تبليغاتX
:: اين مهمان ناخوانده ::
  • امیدوارم موش 87 موش خوبی باشه
  • دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386 ساعت 15:23
    باز هم یه سال دیگه گذشت

    با تمام وجود و از صمیم قلب از خدا می خوام امسال رو بهتر از سالهای قبل قرار بده

    برای مردم ایران-و خودم

    آمین

     

    پ.ن: از همه عکسا خوشم اومد دلم نیومد یکیشون رو انتخاب کنم. تصمیم گرفتم همشون رو مفتخر کنم به مهمانی وبلاگم

    لینک مستقیم  |  نوشته شده توسط جوجو  | 
  • اندیشه کنونی حاکم بر جامعه!
  • سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386 ساعت 9:29

    امروز یه سر به وبلاگ کافه جویبار زدم. در کل از زمان تاسیسش این وبلاگ برام جالب بوده. ولی بیشتر نقد و نظر فیلم بود و نمی دونستم طرز فکر و اندیشه نویسنده این وبلاگ که یه آقا هست چیه؟

    پست ویولت و هایپرگرافیا رو خوندم. انگار تمام درد دل من و مطمئنا خیلی از خانوما بود. انقدر جامعه ما متاسفانه و با عرض معذرت به کثافت کشیده شده و اندیشه ها لوث شده که اصلا نمی شه انتظار داشت رابطه دو تا جنس مخالف بدون برقرار ارتباط جن سی باشه. من اد لیست یاهو مسنجرم به جرات می تونم بگم ۴۰ نفر توش هستند که شاید یکی دوتاشون رو بیشتر نشناسم. یعنی اکثریت قریب به اتفاق دوستای وبلاگی و اینترنتی هستند که ندیدمشون ولی شاید بارها باهاشون چت کردم و ازشون خیلی چیزا رو یاد گرفتم.(حالا بماند که بعضی از اینا هم به یه هدف ادم کرده بودن که منم دیلیتشون کردم-از ذهنم و از لیستم) توی گوشی موبایلم کلی شماره تلفن هست که هم دوستان دختر و هم پسر اینترنتی هستند که اینا رو هم اکثرا ندیدم.

    ولی انقدر برام عجیبه وقتی مثلا جلوی پسرخالم می خوام با یکی از این دوستان ندیده صحبت کنم. چنان چپ چپ نگاه می کنه انگار بزرگترین گناه عالمه. نمی دونم چرا توی جامعه جا افتاده اگه یه دختر و پسر با هم حرف می زنن حتما منظوری پشتش هست. نمی دونم چرا جا افتاده دختری که میاد توی اینترنت چت می کنه می شه مخش رو زد (به قول پسرا) بعد ازش سواری گرفت و بعد انداختش دور و رفت.

    چرا انقدر اندیشه های ما سطحش افت کرده؟ تا حالا یه بار نشده توی محیط کلوب که عضو هستم با یکی صحبت کنم و بعد از مدتی برام مشخص نشه که طرف فقط هدفش یه چیز بوده. یه بار خیلی ناراحت شدم. حسابی جا خوردم چون طرف خیلی خیلی ادعای مذهبی بودن داشت. یکی از کارمندان عالیرتبه شرکت نفت. رئیس گردان عاشورا. از اون هیئتی های تیر.

    مردک حتی بلد نبود نمازش رو درست بخونه (مملکت جالبی داریم. چه کسانی به چه جاهایی می رسن) به من می گه دختری که میاد توی اینترنت با کسی حرف می زنه فقط برای س ک س خوبه.

    مسخره است. برای من تجربه است. متاسفانه نه محیط اینترنت بلکه کارگری که توی خیابون داره راه میره هم وقتی چشمش به یه خانوم می افته فقط و فقط یه اندیشه در مغزش خطور می کنه.

    یادمه ماه پیش رمان دایره کامل اثر دانیل استیل رو خوندم. چقدر این رمان به فضای ما نزدیک بود. اولا برام جالب بود در آمریکا به عنوان یک کشور پیشرفته هم زناشون در امان نیستند. با این همه اهن و تلپشون. ولی اگه این کتاب نمایانگر فرهنگ آمریکا باشه. یه سری نکات جالب داشت. اونم اینکه در هر شرایطی مرداشون برای زنا ارزش قائلن. یعنی مثل ایران نیست که یه فرهنگ آمریکایی- ایرانی حاکمه که فقط مردا رو مجاز می کنه به اینکه هر (بازم با عرض معذرت) غلطی دلشون خواست بکنن و بعد واسه ازدواج برن دنبال یه دختر آفتاب مهتاب ندیده. آخه یکی نیست بهشون بگه وقتی شما انقدر کثیف به زنهای دور و برتون نگاه می کنین چطور می تونین توقع داشته باشین زنهای خودتون از این نگاهها و احیانا برخوردها در امان باشن؟

    اون چیزی که توی کتاب دایره کامل نظرم رو جلب کرد رابطه دختر قهرمان داستان بود (تانا) با پسر یه سرمایه دار که توی مهمونی با هم اشنا شدن. با اینکه وضع مالی دختر کاملا معمولی بود ولی این رابطه بدون هیچ دیدگاه خاصی شکل خیلی قشنگی به خودش گرفت. رابطه دوستی اونها تبدیل شد به رابطه خواهر و برادری. پسری که به قول خودش هرشب یه دختر رو به رستوران دعوت می کرد که ازش استفاده کنه چندین سال با این دختر بود و حتی با هم همخونه شدن و هرگز طرف اون دختر نرفت چون نمی خواست رابطه پاکی رو که داشتن لوث کنه. به روح دختر ضربه بزنه و اون رو از دست بده.

    اون پسر ازدواج کرد و باز هم با تانا همخونه بود. بعد هم که جدا شدن بعضی وقتا ناهار رو با هم می خوردن.

    در آخر هم که تانا صاحب یه پسر شد اسم دوستش رو روش گذاشت. (که البته این اتفاق تو ایران سند قطعی است بر شنگیدن زن)

    نمی دونم چرا مردم ایران با این همه ادعای فرهنگی بودنشون و پیشینه دیرینشون تمام فرهنگ غنی خودشون رو زیرپا گذاشتن و از فرهنگ غرب (البته اون بخش هایی که به نفع آقایون بوده) اخذ شده؟

    در این وانفسا برخورد با کسی مثل نویسنده بلاگ کافه جویبار که با این که یه آقاس دید به این روشنی داره برام جالب بود. و البته با توجه به نوشته های ایشون به این هم رسیدم مشکلی که الان باهاش روبرو هستیم از بست هاییه که دولت برای مردم ایجاد کرده.

    دوست ندارم سیاسی حرف بزنم. ولی واقعا این بست هایی که ایجاد شد چه نتیجه ای داشت؟ جز به انزوا رفتن یه عده و افسار گسیخته شدن یه عده دیگه؟

    مثل سیلی که پشت یه سد مهار می شه و وقتی سوراخی ایجاد می شه اون سد رو می شکافه و بعد از یه مدت سد رو می شکنه و اون وقت هیچ نیرویی مانع مهار کردنش نیست.

    ایکاش به جای پاک کردن صورت مسئله یه خورده هم به حل مسئله فکر می کردیم که حالا اینجور نشه که زن در جامعه ما در دید اکثر آقایون کالایی محسوب بشه برای برآوردن نیاز اونا و مرتب هم دم از این بزنن که این اتفاق در غرب می افته.

    ای بابا اونا که تکلیفشون روشنه- ادعایی هم ندارن. ما که ادعامون گوش فلک رو کر کرده چه کردیم؟

    داریم چه می کنیم؟ داریم به کجا می رسیم؟ جوونای ما دارن به کجا می رسن؟ فقط هربار و هزاربار تاسف می خورم به اندیشه های پوچی که در جامعه رواج پیدا کرده و به افکاری که فقط داره حول یه محور دور می زنه.

    پ.ن. ببخشید. من وقتی شروع به نوشتن یه پست می کنم نمی تونم دوسه تاش کنم. ترجیح می دم همون جلسه پست رو به پایان برسونم. اگه طولانی بود معذرت.

    لینک مستقیم  |  نوشته شده توسط جوجو  | 
  • دهه چهارم
  • چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386 ساعت 10:10

    امروز وارد دهه چهارم زندگیم شدم.

    روزی که وارد دهه سوم می شدم انقدر خوشحال و هیجان زده بودم. فکر می کردم قراره دنیا رو بگیرم تو دستام.

    حالا بعد از ده سال یه نگاه به عقب می اندازم.

    دانشگاه رفتم و لیسانس گرفتم توی رشته ای که عاشقش بودم. (البته به دلیل ندونم کاری با بدبختی های فراوان)

    یه شغل پیدا کردم در یک اداره دولتی. که نه سال اولش برام سختی بود و سختی. ولی خوب کار- اون چیزی بود که بهش نیاز داشتم.

    یه کتاب ترجمه کردم که بالاخره چاپ شد. (بماند که ناشر نامرد لذت چاپ اولین کتابم رو از دماغم درآورد)

    اولین و (فکر کنم آخرین و تنها) عشق زندگیم رو پیدا کردم. چه دنیایی داشتم باهاش. برام بهترین بود. همیشه و هروقت خواستمش بود. واقعا و به تمام معنا ویتامین روح من بود. هنوز هم که بررسی می کنم می بینم دیگه مثل اون صادق و روراست و مرد به معنای واقعی کلمه کسی نیومد توی زندگیم. (هرچند بعد از رفتنش خیلی ها اومدن با ادعای مردونگی که صدای طبل تو خالیشون بعد از یه مدت گوشم رو کر کرد) واسه منی که عشق خالص و ناب رو تجربه کرده بودم دیگه تحمل رنگ و لعاب هایی که به اسم عشق تحویل دادن سخت شد و این شد که الان در آستانه ورود به دهه چهارم تنها باشم و البته سبک و آرام.

    در ۲۵ سالگی مبتلا به ام اس شدم. چیزی که یه دفعه همه زندگیم رو تحت الشعاع قرار داد. شوکی که هنوز اثرش توی زندگیم هست. (هرچند خدا رو شکر از دعای مامانم الان خیلی خوبم) ولی خوب اسم این بیماری لعنتی خودش کافیه که خیلی درا رو به روی آدم ببنده.

    و البته به برکت وجود همین ام اس! و دردهای حاشیه ای اون یه سال پیش شغلم عوض شد و شدم کتابدار کتابخونه و از کار دائم با کامپیوتر راحت شدم. (چه بیماری پربرکتی!)

    وقتی وارد دهه سوم می شدم فکر می کردم دنیا رو می گیرم و اونجوری زندگی می کنم که می خوام

    ولی بعد دیدم زندگی به این سادگیا که فکر می کردم نیست. روزگار بازیهای فراوان در آستین داره که خیلی هاش هم به مذاق ما خوش نمیاد.

    یه وقت ممکنه بیدار بشی و ببینی بجای اون رویاهای زیبایی که می دیدی یه کابوس بزرگ در برابرته.

    اونوقت برای همیشه به حداقل ها راضی می شی. و البته نعمت های خدا رو بیشتر و بهتر می فهمی و شکر می کنی.

    حالا واسه هر قدم که برمی دارم. هربار که خودم تنها میرم حمام و بدون کمک. هربار که خودم تنها شلوارم رو پام می کنم. هربار که توی خیابون صاف راه میرم. هربار که بدون مشکل نوشته ای رو می خونم. هربار که راحت می نویسم بدون اینکه خودکار رو با بدبختی توی دست بگیرم یا دستام کی بورد رو راحت حس می کنه. و هربار و هربار ... یه شکر خدا می کنم یا بهش بدهکار می شم.

    چون می دونم همه اینا به مویی بنده. تجربه کردم. دیدم. فهمیدم. و طعم تلخ از دست دادنشون رو چشیدم.

    الان در دهه چهارم دیگه فکر نمی کنم قراره دهه پنجم که شروع می شه دنیا توی دست من باشه. فکر نمی کنم قراره با یه فرد ایده آل که حتما عاشقشم و حتما عاشقمه ازدواج کرده باشم. لزوما فکر
    نمی کنم حتما حتما فوق لیسانس گرفتم (هرچند این یکی از اهداف من هست).

    بلکه امیدوارم اون موقع هنوز سلامت باشم. محتاج نباشم. دلم شاد باشه. بابا و مامانم بالای سرم باشن. و اگه خدا بخواد برای خودم چهاردیواری به اسم خونه داشته باشم .

    اینا ایده آل های منه. امیدوارم اون موقع یه تغییر اساسی در روحم داده باشم و خیلی راضی تر و شادتر از الانم باشم.

    و امیدوارم اون موقع انقدر بی نیاز و متکی به خود باشم که دیگه هر نامردی به اسم مرد توی زندگیم راه پیدا نکرده باشه که با روح و روان من بازی کنه. 

    پ.ن: ممنون از عسل و سایر دوستان بابت تذکرشون. با اجازه اشتباهم رو تصحیح کردم.

    لینک مستقیم  |  نوشته شده توسط جوجو  | 
  • کشف ناخوشایند
  • شنبه یازدهم اسفند 1386 ساعت 9:43
    می دونستم اعصابم ضعیفه. یعنی همیشه بود ولی تا وقتی نرفتم دندون پزشکی نمی دونستم خیلی ضعیف تر از قبل شده

    دقیقا یادمه وقتی ۵ سال پیش برای آخرین بار تا قبل از پریروز البته رفتم دندون پزشکی و روت کانال انجام دادم و روکش کردم و جرم گیری و از این جور مزخرفات اصلا اذیت نشدم. فقط از بوی تراشیدن دندون بود که بدم می اومد.

    ولی اینبار با اینکه دکتر فقط یه دندون معمولی رو پر کرد برام پاهام بی حس شد و صورتم بی اختیار می لرزید. به دکتر نگفته بودم ام اس دارم (به نظرم دلیلی نداشت) آخه جزو اون لیستی که می پرسید نبود که.

    همینجور که دکتر مشغول کار بود و منم از شدت فشار عصبی دچار انقباض عضلات شده بودم و عزا گرفته بودم که ای ببم وای حالا اون دندون روت کانالی رو که مونده چکار کنم؟ حالا بقیه دندونا رو چکار کنم؟ با خودم هم فکر می کردم دکتر می گه این چرا آنرماله- شاید خیلی ترسیده!

    ولی واقعا مثل همیشه از دندون پزشکی نترسیده بودم هرچند بوی تراشیدن دندون برام خوشایند نیست.

    ولی یه ترس عمیق رو اون روز با تمام وجود حس کردم.

    اونم اینکه

    آیا بیماری من بدون اینکه خودی نشون بده داره آروم آروم پیشرفت می کنه؟

    اینکه دو سه سال دیگه که باز لازم شد برم دندون پزشکی دوباره چه چیزی رو در مورد خودم می فهمم؟

    اینکه با این اعصابی که داره روز به روز ضعیف تر می شه چکار کنم؟

    شاید لازم باشه ایندفعه به دکتر بگم ام اس دارم. نمی دونم شاید دونستن اون برای منم مفید واقع بشه.

    نگرانم

    نمی دونم دارم به کجا می رسم!

    لینک مستقیم  |  نوشته شده توسط جوجو  |