سلام سلام
اومدم پیش پیش سال نو رو تبریک بگم و برم.
امیدوارم امسال سال خیلی خیلی خوبی برای همه دوستانم باشه و البته برای خودم![]()
براتون بهترین ها رو آرزو دارم. ![]()

عکسها کوچیکه. ببخشید دیگه. نمی دونستم چجوری بزرگشون کنم که تصویرش هم وضوح داشته باشه.![]()
همتون رو دوست دارم![]()
بهرحال امسال هرچی به اسفند نزدیک تر می شدیم ناخودآگاه منتظر بودم ببینم چجوری قراره حالم گرفته بشه. این اتفاق هفته قبل افتاد و خیلی ناراحت شدم. ولی بعد از دو سه روز در حالیکه انتظارش رو نداشتم مسئله به خوبی و خوشی حل شد.
جالب اینکه امسال کسانی تولدم رو یادشون بود و بهم تبریک گفتن که اصلا فکرش رو هم نمی کردم.
یه موضوع جالب دیگه هم اینکه همه دوستانم دیروز اومدن و بهم کادو دادن. ظاهرا خیلی بهم علاقه داشتن که یه روز زودتر منو متولد کردن![]()
ولی در عین شادی یه غم دارم و اونم اینکه با اینکه هنوز در عنفوان جوانی هستم ولی دردهای جسمیم منو به یاد روزگار پیری می ندازه. ظاهرا قراره جوونی نکرده پیر بشیم.
کاش درک و شعورم هم مثل پیرا بشه حداقل.
زرورق ساده ساندویچ رو باز کردم و کاغذ نازک روی ساندویچ رو کنار زدم. نون ساندویچیش از این نون ساندویچی کوچولوهایی بود که وقتی دبستان بودم توی دبستان می فروختن. ین گاز که به ساندویچ زدم یه دفعه تمام طعم ساندویچ هایی که توی بچگی می خوردم اومدم زیر دهنم. اصلا باورم نمی شد این ساندویچ ساده جنوب شهری انقدر خوشمزه باشه.
تمام خاطرات زیبای کودکی یه باره به ذهنم هجوم آورد. بی دغدغه گی ها و لاقیدی ها. طعم خوش نصف ساندویچ هایی که توی مدرسه می خوردم یا ساندویچ هایی که بعضی شبا که با خواهر و برادرا می خواستیم ضیافت برپا كنيم مي خريديم و نصف مي كرديم و چندتا نوشابه هم مي ذاشتيم تنگش و با عشق ساندويچ ها رو مي خورديم. كم بود ولي خيلي خوشمزه بود.
نمي دونم طعم بچگي چيه كه انقدر لذت بخشه. تمام وجود آدم با يادآوري خاطرات بچگي سرشار مي شه از عشق، شادي و انرژي مثبت.
ياد بستني كاكائويي دوقلوهايي كه مامانم برامون مي خريد و نصفش مي كرد و نفري يه دونه بهمون مي داد. يادمه يه بار مامانم براي هر كدوممون نفري يه دونه خريد و من چه لذتي مي بردم از اينكه مي ديدم وقتي يه بستني رو خوردم بازم يكي ديگه هست.
هرفضایی که منو یاد بچگیم بندازه برام قشنگه.
یه چیزی شاید تو بچگیم برام سخت بود ولی الان می بینم چه نعمتی بوده. اینکه شاید هرچی که می خواستم در اختیارم نبوده ولی به خاطر اینکه هرچیز رو راحت بدست نمی آوردم برام یه مزه دیگه ای داشته وقتی بهش می رسیدم. مثلا مثل بچه های حالا دور و برم پر عروسک نبوده ولی با همون یکی دوتا عروسک ساده ای که داشتم حالی کردم که فکر نمی کنم بچه های حالا که در وفور نعمت هستن این لذت رو ببرن. حالا من شاید خیلی وقتا خیلی از غذاهایی رو که دوست دارم امتحان می کنم و دغدغم کمتره ولی تا حالا نشده توی این همه غذا که شاید بعضیاشون گرونقیمت هم بودن لذتی که ساندویچ های کودکیم به من می داد رو درک کنم.
به نظرم حتی در بچگی لازمه مادر و پدر هرچیزی رو که کودک می خواد بلافاصله در اختیارش نذارن چون اینجوری لذت بدست آوردن اون و لذت داشتنش رو ازش می گیرن.
پ.ن. امروز اولین قدم رو بعد از ۸ سال کار برداشتم. رفتم پیش رئیسم و بدون رودرواسی موضعم رو مشخص کردم. می دونم بعد از ۸ سال شاید مسخره به نظر می رسه ولی من باید از یه جا برای تغییر خودم شروع کنم. دیگه دوست ندارم رودرواسی کنم. می خوام شخصیت خودم رو به عنوان یک انسان صرفا به عنوان یک انسان به اینا اثبات کنم.
پ.ن/: پست قبلی رو حذف نکردم ولی ثبت موقتش کردم. نمی خوام نباشه ولی نمی خوام هم مدام جلوی چشمم باشه. ممنون از دوستان عزیزم که با نظراتشون اینهمه از بار روحیم کم کردن.
پ.ن// ولی آی حال داد اون همه دری وری گفتم. دلم یه ذره خنک شد![]()
![]()


