمي ذاريد من برم؟ و يه بحث ديگه پيش اومد كه البته اين بار مودبانه بود و ايشون هم گفتن اون خانومي كه تو مي خواي بياد بجاي تو  رو دكتر اصلا قبول نداره و تو بايد سرجات بموني.

    نتيجه اين شد كه منم تمام حرفهايي كه توي اين چند سال توي دلم مونده بود رو با ناراحتي بيان كردم و ايشون هم قول مساعد دادن كه اوضاع من از اين به بعد بهتر خواهد شد و فعلا هم كارم رو نصف كردن و قرار شده اون خانومي كه اومده اين طرف هم يه خورده از كاراي من رو انجام بدن.

    خداييش انقدر توي اين چند ماه كار كردم و بدون كمك بودم كه پوست انداختم. نمي دونم از اين به بعد چه اتفاقي مي افته ولي فقط اميدوارم هر اتفاقي هست ديگه باعث نشه مثل قبل تمام وجودم پر باشه از استرس و با تنفر بيام سر كار.

    و اما از كورتن ها. بايد بگم تاثير چنداني در رفع بي حسي سمت چپ بدنم نداشت ولي دوباره رفتم پيش اون دكتر كه بهم ويتامين تزريق مي كرد و منم به خاطر درد شديدي كه آمپولهاش داشت يه ماهي بود كه نرفته بودم پيشش. و به فاصله يك روز در ميون دوبار تزريق انجام دادم و خدا رو شكر حالا يه خورده پاهام جون گرفته و وضعم بهتر شده.

    هرچند هنوز كاملا خوب نشدم ولي خيالم راحته كه ديگه احتياج به بيمارستان رفتن ندارم.

    پ.ن: يه بار توي تمام طول عمرم عرضه به خرج دادم و حرف دلم رو زدم. الحق و الانصاف هم نتيجه بدي نداشت. حداقل باعث شد اين روساي من كه الحمدلله تعدادشون هم كم نيست بفهمن چقدر من اينجا بدبختي كشيدم. (البته اميدوارم)

    پ.ن. ولي چه مي كنه آمپولهاي اين آقاي دكتر. به خدا مثل آب حيات مي مونه. وقتي تزريق مي كنه و ميام بيرون احساس مي كنم حسابي شارژ شدم و حالم هم كلي خوب مي شه. تازه از اون استخوان دردي كه بعد از تزريق كورتن بهش دچار مي شم هم خبري نيست.

     

    لینک مستقیم  |  نوشته شده توسط جوجو  | 
  • مسافرت
  • شنبه بیست و هفتم خرداد 1385 ساعت 7:40

    پنج شنبه چهلم خاله ام بود. مامانم می خواست بره ولی من به دلیل غرغر روسا تصمیم داشتم بمونم تهران.

    دوشنبه به خاطر بحثی که با یکی از روسای نامحترم پیش اومد و شدیدا من رو ناراحت کرد برای سه شنبه و چهارشنبه مرخصی گرفتم و در حالیکه هر دو رئیسم شدیدا ناراضی بودن بی اعتنا به اونا رفتم و همون شب رفتیم به سمت شیراز.

    برای رفتن با اتوبوس رفتم و فقط بگم خیلی سخت بود. آخه بعد از ده سال اتوبوس سوار شدم برای رفتن به شیراز . پا درد و تکرر ادرار حسابی کلافم کرده بود. جوری که مامانم خودش بهم گفت واسه برگشتن حتما با هواپیما برگرد که این کارو کردم و دیروز برگشتم.

    این چند روز فضا خیلی سنگین بود. ولی انقدر از تهران و محل کارم بیزار شدم که اون فضای سنگین رو به اینجا ترجیح می دادم.

    از هفته پیش که با رئیس دعوام شد سمت چپ بدنم بی حس شد و مسافرت هم شد مزید علت و حالا سمت چپم هم بی حسه و هم انگار سوزن فرو کردن توش. یه قطره آب خنک هم می ریزه که روی دست چپ یا پای چپم انگار میخ فرو کردن.

    می دونم اونایی که خدا رو شکر این بیماری رو ندارن حس منو درک نمی کنن ولی همینو بگم که خیلی بده.

    دو تا دگزامتازون زدم که فقط خارشم رو از بین برده. می دونم باید دو سه روز پشت هم دگزا تزریق کنم. که احتمالا از امروز شروع می کنم. چون دوست ندارم مثل دفعه قبل دوباره راهی بیمارستان بشم.

    دلیل ننوشتنم هم مشغله زیادیه که این چند وقت گریبانگیرم شده.

    ممنون بهم سر زدید.

    پ.ن. درباره کتاب فعلا با چندتا انتشاراتی صحبت کردم. اگه پول لازم برای چاپ رو فراهم کنم و رغبت کنم شاید کتابها رو چاپ کنم. بهرحال بی خبر نمی ذارمتون.

    لینک مستقیم  |  نوشته شده توسط جوجو  | 
  • كتاب
  • سه شنبه شانزدهم خرداد 1385 ساعت 14:23
    تو يكي از پستهام نوشتم دوتا كتاب ترجمه كردم كه قراره چاپ بشه. در واقع كتاب اول تموم شده بود و قرار بود هروقت كتاب دوم رو تموم كردم برم انتشارات و كتاب رو بدم براي چاپ.

    ولي حالا انتشارات مي گه اگه مي خوام كتابم زود چاپ بشه بايد چهارصد هزار تومان پول بدم براي پول زينك و فيلم و ... و بعد از دو سه ماه اونا كتاب رو چاپ مي كنن و ۱۰۰ نسخه هم به عنوان دستمزد به من مي دن و پولم رو هم برمي گردونن (كه البته اين يكي رو مطمئن نيستم.) و اگه قرار باشه روال طبيعي طي بشه بايد يه سال صبر كنم.

    فعلا كه چهارصد هزار تومن رو ندارم و فكر هم كه مي كنم مي بينم فقط ۱۰۰ تا كتاب به عنوان دستمزد و خيلي كمه. درسته كه من بار اوله ترجمه ام رو مي خوام چاپ كنم ولي متاسفانه هميشه وقتي يه فرد تازه كار مي خواد بره دنبال كاري بايد بهايي رو بپردازه كه بعضي وقتام اين بها كم نيست. (ياد فيلمنامه ويلي جونم افتادم)

    خوب منم قيد چاپ كتابم رو زدم و عطاش رو به لقاش بخشيدم.

    البته شايد برم دنبال اينكه كتاب رو به صورت جزء به جزء توي روزنامه اي جايي چاپ كنم. ولي كتاب قبليم رو متاسفانه بعد از ترجمه به طور كامل تحويل دادم و حتي يه نسخه از اون رو براي خودم نگه نداشتم كه حالا نگران نباشم كه انتشاراتي كتاب رو به نام يكي ديگه چاپش كنه و منم دستم به جايي بند نباشه.

    اينم از جريان چاپ كتاب من.

    البته از اولش حدس مي زدم بايد نگران باشم ولي حالا تقريبا نااميد شدم. حداقل خوشحالم كه اون دوتا كتاب ديگه اي رو كه بهم داده بود هنوز ترجمه نكردم. وگرنه دلم بيشتر مي سوخت.

    پ.ن.:حتي اگه كتاب چاپ نشه ولي تجربه خوبي در زمينه ترجمه داشتم و حداقل دانش ترجمه ام رو سعي كردم به روز نگه دارم.

    لینک مستقیم  |  نوشته شده توسط جوجو  | 
  • مطب
  • سه شنبه نهم خرداد 1385 ساعت 7:55

    هفته گذشته رفتم دكتر واسه تزريق. خانومي بين بيماران بود كه رنگ به صورت نداشت و خيلي بي حال بود. تا به حال توي مطب نديده بودمش. خودش سر صحبت رو باز كرد و از من پرسيد براي چي اومديد اينجا گفتم ام اس دارم. منم متقابلا پرسيدم مشكل شما چيه؟ جواب داد بيماري قلبي دارم. سه بار قلبم رو عمل كردم.

    يه خانوم ديگه اونجا بود بهش گفت چرا؟ گفت من قلبم مشكل داشته. پرسيدم ازدواج كردي؟ گفت آره. شوهرم بهم اجازه نمي ده بيام دكتر. مي گه حق نداري بري دكتر.

    خلي ناراحت شدم پرسيدم به چه دليل؟ گفت مي گه دكترا فايده ندارن. بعد ادامه داد من سه بار قلبم رو عمل كردم سه بار شكمم رو و دو بار هم (فكر كنم) گفت پام رو . (چون انقدر ناراحت شده بودم كه و اون هم انقدر آهسته صحبت مي كرد كه دقيقا متوجه نشدم چي گفت)
    مي گفت شوهرم مذهبيه ولي خيلي بداخلاقه. بهش گفتم چندتا بچه داري؟ گفت دوتا. دخترم ۱۷ سال داره و پسرم چهار سال. با ناراحتي گفتم شما با اين مشكلاتي كه داري بازم بچه دار شدي؟

    گفت: شوهرم مي گفت بچه مي خوام. برام مهم نيست تو مشكل داري يا نداري. من فقط بچه مي خوام.

    حرفهاش به شدت منو تحت تأثير قرار داد. با خودم فكر مي كردم واقعا مشكل اين زن خيلي از مشكل من بزرگ تره. هم درد جسمي داره و هم درد روحي.

    ناراحتيم وقتي بيشتر شد كه گفت ۳۴ سال داره. ولي چهره اش رو كه نگاه مي كردي به نظر يه زن چهل و چند ساله مي اومد.

    مي گفت دريچه قلبم فلزيه. نمي تونم آسپيرين بخورم چون دريچه رو خراب مي كنه. فشارم نبايد بالا بره چون مشكل ايجاد مي كنه. و ...

    واقعا توي اين مطب من چه بيماراني رو ديدم. هر بار كه ميرم اونجا بسيار متاسف مي شم و هربار خدا رو بيشتر شكر مي كنم. چون فكر مي كنم هنوز وضع من خيلي بهتر از خيلي هاي ديگه اس كه سر و كارشون با دكترا است.

    پ.ن: حالا از اين بحث جدي بگذريم. يه چيزي رو جديدا در خودم كشف كردم و اونم اينكه خيلي راحت با اسم ام اس كنار اومدم. ديگه مثل اوايل كه متوجه شده بودم بيمارم برام سخت نيست بگم ام اس دارم.

    به خاطر همين هركي توي مطب ازم مي پرسه مشكلت چيه مي گم ام اس دارم. و انقدر راحت اين كلمه رو بيان مي كنم كه بعضي اوقات مي بينم طرف اينجوري  شده.

    اين بار كه گفتم ام اس دارم يه خانوم پير اونجا بودم كه از چهرش خوندم خيلي ناراحت شده. وقتي داشتم مي اومدم بيرون و باهاش خداحافظي كردم گفت دخترم امشب حتما يه نماز برات مي خونم و از خدا مي خوام شفات بده. 

    يه پ.ن ديگه: مي خوام اسم ام اس رو از بلاگم حذف كنم. چون من اينجا فقط به بيماريم نمي پردازم.

    تا اونجا كه تونستم با اين سواد اكابرم حذف كردم. ولي بعضي جاها رو نتونستم حذف كنم كه سر فرصت از پيشگو خواهش مي كنم اونا رو هم برداره. از اين به بعد اسم بلاگم مي شه اين مهمان ناخوانده.

    فكر كنم اينجوري بهتره. تازه يه تغييري هم ايجاد مي شه.

    لینک مستقیم  |  نوشته شده توسط جوجو  |