سلام
دیر به دیر آپ می کنم شرمنده. آخه کامپیوتری که من باهاش می آپم توی کتابخونه هست و کتابخونه هم که باید آروم باشه خوب
منم که خوب ماشالا سرعت تایپم حرف نداره
فکر کنم صدای صفحه کلید حسابی میره روی اعصابشون.
به خاطر همین مجبورم خودم رو کنترل کنم و آپ نکنم
این می شه که این می شه دیگه![]()
خوب من خوبم.
اون پی نوشت مربوط به من نبود اصلا یکی از دوستهام در انتخابش مونده بود و از من نظر خواست که به سلامتی آخرش هیچکدوم رو انتخاب نکرد و البته الان کمی تا قسمتی افسرده شده که امیدوارم زودی خوب شه![]()
دوما کتابی که سال پیش برای چاپ داده بودمش به ناشر بالاخره چاپ شد اما به قول معروف دهن مهن من هم سر وی س شد از دست این ناشر از بس تو سر مال زد و هر دفعه هرجوری دلش خواست بهم توهین کرد و من هم صرفا به این دلیل که آشنای یکی از همکاران بود مجبور شدم کوتاه بیام
انقدر اذیتم کرد که لذت چاپ کتاب رو کامل از من گرفت. و حتی لذت ترجمه کتاب رو. فعلا ترجمه کتاب بعدی رو معلق کردم و این بار اگه ترجمه کنم اولا غلط بکنم بدم به این مردک چاپ کنه دوما احتمال زیاد میرم منت یکی از این مجله هایی که مربوط به خانواده هست رو می کشم که این رو چاپ کنه و پول هم نمی گیرم تا چشم این مردک عوضی تازه به دوران رسیده درآد
بهرحال فعلا فقط ۱۵ نسخه از این کتاب به دستم رسیده که کادو دادم به رئیس روسا
بامزه اینکه رئیس بزرگ که یک ماه قبل از عید دختر یکی از کله گنده ها رو با یه لیسانس ناقابل آورد اینجا و بلافاصله باهاش قرارداد بست و به هر بهانه ای دستور داد بهش پول بدن و واسه ۲۰ صفحه ترجمه ۲۰۰ هزار تومن بهش داد وقتی کتاب من رو دید خیلی لطف فرمود و روش نوشت ملاحظه گردید متشکرم
یعنی پول مول خبری نیست پر رو نشی یه وقت
خوب راستم گفت آخه من که دختر یه کله گنده نیستم که خدای نکرده![]()
سوما اندر احوالات این کشور جهان سومی ما
هفته پیش روز بعد از سهمیه بندی بنزین مجبور شدم برای اون یکی دردم یه سر برم بیمارستان امام خمینی
موقع برگشتن از اونجایی که بنده به خاطر فرار از شلوغی و ترافیک و گرما به مترو علاقه وافری دارم بعد از پرس و جو نزدیکترین ایستگاه مترو رو مترو نواب دیدم و رفتم اونجا. چشم شما روز بد نبینه به عمرم تا حالا سوار مترویی به این شلوغی نشده بودم. باور نمی کنید اگه بگم تمام این کاریکاتورایی که واسه اتوبوسا کشیده بودن که یکی لنگش از پنجره بیرون بود و اون یکی رو سر این یکی سوار بود رو من عینا همینطور که قطار از جلوم رد می شد مشاهده می کردم تا رسید به واگن آخر که مخصوص خانمهاست و با اینکه به خودم امید داده بودم واگن آخر خلوته دیدم اینم دست کمی از بقیه واگن ها نداره و اینجا بود که یه خدا بیامرزی به امام مرحوم گفتم که قسمت زنانه رو از مردانه جدا کرد که اگه نکرده بود مطمئنا با این وضعیت شلوغی- جمعیت ما به حد انفجار می رسید![]()
بهرحال سوار مترو شدم و هرجور که بود خودم رو روی هوا نگه داشتم چون دستگیره خالی هم وجود نداشت. دو تا ایستگاه بعد یعنی ایستگاه امام علی یه خانومی اومد با بچش پیاده شده که با توجه به شلوغی جمعیت و اینکه اون خانوم دیر رسیده بود دم در فقط خودش تونست پیاده شه و تا دخترش اومد بره از در بیرون در اومد بسته شه که مادر و دختر هر دو هول کردن مادر دستش رو آورده بود داخل و می خواست هرجوری شده در رو باز نگه داره و بچه هم وحشتزده می خواست از لای درز در رد شه. خدا خیرش بده یه خانومی رو که دم در بود دست مادر رو پس زد و بچه رو کشید داخل و به مادر اشاره کرد برو ایستگاه بعدی. به محض اینکه در بسته شد بچه با وحشت شروع کرد به جیغ زدن و گریه.
صحنه جالب اینجا شروع شد که یه دفعه تمام واگن شروع کردن به آرامش دادن به دختر که نگران نباش و ایستگاه بعدی پیاده می شی و مامانت میاد و از این حرفا. همه شلوغی رو فراموش کرده بودن و به شدت نگران بچه بودن که یه وقت نترسه و اینکه حتما به دست مامانش برسه. در آخر هم یه دختر خانومی که می خواست ایستگاه بعد پیاده شه با کمال میل قبول کرد صبر کنه تا اون بچه رو بده دست مادرش و بره. انقدر با محبت و تعصب با این دختر برخورد می کرد که انگار خواهر خودشه.
ایستگاه بعد اونا پیاده شدن و دیگه هم از سرنوشتشون اطلاعی در دست نیست
ولی این همیاری و دلسوزی مردم برام خیلی قشنگ بود. خود من با تمام وجود وحشت اون دختر رو حس کردم چون شرایطی مشابه و البته به گونه دیگه برام در کودکی پیش اومده که اگه مجالی بود اون خاطره رو بعد می نویسم.
و اما مسئله ناراحت کننده اینکه بازم متوجه ناکارآمدی مسئولان خودمون چه بزرگ و چه کوچیکشون شدم.
آخه این واگن آخر دقیقا به اتاق کنترل وصل هست و دو تا مرد گنده که چه عرض کنم دوتا چارپا اونجا بودن که با صدای جیغ و داد حتی نیم نگاهی ننداختن که ببینن کسی نمرده باشه
.
خوب اینم از جهان سومی بودن ما هست.
ولی خداییش جاهای دیگه هم توی دنیا مخصوصا در کشورهای توسعه یافته مردمش انقدر نگران حال بچه ای می شن که از مادرش جدا شده؟
دوست دارم اگه همچین نمونه هایی رو شنیدین در قسمت نظرخواهی بنویسین.
چون حداقل محبتی که مردم ایران به هم دارن رو برتر از کشورهای دیگه می دونم و اینه که بهم کمی آرامش می ده بتونم این نابسامانی های عظیم مملکتمون رو تحمل کنم.


