تبليغاتX
:: اين مهمان ناخوانده ::
  • تولد دو سالگي
  • یکشنبه سی ام اردیبهشت 1386 ساعت 15:31

    امروز كه به وبلاگم اومدم ناخودآگاه يه سري به آرشيو مطالب زدم. ديدم اولين پست اين وبلاگ رو ارديبهشت ماه سال 1384 نوشتم.
    وسوسه شدم برم سراغ آرشيو. راستش رو بخواهيد از زماني كه توي اين وبلاگ شروع به نوشتن كردم هرگز به آرشيوم سر نزدم. نمي دونم چرا؟ ولي فكر كنم يه جورايي از نوشته هاي پيشينم فرار مي كردم. امروز دوباره شروع به خوندن آرشيو كردم و تازه متوجه شدم چقدر دلم براي نوشته هاي قبلم تنگ شده و چقدر نوشته هام زيبا و خلاقانه بوده و خودم خبر نداشتم
    اولين بار در بهمن ماه 1383 وبلاگ دار شدم كه همونطور كه توي آرشيوم موجوده به دليل فيلترينگ آمريكا اون وبلاگ رو از دست دادم.
    ارديبهشت ماه دو سال پيش دنيز جونم براي من كه اون موقع بسيار افسرده بودم بدون اطلاع من يه وبلاگ درست كرد و منو حسابي سرپرايز كرد. از اون به بعد با اينكه از لحاظ روحي و جسمي افت و خيزهاي فراواني داشتم و بارها وسوسه شدم در اين وبلاگ رو تخته كنم ولي هرجوري بود اين وبلاگ رو حفظ كردم.
    حالا خوشحالم هنوز اين خونه رو دارم و خوشحالم كه دارم تولد دو سالگيش رو جشن مي گيرم.
    و بيشتر از همه خوشحالم كه اين وبلاگ من رو با دنياي جديد و انسانهاي مهربان بسيار زيادي آشنا كرد كه خيلي چيزا از معرفت و انسانيت و تجربه هاشون ياد گرفتم.
    هميشه در مواقعي كه از لحاظ روحي خسته بودم اينجا نوشتم و هميشه هم كساني بودن كه بهم آرامش بدن.
    خيلي خوشحالم كه بيماريم پنجره اي رو به روي يه دنياي بسيار قشنگ براي من باز كرد.
    نمي دونم اين وبلاگم تا كي سرپاست ولي اميدوارم به اين زودي مجبور نشم از اين وبلاگ و دوستان وبلاگيم خداحافظي كنم.
    حالا نوبت تولد وبلاگ نازيه منه
    پس وبلاگ جونم تولد دوسالگيت مبارك.

    يه دسته براي وبلاگم و براي تمام دوستان عزيزي كه هروقت بهشون احتياج داشتم حضور داشتن.
    از خداوند شفاي همه مريضا و برآورده شدن آرزوهاي همه عزيزانم و دوستانم رو خواهانم.

    لینک مستقیم  |  نوشته شده توسط جوجو  | 
  • تغییر شغل
  • شنبه یکم اردیبهشت 1386 ساعت 15:38
    بالاخره کارم عوض شد

    یادتونه جریان قبلی رو که باعث شد بین من و دوستم کنتاکت پیش بیاد.

    اون موقع قرار بود برم مسئول دبیرخانه اداره بشم ولی به خاطر ناراحت شدن دوستم مسئله رو مسکوت گذاشتم و سپردم به خدا که هرچی خیر هست برام بخواد

    امسال کاملا غیر منتظره یکی از روسا که قبلا از دستش عصبانی هم بودم و یه پست هم براش گذاشته بودم کاملا غیر منتظره در جلسه دیدار با رئیس اصلی که یکی از معاونان وزیر هست بیان کرده بود که خانم فلانی به خاطر گردن درد دیگه نمی تونه تایپ کنه و بهتره بره کتابخانه و این شد که رئیس اصلی دلش برام سوخت و ماجرا رو پیگیری کرد و بعد از کلی شد و نشد امروز پایان کارم رو به عنوان تایپیست (بعد از نه سال) اعلام کردم و از فردا می شم کارمند کتابخانه.

    در عین خوشحالی به شدت استرس دارم و نیاز به دعا.

    امیدوارم محل جدید بار استرس من رو کم کنه.

    اینو بگم که در این تغییر و تحول رئیس دفتر معاون وزیر که یه خانم هست و در عین اینکه جدی هست و وظیفه شناس بسیار مهربونه و از بیماری اصلی منم اطلاع داره خیلی موثر بود

    احتمالا از فردا خیلی کم به اینترنت دسترسی دارم و کمتر میام

    دلیلش هم اینه که چون تایپیست نیستم کامپیوتر اختصاصی نخواهم داشت

    برام بنویسید که اگه بخوام اینترنت پرسرعت بگیرم برای خونه که از خط تلفن نخوام استفاده کنم و در عین حال قیمتش مناسب باشه باید کجا اقدام کنم؟

    ممنون

    (تغییر شغلم از دعاهای دوستانم و مادر مهربونم بود)

    درست زمانی که از شدت درد تصمیم داشتم برم دنبال از کار افتادگی که اونم نمی دونم درست می شد یا نه.

    بهرحال از فردا یه شروع جدید دارم

    بازم برام دعا کنید

    لینک مستقیم  |  نوشته شده توسط جوجو  |