خوب اول از مسافرتمون که به اندازه کافی بد بود. یه کاروان فوق العاده مزخرف با رئیس کاروان روانی ای که بارها ما رو از عصبانیت به سر حد جنون رسوند. جالب اینکه کاروان از طرف انجمن ام اس معرفی شده بود و مختص ام اسی ها بود. ولی تنها چیزی که وجود نداشت علائمی از کمک به ام اسی ها بود. خانومی توی گروه بود که با عصا راه می رفت و دچار عدم تعادل شدید بود. به این بنده خدا گفته بودن اونجا ویلچر در اختیارت می ذارن ولی دریغ از ویلچر. تنها اتفاقی که افتاد این بود که این خانوم هرجا که نیاز به پیاده روی زیاد داشت رو نمی اومد و در همون هتل که چه عرض کنم مسافرخونه محل اقامت باقی می موند. خلاصه امر به ما گفتن می برندتون هتل ولی بردنمون به یه مسافرخونه که فکر کنم مسافرخونه های میدون راه آهن در برابرش عرض اندام کنن. اتاقها همه قدیمی و ملحفه ها کثیف. پتوی اضافه نداشتن. شامپو نداشتن. حوله نداشتن. هیچی نداشتن فقط تا دلتون بخواد رو داشتن. هرچی می خواستیم می گفتن برید از بازار بخرید و این در حالی بود که موقع عازم شدن رئیس کاروان به ما گفت هیچی با خودتون نیارید حتی حوله چون اونجا همه چی هست. و این بزرگترین دروغش نبود چون بعد از اون هم هرچی به ما گفت دروغ بود. حالا خوب شد ما خیلی چیزا رو بردیم وگرنه باید دربه در دنبال حوله و شامپو و ... می گشتیم که عربها به دو برابر قیمت می فروختن. این از شرایط مسافرت و آزارهایی که تحمل کردیم با اون حمام هایی که آب نداشت و توالت های فرنگی ای که شیر نداشت یه طرف و هم اتاقی روانی ای که از بخت بد نصیب من و مامانم شده بود یک طرف. دیگه بیشتر از این از کاروانمون نمی گم که یادآوریش فقط اعصابم رو داغون می کنه.
و اما دمشق و مردم دمشق. شهری بسیار کثیف که ما اوایل فکر می کردیم اصلا شهرداری در این شهر وجود نداره و نه هیچ سوپوری که شهر رو نظافت کنه. البته روزهای بعد برای خالی نبودن عریضه یکی دوتا سوپور دیدیم. فروشنده ها مخصوصا اونایی که می ریختن دم در مسافرخونه برای فروش اجناسشون همه بی تربیت و عوضی. من ندیدم بخوان یه جنس بفروشن و زنای ایرانی رو به طریقی لمس نکننن.
کارکنای مسافرخونه ای که ما درش بودیم همه خونسرد که تنها کارشون سرو کردن غذا بود برای ما و حتی یک بار سطل زباله ما رو خالی نکردن و نیومدن ببینن ما چیزی لازم داریم یا نه.
توی شهر از جاهایی که رد شدیم همه خیابونا سیاه از کثافت و بوی ادرار در بیشتر جاهای شهر به مشام می رسید. خونه های شهر (البته جاهایی که ما این چند روز ازشون گذر کردیم) مثل دخمه بود با نمایی سیاه رنگ از دوده شاید.
فروشنده ها به جز تعداد اندکی همه بسیار بداخلاق و غیر قابل تحمل.
این از بدیهای این شهر و اما مردم شهر کاملا آزاد در نوع پوشش. برام خیلی جالب بود که هم زنی رو می دیدم که با تاپ و دامن کوتاه و موهای مرتب و آرایش کامل در شهر رفت و آمد می کنه و هیچ کس نیم نگاهی هم بهش نمی اندازه و هم زنی که پوشیه ای زده بود که حتی چشماش هم زیرش مخفی بود. با اینکه شهر امکانات رفاهی جالبی نداشت و مردم حتی از گاز بی بهره بودن و از کپسول گاز استفاده می کردن ولی آرامشی در وجودشون بود که ما بهشون غبطه می خوردیم.
صبح زود که به خیابان می رفتیم چه توی تاکسی می نشستیم یا از مغازه ای عبور می کردیم همه جا صوت قرآن بود و شب که از همون مغازه ها رد می شدیم سی دی خواننده هاشون رو گذاشته بودن و یا پارتی هاشون. همه اینا جزئی از زندگی مردم شهر بود. شاید دلیل آرامش مردم آزادی ای بود که دولت براشون قائل شده بود. روی دیوار تمام خانه ها ماهواره ها وجود داشت حتی خرابه هایی که شاید بعدا قرار بود خونه بشه و یا شاید مدتها به این شکل بود.
به نظر می اومد مردمش به سیاست کاری ندارن البته بحث داغ این روزها سید حسن نصرا.. بود و جنگ لبنان و برای کمک به مردم لبنان کمک مردمی جمع می کردن و حتی روی لباسهای بچه هاشون عکس سید حسن وجود داشت.
زیارت حضرت رقیه و حضرت زینب هم که دیگه جای خودش رو داشت. البته وقتی وارد حرم حضرت رقیه می شدم واقعا حس می کردم توی ایرانم چون اونجا همیشه امام جماعت و مداح ایرانی وجود داشت. ولی حضرت زینب یه جورایی غریب بود. اطرافش رو فقط عرب ها گرفته بودن و مداح ایرانی هم در حرمش نبود. یه نکته جالب دیگه هم که به چشمم اومد این بود که توی حرم هاشون چادرهایی داشتن که کلاه داشت و افراد بی حجابی که می خواستن وارد حرم بشن یکی از اونا رو می پوشیدن داخل می شدن زیارت می کردن و دوباره موقع رفتن بی حجاب می شدن.
و تاکیدشون بر حجاب فقط پوشاندن مو بود. بسیاری از زنها رو دیدم که بلوز و شلوار اسپرت و شیک پوشیده بودن و مقنعه عربی ای سرشون بود که حتی یه نخ موشون پیدا نبود.
این یک هفته تموم شد ولی به جز مواقع زیارت برام هیچ جذابیتی نداشت و یه جورایی به لحن عربی حساسیت پیدا کرده بودم. وقتی وارد تهران شدم با تمام وجود احساس کردم آزادم.
سوریه یا هرجای دیگه مردمش هرچقدر می خوان آزاد باشن برام اصلا مهم نیست کشورشون فقط برای خودشون خوبه. مبارک خودشون.
هرچند خیلی دوست داشتم مسئولان ما هم یه خورده مردم رو آزاد بذارن تا طعم آزادی رو بچشن و انقدر سرخورده و افسرده نشن. ولی باز هم ایران رو با تمام محدودیتهاش دوست دارم.
خداییش اگه این معصومین در این کشور نبودن و مردم دنیا به خاطر زیارت به اینجا نمی رفتن فکر کنم مردمش عمرا معنای تمدن رو می فهمیدن. کشوری که گربه هاش آزادانه توی خیابوناش قدم می زنن و روی کله پاچه هایی که برای فروش در جلوی مغازه قرار داده شده راه می رن و اونا رو می چشن. واقعا این مردم چه ادعای تمدنی دارن؟
جالب اینجاست که مسئولمون می گفت عربها می گن ایرانیا مجنونن. بعد از شنیدن این حرف مطمئن شدم عربها واقعا مجنونن و یا عقده ای. چون کشوری که هنوز نمی دونه باید موقع صبحونه از چنگال برای خوردن پنیر استفاده کنه یا چاقو !!!! براش خیلی زوده ادعای فرهنگ و تمدن داشته باشه و به ایرانیا توهین کنه.
پ.ن: شاید خیلی بدبینانه برخورد کردم ولی در کل از سوریه به هیچ وجه خوشم نیومد.
پ.ن پریم: آقا ایران خودمونو عشقه.
ديروز برگشتم. هنوز فرصت نكردم بهتون سر بزنم. سر فرصت هم مي نويسم هم بازديد شما رو پس مي دم.
طرف بعد از يكي دو سال اومده خونمون اصلا هم با من صميميتي نداره. سلام عليكمون فقط در حد همين آشنايي صرف هست. دخترش رو كه فكر كنم دو سه سالشه نشونده روي پاش. روسري هم كرده سرش. قيافه بچه هم تابلو كه دختره.
برگشتم مي گم آخي به سلامتي دخترتونم بزرگ شد بعد بدون فكر مي گم دختره ديگه؟ يه نگاه عاقل اندر سفيهي بهم انداخت تازه وقتي روسري دختره رو ديدم دوزاريم افتاد چه سوتي اي دادم.
بعد اومدم درستش كنم مي گم واي من اين يكي كوچولوتون رو اصلا نديده بودم. مي گه مطمئني؟ مي گم چطور؟ مي گه تا اونجا كه يادمه سال پيش ديديش. (به خدا هرچي فكر مي كنم يادم نمياد)
دوباره مي گم آخي اون موقع نوزاد بود مي گه نه نوزادم نبود. آخه يكي نيست به من بگه اين بچه اگه الان سه سالش باشه كه سال پيش نوزاد نبود. تو هيكل اين بچه رو نمي بيني.
هيچي ديگه نتيجه اين شد كه ترجيح دادم تا وقتي هستن ديگه لام تا كام حرف نزنم. حداقل اين بود كه بيشتر از اون سوتي نمي دادم. هرچند نمي دونم ديگه چيزي هم مونده بود كه من بخوام روش مانور بدم و خرابكاري كنم!![]()
یه وقت توی اوج خوشی هستی همچین با سر میری توی دیوار که تا چند وقت منگی.
یه وقت از زندگی سیر شدی یه دفعه همه کارا درست می شه.
حکایت منم همین بود. توی خواب خرگوشی بودم که یهو یه پتک خورد توی سرم. آنچنان که خوابم ازم گرفته شد. یه اشتباه و بعدش یه سوء تفاهم. همین تمام زندگیم رو تحت الشعاع قرار داد.
حالا همش تموم شد. همش. انقدر این ماجرا جالبه. انقدر بعضیا خوبن. ولی نمی تونم بگم. باید واسه خودم بمونه و خدای خودم.
اومدم بگم همه بحرانم تموم شد. همه ترسها و تردیدها همه دلهره ها و ناامیدیها. امروز می تونست بدترین روز زندگیم باشه ولی شد یکی از بهترینها.
خدایا ممنونم. خودت می دونی چرا.
در ضمن این نذر چهارده هزار تا صلوات عجب جواب می ده. همون روز اول جواب داد ولی روز سوم محکمش کرد.
خدایا بازم ممنون. به خاطر مهربونی خودت و به خاطر بنده های مهربونت.
خدایا قول دادم و عمل می کنم. بازم تو بودی که وجودم رو پر کردی.
ممنون.
ایکاش زودتر به ثبات برسم.
و ایکاش ثباتش مثبت باشه.
که همچون گریه می گیرد گلویم
هیچ وقت فکر نمی کردم از بیماریم مهمتر مسئله ای پیش بیاد
حالا متوجه شدم که سخت در اشتباه بودم. یه وقت کاری می کنی که نتیجش هرگز مطابق میل نیست.
از همه بدتر اینکه از نتیجه آگاه نیستی. ولی خوب یه دفعه بد حالت گرفته می شه.
نمي دونم چرا بايد اين آقايون (منظورم فقط اين آقايونه كه نوشتم نه همه آقايون) به جاي اينكه از ادوكلن خوشبو استفاده كنن هميشه يه سيگار روشن توي دستشون بگيرن و تمام مسيري رو كه تو مي خواي بري رو غرق ؟قرق؟ كنن. وقتي هم كه از كنارشون رد مي شي علاوه بر بوي سيگار بوي عرق تنشون كه نشون مي ده مدتهاست رنگ حموم رو هم نديدن مشامت رو مي آزاره. ايكاش سيگار كشيدن به طور كل ممنوع مي شد. هرچند توي ايران كسي ياد نگرفته به قانون احترام بذاره.
بدتر از اون اينه كه صبح ها اصلا نمي توني سر به زير راه بري چون حتما با صحنه مشمئز كننده آب دهان هايي كه روي زمين وجود داره مواجه مي شي و اون روز رو با حال بد شروع مي كني.
بعضي وقتها با خودم فكر مي كنم اين افرادي كه اين كارها رو مي كنن انقدر در خونشون در تنگنا قرار دارن؟ يا به خاطر فرهنگ نداشتشون اين كارا رو انجام مي دن.
هرچي كه هست اين كارشون باعث آزار ديگرانه. ايكاش اينو مي فهميدن حداقل.
آقا اين مامان ما هرجا ميره با يكي دوست مي شه و بهش ادرس مي ده مخصوصا اگه همشهري باشه. يه روز رفته پارك با يه خانومي دوست شده كه با اينكه شيرازي نبوده ولي چون آباده اي بوده و آباده هم از استان فارس هست مامان ما حسابي حال كرده و به اين آدرس داده.
اين خانوم هم هر از گاهي لطف مي كنن و تشريف ميارن منزل ما. انقدر نمي رن كه همه رو كلافه مي كنن. نه كه بگم ادم دله اي هست. بنده خدا خيلي هم احترام سيد بودن ما رو داره و هر كدوم از ما مي ريم بيرون از اتاق و ميايم داخل جلوي پامون بلند مي شه و اگه دستش برسه ظرفامون رو هم مي شوره. مرتب هم عكس بابا بزرگ خدا بيامرز من رو كه به ديوار هست ماچ مي كنه و بهش دست مي كشه و ازش مي خواد براش دعا كنه. خلاصه ماجرايي داريم ما.![]()
ديروز مامان خانوم تشريف برده بودن بيرون و منم درگير يه ترجمه مزخرف بودم كه از قضا هم فوريه و هم كار سختيه. حسابي قاطي كرده بودم و احساس ناتواني بهم دست داده بود كه زنگ زدن. منم فكر كردم مامانمه (غافل از اينكه مامانم كليد داره) پريدم و با خوشحالي آيفون رو برداشتم و با اطمينان از اينكه صداي مامانم رو مي شنوم گفتم بله؟ اين خانوم خيلي مودب گفت سلام عليكم.
انگار آب يخ ريخته بودن روي من
. ديگه اعصاب خردي من كامل شده بود. با اكراه در رو باز كردم و اين خانوم اومدن داخل. در بدو ورود و پس از سلام عليك هنوز تو نيومده گفت: نه من چايي نمي خورم
. حالا من يكي بايد براي خودم چايي درست كنه اصلا به روي خودم نياوردم. گفتم مامانم نيست گفت عيب نداره. من زود ميرم. مي دونستم حرفش كشكه. انقدر ناراحت بودم كه حتي نمي تونستم اخمام رو باز كنم.
حالا نشسته به نصيحت كردن من. خوب نيست تو انقدر افسرده اي. اينجوري داغون مي شي. يه خورده هم آروم باش. انقدر غصه نخور.... و من:
. مي گم من افسرده نيستم. غصه نمي خورم. مي گه چرا افسرده اي. بعد نشسته نصيحت كه فلان دعا رو بخون. فلان كارو بكن. مي گم براي چي؟ مي گه كه يه شوهر خوب برات پيدا شه.
مي خواستم بگم دلت خوشه والا. من توي سلامتيم موندم. شوهر كيلويي چنده. گفتم اي حاج خانوم شوهر مي خوام چيكار. دوباره نشسته نصيحت كه پدر و مادرت هميشه كه نيستن و ... حسابي داغ دلم رو تازه كرد.
مي خواستم بگم عزيزم من غصم از اينه كه پدر و مادرم نباشن و منم تنها بمونم و محتاج هم بشم تو كجاي كاري. بعد داداشم از راه رسيد. يواشكي گفتم داداشي بيا تو و بيرون نرو بلكه از خجالت تو اين بره.
داداشم اومد تو و مرتب به حاج خانوم مي گفت التماس دعا داريم. اونم باورش شده بود مي گفت خواهش مي كنم از جدت بخواه از خدا بخواه. از من نخواه.![]()
بعد دوباره رسيد به نصيحت من. عزيزم دخترم خدا رو صدا كن. باهاش حرف بزن. تا حالا با خدا حرف زدي؟
من واقعا شاخ درآورده بودم نمي دونم اون منو چي فرض كرده؟ انقدر زورم گرفته بود. گفتم بله. مي گه نه واقعا تو رو خدا تا حالا با خدا حرف زدي؟ مي خواستم يكي بزنم توي سر خودم.
ديگه محل نذاشتم. حتي متوجه نمي شدم چي مي گه. مامانم شانس آورد اون موقع نيومد وگرنه حتما يه چيزي بهش مي گفتم . البته آروم. چون دوباره اون حاجخانوم شروع مي كرد به نصيحت كه كارت زشته.
خلاصه امر. داداشم وقتي داشت مي رفت گفت حاج خانوم برگردم ديگه زيارتتون نمي كنم؟ اونم مثل اينكه يه خورده خجالت كشيد گفت نه. ميرم. بعد اذون گفت و اونم مشغول نماز شد. نمازش رو خوند و مودبانه رفت. منم از حرصم هيچي براش نياورده بودم بخوره. فقط همسايمون آش داد كه همونو آوردم.
حالا مامانم كه اومده تازه شروع كرده به نصيحت كه كار بدي كردي چيزي نياوردي. گفتم مامان جان اميد داشتم بره كه فايده نكرد.

