تبليغاتX
:: اين مهمان ناخوانده ::
  • باغ مظفر
  • چهارشنبه بیستم دی 1385 ساعت 16:53
    در این وانفسای تلویزیون که همه فیلما درام هستن و پر از قتل و غارت و عزاداری این باغ مظفر با اینکه خیلی انتقاد می شه ازش به نظرم یه نقطه امید هست که بشینیم پای تلویزیون.

    وقتی  پرواز در حباب رو می بینیم همش باید منتظر باشیم که اون پسره کی رو می خواد بکشه و یا بدبخت کنه و اون بابای معتاد چه تصمیمی داره.

    زیر تیغ با اینهمه تبلیغی که براش شد و بازیگرای خوبی که داره هر وقت می شینم پاش دلم می خواد زار بزنم. بابا به منچه طرف مرد که مرد. در حالت عادی هم عزاداری همش چند روزه ولی این فیلم از قسمت چهارمش شد عزاداری و ظاهرا هم قرار نیست اینا و در واقع ما رنگ شادی رو ببینیم.

    ولی این باغ مظفر. در عین پیامهای بازرگانی تابلویی که داره و اینکه به شدت در خدمت نظام هست و در جهت جمع آوری مالیات تبلیغ می کنه ولی صحنه هایی داره که می تونی باهاش از ته دل قهقهه بزنی و حتی بعد هم که یادش می افتی لبخندی روی لبات نقش می بنده.

    به نظر من مهران مدیری هرچی که هست در حال حاضر رو دست نداره.

    بابا خدا خیرت بده مدیری که به هر دلیلی که هست باعث می شی این مردم چند دقیقه ای هم که شده غمشون رو فراموش کنن.

    ایکاش این مسئولان محترم صدا و سیما که فقط به دنبال ساخت مرثیه نرگس هستند که ساعت ۱۲ شب نشون بدن و مردم رو از خواب بندازن و بعدش هم باعث بشن اونا کابوس ببینن یه خورده به فکر می افتادن به امثال مهران مدیری بیشتر میدون بدن تا در عین اینکه اهداف اونا رو برآورده می کنه یه خورده هم ملت رو بخندونه.

    بابا جان معضل دختران فراری و هزار کوفت و زهره مار دیگه تون رو بیاید در قالب طنز بیان کنید. چرا خودتون رو خفه می کنید که به مردم بگید بدبختن.

    هربار که این سریالای مدیری شروع می شه کلی خوشحال می شم و هربار که داره به انتها می رسه غصه دار.

    و متاسفم برای این مملکت که فقط باید یه برنامه طنز داشته باشه که مردمش با نبود اون برنامه دیگه امیدی به شادی نداشته باشن.

    لینک مستقیم  |  نوشته شده توسط جوجو  | 
  • یلدا بازی
  • چهارشنبه ششم دی 1385 ساعت 13:56
    به احترام هلن جون

    پنج خصوصیت من

    ۱- تا چهار پنج سالگی آب قند رو می ریختم توی شیشه پستونک و می رفتم یه گوشه ای می نشتم و یواشکی می خوردمش. بزرگترین لذت زندگی من همین بود.

    ۲- از ۶ سالگی تا ۷-۸ سالگی هروقت از بازی خسته می شدم می رفتم یه گوشه خونه- یه فرش لوله کرده بودن مامانم اینا- سرم رو می ذاشتم روش و گریه می کردم!!!

    ۳- توی دبستان خیلی خیلی خجالتی بودم. اول دبستان یادمه موقع کلاس بندی خانوم معلمه اومد گفت شما ایمانی هستی؟ منم با اینکه می دونستم ایرانی هستم نه ایمانی سرم رو تکون دادم. حتی جرات نداشتم بگم نه (البته این خصوصیتی که نمی تونم نه بگم همچنان همراه منه) و بزرگترین مشکل من هم توی زندگی همین رودرواسی داشتنه. بعد معلمه من رو برد به کلاس ایمانی و من دو هفته توی اون کلاس با همون نام درس خوندم تا اینکه یه روز اومدن سر کلاس اسمم رو خوندن و بردنم یه کلاس دیگه. که برعکس کلاس قبلی متاسفانه معلمش خیلی خیلی بد بود و تمام کلاس اول من رو پر از کابوس کرد.

    ۴- کلاس پنجم دبستان مقاله ای نوشتم درباره مادر که توی مدرسه اول شد. با بدبختی و خجالت اون رو سر صف خوندمش. فقط یه چیز جالب داشت و اونم اینکه یه بیت شعر توی این مقاله استفاده کرده بودم که یه مصرعش از یه بیت و یه مصرع دیگش از یه بیت دیگه بود. (از بس نابغه و خلاق بودم واسه خودم شعر ساختم)

    ۵- رتبه کنکور من شد ۹۲۹ و رتبه منحصرا زبان هم ۲۴۰ ولی متاسفانه رشته ۸۱ یعنی ادبیات زبان فارسی دانشگاه پیام نور قبول شدم در صورتیکه دوستم با رتبه ۲۹۰ دانشگاه شهید بهشتی روزانه قبول شد. تا مدتها گریه می کردم. به هرحال به خاطر اشتباه و نداشتن اطلاعات حتی زبان انگلیسی که تمام عشق تحصیلی من در زندگی هست رو انتخاب نکرده بودم. بعدش هم که رفتم دنبال تغییر رشته با بدبختی و بعد از یه سال و نیم تونستم تغییر رشته بدم در حالیکه خیلی از هم دانشگاهیایی که با من شروع کرده بودن در عرضه سه ماه تغییر رشته دادن. تازه آخرشم که کارم ۹۹ درصد تموم شده بود معاون نامحترم دانشگاه با عصبانیت و پرخاش به من گفت چه معنی داره تغییر رشته بدی؟ نه محاله. برو همون رشته قبلیت رو بخون. یادمه از ناراحتی همونجا تموم توانم رو از دست دادم و نشستم روی زمین و زار زار گریه کردم. معاونه هم که این صحنه رو دید به شدت تحت تاثیر قرار گرفت (جون خودش) و گفت برو بگو کارت رو تموم کنن. ولی انقدر اذیتم کرده بودن که تا زمانیکه امتحانات ترم شروع شد و من اسمم رو توی لیست رشته زبان دیدم باور نمی کردم با تغییر رشته من موافقت شده

    و در آخر: در تمام طول زندگیم شانس چیزی بوده که همیشه از من فرار کرده. در هر زمینه ای با بدبختی و سختی کارم انجام شده. یه جایی هم اگه کارم داشته انجام می شده به خاطر کم رویی خودم انجام نشده و بعدش هم مرتب خودم رو سرزنش کردم.

    هلن جون اینم از احوالات من.

     

    لینک مستقیم  |  نوشته شده توسط جوجو  |