تبليغاتX
:: اين مهمان ناخوانده ::
  • می دانستم به قولت عمل می کنی
  • دوشنبه بیست و سوم مهر 1386 ساعت 13:30

    در سال ۱۹۸۹ زلزله ای با قدرت ۲/۸ ریشتر تقریبا کل ارمنستان را با خاک یکسان کرد و ظرف کمتر از ۴ دقیقه بیش از ۳۰ هزار نفر کشته شدند.

    در این هنگامه مصیبت و ویرانی پدر خانواده وقتی همسرش را در جای امنی مستقر کرد به طرف مدرسه پسرش دوید و دید که ساختمان مدرسه با خاک یکسان شده است ولی ناگهان به خاطر آورد همیشه به پسرش قول می داد که مهم نیست چه حادثه ای پیش بیاید من همیشه در کنار تو هستم. چشم هایش مملو از اشک شدند.

    دوباره به ویرانه مدرسه نگاهی انداخت و یأس وجودش را فرا گرفت ولی قولی را که به پسرش داده بود فراموش نکرد. سعی کرد به خاطر بیاورد که از کدام مسیر پسرش را به کلاس می برده است. یادش آمد که کلاس در انتهای حیاط دست راست بود. با عجله به آنجا رفت و شروع به کندن ویرانه ها کرد.

    در این فاصله والدین بقیه بچه ها هم آمدند و در حالیکه دل هایشان داشت از اندوه منفجر می شد فریاد می زدند: "پسرم!دخترم!"

    آنها سعی می کردند او را وادار کنند که دست از تلاش بیهوده بردارد و به او گفتند:

    - خیلی دیر شده

    - مرده اند!

    - نمی توانی کمکی بکنی.

    - برگرد به خانه.

    - دست بردار. واقعیت را بپذیر.

    - کاری از دستت برنمی آید!

    - کاری از دستت برنمی آید.

    نگارنده: (عجب والدین دلسوزی)

    و او به همه این حرف ها فقط یک پاسخ می داد:

    - کسی هست بیاد کمک؟

    شروع به کندن خاک ها و سنگ ها کرد. رئیس آتش نشانی آمد و سعی کرد او را از میان خرابه های مدرسه کنار بکشد و گفت:

    - آتش سوزی شروع شده و هر لحظه احتمال انفجار هست. تو در معرض خطری. ما مراقب اوضاع هستیم. برگرد به خانه.

    ولی پدر عاشق و بی قرار باز هم تکرار کرد:

    - کسی هست بیاد کمک؟

    پلیس آمد و به او گفت:

    - تو عصبی شدی. همه چیز تمام شده. تو داری همه را به خطر می اندازی. برگرد به خانه. ما خودمان مراقب اوضاع هستیم.

    پدر که هنوز داشت زمین را می کند گفت:

    - کسی هست بیاد کمک؟

    و هیچ کس  کمکش نکرد.

    او شجاعانه به کارش ادامه داد. ۸ ساعت- ۱۲ ساعت- ۲۴ ساعت و ۳۶ ساعت زمین را کند و بالاخره ۳۸ ساعت بعد تخته سنگی را کنار زد و پسرش را صدا زد:

    - آرمان!آرمان!

    و صدای پسرش را شنید:

    - پدر من اینجام.پدر!  به بقیه بچه ها گفتم که نگران نباشند. گفتم که تو اگر زنده باشی مرا نجات دهی و وقتی مرا نجات بدهی بقیه هم نجات پیدا می کنند. به آنها گفتم که تو به من قول دادی که هرچیزی که پیش بیاید در کنارم هستی. می دانستم که به قولت

    عمل می کنی.

    پدر پرسید:

    - آنجا چه خبر است؟ چند نفرید؟

    آرمان جواب داد:

    - از ۳۳ نفر - ۱۴ نفر زنده مانده ایم. همه ترسیده ایم و گرسنه و تشنه هستیم.

    وقتی ساختمان فرو ریخت  ۲ تا تیر مثل مثلث بالای سر ما قرار گرفت و ما نجات پیدا کردیم.

    پدر فریاد زد:

    - بیا بیرون پسر!

    آرمان گفت:

    - اول بقیه بچه ها را بیرون ببر

    چون من می دانم که تو مرا بیرون می بری

    اما پدر آنها که به آنها قول نداده همیشه کنارشان باشد.

     

    به نقل از: روزنامه ایران مورخ ۲۲/۷/۸۶

    لینک مستقیم  |  نوشته شده توسط جوجو  |