تبليغاتX
:: اين مهمان ناخوانده ::
  • سردرگم
  • دوشنبه بیست و ششم آذر 1386 ساعت 11:10
    بالاخره می خوام یه خورده از خودم بنویسم.

    ۲ هفته پیش آبجی کوچیکه رو عروس کردیم رفت. یه مدت انقدر سرمون شلوغ بود که به هیچ کاری نرسیدم. مرتب در حال رفت و آمد بودیم. درگیر انتخاب آرایشگاه بودم و پرو لباسام. لباس عروسیم معرکه شد واقعا. با همه نگرانی هام شب عروسی همه چی چه واسه من چه واسه عروس خانوم روبراه شد. بدون مشکل و نگرانی عروسی برگزار شد.

    با اینکه همش عروسی بود و شادی و انرژی مثبت ولی بازم نتونستم به فکر و خیالایی که این مدت به شدت منو درگیر کرده غلبه کنم. وقتی فکر می کنم می بینم مشکلات بزرگی که در اثر اشتباهات خودم برام بوجود اومده رو نه می تونم با کسی در دنیای واقعی در میون بذارم و نه در دنیای مجازی مطرح کنم با تمام وجود ناامید می شم.  بعد از چند سال بالاخره کم آوردم.

    شدم یه توجیه کننده و فرافکن. مرتب دارم دنبال مقصر می گردم ولی خودم می دونم فقط خودم مقصرم و این برام بیشتر از همه آزار دهنده است.

    خیلی بی جنبه شدم و خیلی عصبی. واقعا نمی دونم باید چیکار کنم. بدجور خوردم به در بسته. هیچ راهی پیدا نمی کنم. تنها کاری که می کنم اینه که سعی کنم به غصه هام فکر نکنم که خودم می دونم همین کار باعث تلنبار شدنشون شده. می دوم پاک کردن صورت مسئله بیفایده است. ولی در شرایط حاضر تنها راه حله

    انی وی. دو هفته دیگه عمل دارم. هرچی سعی کردم از اینم فرار کنم نشد. به خاطر اینکه مامانم نگران نباشه بهش گفتم دو ماه دیگه. سعی می کنم به اینم فکر نکنم. هروقت نگران می شم به ویولت فکر می کنم که انقدر جسوره و داره دست به کار به اون بزرگی می زنه و اینجوری خودمو آروم می کنم

    پ.ن. خیلی نیاز به دعا دارم. همه جوره

    پ.ن۲: چرا سایت اسپشال مشکل داره. برای شما هم همینجوره؟

    لینک مستقیم  |  نوشته شده توسط جوجو  | 
  • خنده عبرت
  • شنبه هفدهم آذر 1386 ساعت 13:2
    گویند: وقتی كه برادران یوسف علیه السلام، او را در چاه آویزان كردند تا او را به آن بیفكنند، طبیعی است كه یوسف خردسال در این حال محزون و غمگین بود، اما در این میان غم و اندوه، دیدند لبخندی زد، خنده ای كه همه برادران را شگفت زده كرد، از هم می پرسیدند، یعنی چه؟ اینجا جای خنده نیست؟ گفتند بهتر است از خودش بپرسیم.
    یكی از برادران كه یهودا نام داشت، با شگفتی پرسید: برادرم یوسف! مگر عقل خود را باخته ای، كه در میان غم و اندوه، می خندی؟ خنده ات برای چیست؟
    یوسف با جمال، كه به همان اندازه و بیشتر با كمال نیز بود، دهانش چون غنچه بشكفید و گفت:
    روزی به قامت شما برادران نیرومندم نگریستم، با خود گفتم: ده برادر نیرومند دارم، دیگر چه غم دارم! آنها در فراز و نشیب زندگی مرا حمایت خواهند كرد و اگر دشمنی به من سوء قصد داشته باشد، با بودن چنین برادران شجاع و برومندی، چنین قصدی نخواهد كرد، و اگر سوء قصدی كند، آنها مرا حفظ خواهند كرد.
    اما چرا خدا را فراموش كردم، و به برادرانم بالیدم، اكنون می بینم همان برادرانم كه به آنها بالیدم، پیراهنم را از بدنم بیرون كشیدند و مرا به چاه می افكنند.
    این راز را دریافتم كه باید به غیر خدا تكیه نكنم، خنده ام خنده عبرت بود، نه خنده خوشحالی.

    لینک مستقیم  |  نوشته شده توسط جوجو  |