امروز وارد دهه چهارم زندگیم شدم.
روزی که وارد دهه سوم می شدم انقدر خوشحال و هیجان زده بودم. فکر می کردم قراره دنیا رو بگیرم تو دستام.
حالا بعد از ده سال یه نگاه به عقب می اندازم.
دانشگاه رفتم و لیسانس گرفتم توی رشته ای که عاشقش بودم. (البته به دلیل ندونم کاری با بدبختی های فراوان)
یه شغل پیدا کردم در یک اداره دولتی. که نه سال اولش برام سختی بود و سختی. ولی خوب کار- اون چیزی بود که بهش نیاز داشتم.
یه کتاب ترجمه کردم که بالاخره چاپ شد. (بماند که ناشر نامرد لذت چاپ اولین کتابم رو از دماغم درآورد)
اولین و (فکر کنم آخرین و تنها) عشق زندگیم رو پیدا کردم. چه دنیایی داشتم باهاش. برام بهترین بود. همیشه و هروقت خواستمش بود. واقعا و به تمام معنا ویتامین روح من بود. هنوز هم که بررسی می کنم می بینم دیگه مثل اون صادق و روراست و مرد به معنای واقعی کلمه کسی نیومد توی زندگیم. (هرچند بعد از رفتنش خیلی ها اومدن با ادعای مردونگی که صدای طبل تو خالیشون بعد از یه مدت گوشم رو کر کرد) واسه منی که عشق خالص و ناب رو تجربه کرده بودم دیگه تحمل رنگ و لعاب هایی که به اسم عشق تحویل دادن سخت شد و این شد که الان در آستانه ورود به دهه چهارم تنها باشم و البته سبک و آرام.
در ۲۵ سالگی مبتلا به ام اس شدم. چیزی که یه دفعه همه زندگیم رو تحت الشعاع قرار داد. شوکی که هنوز اثرش توی زندگیم هست. (هرچند خدا رو شکر از دعای مامانم الان خیلی خوبم) ولی خوب اسم این بیماری لعنتی خودش کافیه که خیلی درا رو به روی آدم ببنده.
و البته به برکت وجود همین ام اس! و دردهای حاشیه ای اون یه سال پیش شغلم عوض شد و شدم کتابدار کتابخونه و از کار دائم با کامپیوتر راحت شدم. (چه بیماری پربرکتی!)
وقتی وارد دهه سوم می شدم فکر می کردم دنیا رو می گیرم و اونجوری زندگی می کنم که می خوام
ولی بعد دیدم زندگی به این سادگیا که فکر می کردم نیست. روزگار بازیهای فراوان در آستین داره که خیلی هاش هم به مذاق ما خوش نمیاد.
یه وقت ممکنه بیدار بشی و ببینی بجای اون رویاهای زیبایی که می دیدی یه کابوس بزرگ در برابرته.
اونوقت برای همیشه به حداقل ها راضی می شی. و البته نعمت های خدا رو بیشتر و بهتر می فهمی و شکر می کنی.
حالا واسه هر قدم که برمی دارم. هربار که خودم تنها میرم حمام و بدون کمک. هربار که خودم تنها شلوارم رو پام می کنم. هربار که توی خیابون صاف راه میرم. هربار که بدون مشکل نوشته ای رو می خونم. هربار که راحت می نویسم بدون اینکه خودکار رو با بدبختی توی دست بگیرم یا دستام کی بورد رو راحت حس می کنه. و هربار و هربار ... یه شکر خدا می کنم یا بهش بدهکار می شم.
چون می دونم همه اینا به مویی بنده. تجربه کردم. دیدم. فهمیدم. و طعم تلخ از دست دادنشون رو چشیدم.
الان در دهه چهارم دیگه فکر نمی کنم قراره دهه پنجم که شروع می شه دنیا توی دست من باشه. فکر نمی کنم قراره با یه فرد ایده آل که حتما عاشقشم و حتما عاشقمه ازدواج کرده باشم. لزوما فکر
نمی کنم حتما حتما فوق لیسانس گرفتم (هرچند این یکی از اهداف من هست).
بلکه امیدوارم اون موقع هنوز سلامت باشم. محتاج نباشم. دلم شاد باشه. بابا و مامانم بالای سرم باشن. و اگه خدا بخواد برای خودم چهاردیواری به اسم خونه داشته باشم .
اینا ایده آل های منه. امیدوارم اون موقع یه تغییر اساسی در روحم داده باشم و خیلی راضی تر و شادتر از الانم باشم.
و امیدوارم اون موقع انقدر بی نیاز و متکی به خود باشم که دیگه هر نامردی به اسم مرد توی زندگیم راه پیدا نکرده باشه که با روح و روان من بازی کنه.
پ.ن: ممنون از عسل و سایر دوستان بابت تذکرشون. با اجازه اشتباهم رو تصحیح کردم.

