تبليغاتX
:: اين مهمان ناخوانده ::
  • دلم گرفته
  • سه شنبه شانزدهم مرداد 1386 ساعت 15:9
    سلام

    می دونم خیلی وقته ننوشتم. انقدر سرم شلوغه.

    امسال برای اینکه یه هدف توی زندگی داشته باشم رفتم کلاس فوق نوشتم تا امسال امتحان بدم ببینم چه گلی به سرم می زنم البته این کار بیشتر یه جور تفنن بود ولی حالا که رفتم کلاس خواه ناخواه باید با کلاس و استاد هماهنگ باشم و نتیجه اینکه فشار مضاعفی رو باید تحمل کنم.

    سمت راستم این اواخر اذیت می کرد ولی حالا که رفتم کلاس دست راستم علنا داره بازی درمیاره

    درد شدید و بی حسی. هر بار که می رم کلاس حدود ۲۰-۳۰ صفحه باید جزوه بنویسم اونم با این دست ناکار. از اونور حجم کارم فاجعه شده. مثلا من مسئول میز امانت کتابخونه هستم. ولی حالا باید به تمام سایت های نشریات سر بزنم و اطلاعات جمع کنم. هرچی کار تایپی دارن و هرچی منظم کردن مال منه

    اسمش هم اینه که من رو به خاطر بیماری آوردن اینجااین کارا باعث شده درد دستم خیلی بیشتر بشه. واقعا کلاس فوق برام خیلی خیلی دوست داشتنیه. من رو یاد دوران دانشگاه می ندازه. لذت می برم وقتی می بینم استاد مرتب ما رو تحت فشار می ذاره و آزمون می گیره و مجبورمون می کنه به دیکشنری سر بزنیم و خلاصه یه دقیقه آروم نمی ذاره ما رو.

    ولی متاسفانه انقدر درد دارم توی دستم که نمی دونم چجوری از پس کلاس و کار با هم بربیام.

    خلاصه که یا باید من از رو برم یا این بیماری لعنتی که تا حالا من یکی انقدر پررو بودم که اگه از رو نبردمش حداقل باهاش مسالمت آمیزانه همزیستی می کنم.

    از اونور واسه چاپ کتابم یکی از همکارا که خیلی ادعا داشت واسطه شد. خیلی به خاطر چاپ کتاب اذیت شدم و حرف شنیدم از ناشر که دوست این همکار بود ولی به خاطر اینکه این اقا ناراحت نشه هیچی به اون نگفتم این همه رو تحمل کردم که بعد از یه سال بیاد ۱۰ تا کتاب پر از غلط بهم بده و خودش رو هم نشون نده.

    دویست هزار تومن بهش پول داده بودم که اول قرار بود دو برابر پول رو برگردونه و بعد زد زیرش و گفت دو برابر پول کتاب می دم و حالا هم که اصلا نیست. این همکار اندکی محترم هم قرار بود پیگیر کار من بشه و کتابها رو بگیره که بعد اینم از پشت اون دراومد که نخیر قرار نبوده دو برابر پولت کتاب بده و قرار بوده به اندازه پولت کتاب بده.

    این از اینجای ماجرا. بعد این همکار با کمال وقاحت اومد سراغ من که تو چون بیماری و هیچ وقت هیچ کس حاضر نمی شه با تو ازدواج کنه و بهرحال یه زمانی نیاز مالی پیدا می کنی بیا و با من باش.

    حالا این همکار که اوایل دم از انساندوستی و نوع دوستی می زد و همه کاراش به خاطر رضای خدا بود (جون خودش) چند سالشه؟ شرایطش چجوره؟

    آقا پنجاه ساله تشریف دارن و ۲۵ ساله ازدواج کردن. تنها کاری که کردم رابطم رو به عنوان همکار کاملا باهاش قطع کردم ولی هیچکاره دیگه نتونستم بکنم حتی نتونستم به حراست بگم . چون آقا خرش میره و حرفش همه جا در رو داره و اگه من حرفی می زدم حتی ممکن بود تهمت فساد هم بهم بزنه.

    خلاصه ماجرایی دارم. سکوت کردم. این عوضی نامرد هم سکوت کرده. کتابم پرید. پولم پرید. یه سرمایه ای هم انقدر بهش اطمینان کرده بودم یکی دو سال پیش داده بودم دستش و سندی هم که ازش داشتم توی گاوصندوق خودش بود اونم پرید.

    متنفرم از مردمی که از بیماری یه جنس ضعیف سو استفاده می کنن و قصد  دارن به اهداف کثیفشون برسن. من قید همه چیز رو زدم و این آقا رو واگذار کردم به خدا. برای خودم تجربه شد دیگه به کسی اطمینان نکنم ولی تجربه خیلی گرونی بود.

    بهرحال اگه نتونستم به وبلاگ دوستان سر بزنم ناراحت نشن چون بی نهایت مشغله و درگیری دارم.

    یه آزمون مهم دیگه در پیش دارم که دو روز دیگه است. برام خیلی دعا کنید. اگه قبول بشم خیلی عالی می شه. بعد می گم بهتون. البته اگه قبول بشم

    لینک مستقیم  |  نوشته شده توسط جوجو  |