<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>اين مهمان ناخوانده</title>
<link>http://joojoobams.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Tue, 15 Jul 2008 05:33:58 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>متشکرم</title>
<link>http://joojoobams.blogfa.com/post-175.aspx</link>
<description>خدایا به خاطر تمام الطافی که تا حالا به من داشتی متشکرم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خدایا ممنونم از اینکه هنوز می تونم راه برم. می دونم با وجود این بیماری داری لطف بزرگی به من می کنی.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خدایا اگه سرگیجه دارم یا اگه یه وقتایی تعادلم رو از دست می دم مهم نیست. اگه یه وقتایی احساس می کنم مغزم داره توی کاسه سرم تاب بازی می کنه مهم نیست.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اگه پوست بدنم بی حس شده. اگه چشمانم به شدت درد می کنه. اگه درد پای راستم یه وقتایی امانم رو می بره اونم مهم نیست. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اگه بیش از حد خسته ام. اگه بی حوصلم مهم نیست.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خدایا شکرت. می دونم تو داری بهم لطف می کنی که با این وضعیت مزخرف پلاکهای مغز و نخاعم هنوز سرپا هستم. هنوز می تونم راه برم. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هنوز می تونم ببینم هرچند چشمام خیلی بازی درمیاره و یه وقتایی این پرده چارخونه ای که جلوش رو می گیره کلافه کننده است.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ولی خدایا بازم ممنونم. چون نمود بیماری لعنتی من فعلا فقط در حد معموله. مهم اینه که هنوز در شرایطی نیستم که دیگران با دیدن من حدس بزنن بیمارم. اینکه یه وقتایی مورد تمسخر دیگران قرار می گیرم به خاطر خواب آلودگی و خستی بی نهایتم و انگ تنبلی بهم می خوره راضیم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خدایا دارم سعی می کنم بفهمم که تو من دوست داشتی که این درد رو به من دادی.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دارم سعی می کنم درک می کنم که حتما یه شخصیت ویژه بودم که درد ویژه ای به من دادی.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خدایا همیشه و در تمام مراحل زندگیم حتی وقتی کفر گفتم دستت رو روی شونه هام احساس کردم وقتی بهت نیاز داشتم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تمام وجودم گرم شده وقتی حس کردم کنار من هستی.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خدایا بابت تمام نعمت هایی که به من دادی. اینکه سایه پدر و مادرم رو بالای سرم نگه داشتی. اینکه خونواده مهربونی به من دادی متشکرم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خدایا ممنونم که همیشه از خطاهای من چه کوچک و چه بسیار بزرگ چشم پوشیدی و لطف تو به من به اندازه بزرگی خودت بود نه به سبکی کارهای خوبی که من نداشتم. خدایا ممنونم که همیشه به من لطف داشتی. خدایا ممنونم که منو در خانواده ای آفریدی که ایمان به تو در اون قوی هست و از برکت وجود خونوادم منم همیشه سعی کردم تو رو به یاد داشته باشم. حتی موقع گناه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خدایا ممنونم که هنوز قدرت تایپ دارم و می تونم هر وقت دلم گنجایش احساسم رو نداشت با نوشتن خودم رو تخلیه کنم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خدایا ممنونم که هنوز قدرت اندیشیدن دارم و می تونم به کارهایی که انجام دادم و به لطف تو بیندیشم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خدایا هرچه به من دادی لطف تو بوده و هرچه ندادی حکمت تو.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خدایا من رو به حکمت خودت راضی کن و اونچه که خیر و صلاح من هست رو برای من پیش بیار.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خدایا کمکم کن اونقدر به معرفت برسم که حتی اگه روزی نعمت های بزرگت رو از من گرفتی بازم شکر گذار تو باشم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اگه روزی نتونستم راه برم نتونستم ببینم نتونستم بنویسم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خدایا کمکم کن اون موقع بنده خوب تو باشم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آمین&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#00cc33 size=4&gt;&lt;STRONG&gt;پیشاپیش تولد سالار مظلومان سرور شیعیان&lt;FONT color=#006600&gt; آقا علی علیه السلام&lt;/FONT&gt; رو خدمت همه دوستان تبریک می گم.&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#00cc33 size=4&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#00cc33 size=3&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 15 Jul 2008 05:33:58 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=joojoobams&amp;postid=175</comments>
<dc:creator>joojoobams</dc:creator>
<guid>http://joojoobams.blogfa.com/post-175.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دنیز عزیزم</title>
<link>http://joojoobams.blogfa.com/post-174.aspx</link>
<description>مدتها بود که از آپ کردن بلاگم منصرف شده بودم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ولی امروز خبری رو خوندم که به شدت متاثر شدم&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/07.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پدر گرامی دنیز عزیزم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نویسنده بلاگ &lt;A href=&quot;http://denizjoon.blogfa.com/&quot; target=_blank&gt;همدم روح&lt;/A&gt; به خاطر اشتباه عوامل بیمارستانی که در اون پیوند رگ قلب انجام داده بود به رحمت خدا رفت.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دنیز جان فقط می خوام بدونی من هم در غم تو شریکم و این فقدان رو به تو و خانوادت تسلیت می گم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;می دونم پدر تو روح بزرگی داشته که دختری مثل تو رو تربیت کرده و می دونم این مصیبت هم نمی تونه تو رو به زانو دربیاره چون همیشه تو از مشکلاتت قوی تر بودی عزیزم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;امیدوارم خدا هم در تحمل این غم عظیم به شما کمک کنه&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تسلیت من رو هم پذیرا باش عزیزم&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/24.gif&quot; width=18&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/24.gif&quot; width=18&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/24.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 08 Jul 2008 08:13:08 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=joojoobams&amp;postid=174</comments>
<dc:creator>joojoobams</dc:creator>
<guid>http://joojoobams.blogfa.com/post-174.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دل خوش سیری...</title>
<link>http://joojoobams.blogfa.com/post-172.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;جدیدا داره چندتا سریال بی نهایت آبکی از تلویزیون پخش می شه که سر و تهش رو بزنی فقط قراره چند نفر عاشق بشن و ازدواج کنن. حالا مسائل دیگه ای هم مد نظره که در حاشیه قرار گرفته.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;اینا به کنار. می گیم دغدغه جوونای ما (البته نه اصلی) ازدواجه. ولی خیلی راحت هرچی از دهنشون درمیاد می گن تا مخاطب رو بخندونن. یادمه دو سه قسمت پیش سریال دل خوش سیری چند مادر اکلیلی (اسمش رو تو سریال یادم نیست) رفته بود خواستگاری واسه دردونه اش (قیافش توی فیلم داد می زنه که ۴۰ به بالا داره این گل پسر) وقتی خانوم مخاطب بهش گفت یه زن بیوه سراغ داره مادر این شازده با عصبانیت گفت زن بیوه می خوام چکار؟ می خوام ترشی بندازم؟&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;بی نهایت ناراحت شدم. یعنی اینا انقدر شعور ندارن که به این راحتی به خودشون اجازه می دن هرچی دلشون خواست توی فیلم نامشون بنویسن و به قیمت خرد کردن شخصیت دیگران به خورد مخاطب بدن؟&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;مگه زن بیوه جرم کرده که بیوه شده؟ از یه طرف روانشناس میارن که دید جامعه رو نسبت به ازدواج عوض کنن از طرف دیگه علنا اعلام می کنن که یه آقای پنجاه ساله مجرد نباید با زن بیوه ازدواج کنه.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;همینه که مردای ما (به اونایی که در این جرگه نیستن توهین نشه) به خودشون اجازه می دن برای ازدواج برن سراغ دختر ترگل ورگل و طبعشون بیشتر از اینم برنمی داره.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;جالب اینکه آقایونی که بیوه هستن و بچه هاشون هم با خودشون زندگی می کنن فقط به ازدواج با یه دختر (ترجیحا کم سن و سال) فکر می کنن.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;حالا آقایون زن داری که دنبال معشوقن (البته با همین مشخصات و البته زنای بیوه هم در این جرگه قرار می گیرن) بماند. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;می دونم خیلی این مسئله رو باز کردم ولی مطمئنم همه شما که در اجتماع هستین با این مواردی که می گم برخورد داشتین.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;هیچ وقت نتونستم هضم کنم این همه بی فرهنگی رو در جامعه ای که ادعای فرهنگ غنی چند هزار ساله داره.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;آقا جان اگه ما مسلمان نیستیم و عربا رو قبول نداریم. داریوش و کوروش رو که قبول داریم. آیا در زمان اونا به همین راحتی به جنس زن توهین می شد؟ ما ادعا داریم تابع فرهنگ ایرانی هستیم؟&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;اگه ادعای مسلمانی داریم که تا اونجا که من خوندم هیچکدوم از اماما و پیامبرمون به جنس زن توهین نکردن. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;دلم می سوزه دارم توی جامعه ای زندگی می کنم که مرتب فرهنگ غرب رو به ریشخند می گیره و از استفاده ابزاری زن در اون جوامع و آزادی زن؟ در ایران می گه و در رسانه ملیش به این راحتی به هر کسی که خواست توهین می کنه.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;بعد سمینار می گیرن و ۴تا کارشناس میارن که به به و چه چه که کیفیت سریال های تلویزیون ما بسیار پیشرفت کرده! و داره به سلیقه و شعور مخاطب احترام می ذاره!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;واقعا این دل خوش سیری چند که حتما سمینار گرفتن و کارشناس آوردن داره. از بس پرمحتواس و دست فیلم فارسی های قدیمی رو از پشت نبسته!!!!!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;والا اونی که من توی فیلم فارسی قدیمی دیدم هم این بوده که یارو عاشق یه زن ر ق ا ص ه می شه و ازش می خواد توبه کنه و بعد باهاش ازدواج می کنه. حالا دارن به زن بیوه ای که حتما دچار مشکلات فراوانی هم هست و با بدبختی نون شب خودش و احیانا بچه هاش رو زیر نگاه های کثیف تهیه می کنه می گن که بیایم ترشی بندازیمش؟؟؟&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;جالب اینجاس که یه قسمت سریال همین جناب اکلیلی به دوستش می گه مادرم گفته امسال هرطوری هست باید زن بگیری حتی اگه زن خارجی باشه. و به دوستش می گه زن خارجی سراغ نداری؟ دوستش هم دقیق یادم نیست ولی محتوای جوابش یعنی اینکه زن خارجی از زن ایرانی برتره و هزار سال به تو جواب مثبت نمی ده. واقعا به قول شصت چی به به - به به  خیلی ممنونم از این همه احساسات ناتیونالیستی خالص و نابی. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;واقعا عجب جامعه اسلامی داریم ما. این فیلم ها هم بعدا می خواد نمود جامعه الان ما باشه و چه سند افتخاریه واقعا! دست مریزاد می گم به تولید کنندگان همچین سریال ها و فیلم هایی که دغدغشون مشکلات روز جامعه و تلاش برای رفع اونا و به وجود اوردن یه سیر دل خوشه.&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/23.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 21 Apr 2008 09:22:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=joojoobams&amp;postid=172</comments>
<dc:creator>joojoobams</dc:creator>
<guid>http://joojoobams.blogfa.com/post-172.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سفر</title>
<link>http://joojoobams.blogfa.com/post-171.aspx</link>
<description>یه تصمیم عجولانه
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یه سفر بی برنامه&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تنهایی&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;احساس خفقان&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و نتیجه &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;متنفر شدن &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از کیش&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;در اولین سفر.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;فشار عصبی وحشتناکی که &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خوابیدن رو برام مشکل کرد&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حیف...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نمی خواستم اینجوری شه&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دلم می خواست کیش رو با خاطره های قشنگش تو ذهنم داشته باشم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;برام برزخ بدی بود&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خوشحالم که حالا دیگه تهرانم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ولی نمی دونم چقدر طول می کشه تا بتونم خودمو راضی کنم دوباره به این شهر سفر کنم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شاید &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هیچ وقت&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 14 Apr 2008 07:31:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=joojoobams&amp;postid=171</comments>
<dc:creator>joojoobams</dc:creator>
<guid>http://joojoobams.blogfa.com/post-171.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>امیدوارم موش 87 موش خوبی باشه</title>
<link>http://joojoobams.blogfa.com/post-170.aspx</link>
<description>باز هم یه سال دیگه گذشت&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;با تمام وجود و از صمیم قلب از خدا می خوام امسال رو بهتر از سالهای قبل قرار بده&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;برای مردم ایران-و خودم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آمین&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://samarqand.malakut.org/archives/Nawruz[1].jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://vahidatashin.persiangig.com/image/news/9DA96_0068.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.istta.ir/manager/upload/Uploads/40004-B.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پ.ن: از همه عکسا خوشم اومد دلم نیومد یکیشون رو انتخاب کنم. تصمیم گرفتم همشون رو مفتخر کنم به مهمانی وبلاگم&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/11.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 17 Mar 2008 11:52:34 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=joojoobams&amp;postid=170</comments>
<dc:creator>joojoobams</dc:creator>
<guid>http://joojoobams.blogfa.com/post-170.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>اندیشه کنونی حاکم بر جامعه!</title>
<link>http://joojoobams.blogfa.com/post-169.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;امروز یه سر به وبلاگ &lt;A href=&quot;http://anahri.blogfa.com/&quot; target=_blank&gt;کافه جویبار&lt;/A&gt; زدم. در کل از زمان تاسیسش این وبلاگ برام جالب بوده. ولی بیشتر نقد و نظر فیلم بود و نمی دونستم طرز فکر و اندیشه نویسنده این وبلاگ که یه آقا هست چیه؟&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;پست ویولت و هایپرگرافیا رو خوندم. انگار تمام درد دل من و مطمئنا خیلی از خانوما بود. انقدر جامعه ما متاسفانه و با عرض معذرت به کثافت کشیده شده و اندیشه ها لوث شده که اصلا نمی شه انتظار داشت رابطه دو تا جنس مخالف بدون برقرار ارتباط جن سی باشه. من اد لیست یاهو مسنجرم به جرات می تونم بگم ۴۰ نفر توش هستند که شاید یکی دوتاشون رو بیشتر نشناسم. یعنی اکثریت قریب به اتفاق دوستای وبلاگی و اینترنتی هستند که ندیدمشون ولی شاید بارها باهاشون چت کردم و ازشون خیلی چیزا رو یاد گرفتم.(حالا بماند که بعضی از اینا هم به یه هدف ادم کرده بودن که منم دیلیتشون کردم-از ذهنم و از لیستم) توی گوشی موبایلم کلی شماره تلفن هست که هم دوستان دختر و هم پسر اینترنتی هستند که اینا رو هم اکثرا ندیدم. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;ولی انقدر برام عجیبه وقتی مثلا جلوی پسرخالم می خوام با یکی از این دوستان ندیده صحبت کنم. چنان چپ چپ نگاه می کنه انگار بزرگترین گناه عالمه. نمی دونم چرا توی جامعه جا افتاده اگه یه دختر و پسر با هم حرف می زنن حتما منظوری پشتش هست. نمی دونم چرا جا افتاده دختری که میاد توی اینترنت چت می کنه می شه مخش رو زد (به قول پسرا) بعد ازش سواری گرفت و بعد انداختش دور و رفت.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;چرا انقدر اندیشه های ما سطحش افت کرده؟ تا حالا یه بار نشده توی محیط کلوب که عضو هستم با یکی صحبت کنم و بعد از مدتی برام مشخص نشه که طرف فقط هدفش یه چیز بوده. یه بار خیلی ناراحت شدم. حسابی جا خوردم چون طرف خیلی خیلی ادعای مذهبی بودن داشت. یکی از کارمندان عالیرتبه شرکت نفت. رئیس گردان عاشورا. از اون هیئتی های تیر. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;مردک حتی بلد نبود نمازش رو درست بخونه (مملکت جالبی داریم. چه کسانی به چه جاهایی می رسن&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/07.gif&quot; width=18&gt;) به من می گه دختری که میاد توی اینترنت با کسی حرف می زنه فقط برای س ک س خوبه. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;مسخره است. برای من تجربه است. متاسفانه نه محیط اینترنت بلکه کارگری که توی خیابون داره راه میره هم وقتی چشمش به یه خانوم می افته فقط و فقط یه اندیشه در مغزش خطور می کنه.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;یادمه ماه پیش رمان دایره کامل اثر دانیل استیل رو خوندم. چقدر این رمان به فضای ما نزدیک بود. اولا برام جالب بود در آمریکا به عنوان یک کشور پیشرفته هم زناشون در امان نیستند. با این همه اهن و تلپشون. ولی اگه این کتاب نمایانگر فرهنگ آمریکا باشه. یه سری نکات جالب داشت. اونم اینکه در هر شرایطی مرداشون برای زنا ارزش قائلن. یعنی مثل ایران نیست که یه فرهنگ آمریکایی- ایرانی حاکمه که فقط مردا رو مجاز می کنه به اینکه هر (بازم با عرض معذرت) غلطی دلشون خواست بکنن و بعد واسه ازدواج برن دنبال یه دختر آفتاب مهتاب ندیده. آخه یکی نیست بهشون بگه وقتی شما انقدر کثیف به زنهای دور و برتون نگاه می کنین چطور می تونین توقع داشته باشین زنهای خودتون از این نگاهها و احیانا برخوردها در امان باشن؟&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;اون چیزی که توی کتاب دایره کامل نظرم رو جلب کرد رابطه دختر قهرمان داستان بود (تانا) با پسر یه سرمایه دار که توی مهمونی با هم اشنا شدن. با اینکه وضع مالی دختر کاملا معمولی بود ولی این رابطه بدون هیچ دیدگاه خاصی شکل خیلی قشنگی به خودش گرفت. رابطه دوستی اونها تبدیل شد به رابطه خواهر و برادری. پسری که به قول خودش هرشب یه دختر رو به رستوران دعوت می کرد که ازش استفاده کنه چندین سال با این دختر بود و حتی با هم همخونه شدن و هرگز طرف اون دختر نرفت چون نمی خواست رابطه پاکی رو که داشتن لوث کنه. به روح دختر ضربه بزنه و اون رو از دست بده.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;اون پسر ازدواج کرد و باز هم با تانا همخونه بود. بعد هم که جدا شدن بعضی وقتا ناهار رو با هم می خوردن. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;در آخر هم که تانا صاحب یه پسر شد اسم دوستش رو روش گذاشت. (که البته این اتفاق تو ایران سند قطعی است بر شنگیدن زن&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/11.gif&quot; width=18&gt;)&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;نمی دونم چرا مردم ایران با این همه ادعای فرهنگی بودنشون و پیشینه دیرینشون تمام فرهنگ غنی خودشون رو زیرپا گذاشتن و از فرهنگ غرب (البته اون بخش هایی که به نفع آقایون بوده) اخذ شده؟&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;در این وانفسا برخورد با کسی مثل نویسنده بلاگ کافه جویبار که با این که یه آقاس دید به این روشنی داره برام جالب بود. و البته با توجه به نوشته های ایشون به این هم رسیدم مشکلی که الان باهاش روبرو هستیم از بست هاییه که دولت برای مردم ایجاد کرده. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;دوست ندارم سیاسی حرف بزنم. ولی واقعا این بست هایی که ایجاد شد چه نتیجه ای داشت؟ جز به انزوا رفتن یه عده و افسار گسیخته شدن یه عده دیگه؟&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;مثل سیلی که پشت یه سد مهار می شه و وقتی سوراخی ایجاد می شه اون سد رو می شکافه و بعد از یه مدت سد رو می شکنه و اون وقت هیچ نیرویی مانع مهار کردنش نیست.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;ایکاش به جای پاک کردن صورت مسئله یه خورده هم به حل مسئله فکر می کردیم که حالا اینجور نشه که زن در جامعه ما در دید اکثر آقایون کالایی محسوب بشه برای برآوردن نیاز اونا و مرتب هم دم از این بزنن که این اتفاق در غرب می افته.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;ای بابا اونا که تکلیفشون روشنه- ادعایی هم ندارن. ما که ادعامون گوش فلک رو کر کرده چه کردیم؟&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;داریم چه می کنیم؟ داریم به کجا می رسیم؟ جوونای ما دارن به کجا می رسن؟ فقط هربار و هزاربار تاسف می خورم به اندیشه های پوچی که در جامعه رواج پیدا کرده و به افکاری که فقط داره حول یه محور دور می زنه.&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/02.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;پ.ن. ببخشید. من وقتی شروع به نوشتن یه پست می کنم نمی تونم دوسه تاش کنم. ترجیح می دم همون جلسه پست رو به پایان برسونم. اگه طولانی بود معذرت.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 11 Mar 2008 05:58:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=joojoobams&amp;postid=169</comments>
<dc:creator>joojoobams</dc:creator>
<guid>http://joojoobams.blogfa.com/post-169.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دهه چهارم</title>
<link>http://joojoobams.blogfa.com/post-168.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;امروز وارد دهه چهارم زندگیم شدم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;روزی که وارد دهه سوم می شدم انقدر خوشحال و هیجان زده بودم. فکر می کردم قراره دنیا رو بگیرم تو دستام.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;حالا بعد از ده سال یه نگاه به عقب می اندازم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;دانشگاه رفتم و لیسانس گرفتم توی رشته ای که عاشقش بودم. (البته به دلیل ندونم کاری با بدبختی های فراوان)&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;یه شغل پیدا کردم در یک اداره دولتی. که نه سال اولش برام سختی بود و سختی. ولی خوب کار- اون چیزی بود که بهش نیاز داشتم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;یه کتاب ترجمه کردم که بالاخره چاپ شد. (بماند که ناشر نامرد لذت چاپ اولین کتابم رو از دماغم درآورد)&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;اولین و (فکر کنم آخرین و تنها) عشق زندگیم رو پیدا کردم. چه دنیایی داشتم باهاش. برام بهترین بود. همیشه و هروقت خواستمش بود. واقعا و به تمام معنا ویتامین روح من بود. هنوز هم که بررسی می کنم می بینم دیگه مثل اون صادق و روراست و مرد به معنای واقعی کلمه کسی نیومد توی زندگیم. (هرچند بعد از رفتنش خیلی ها اومدن با ادعای مردونگی که صدای طبل تو خالیشون بعد از یه مدت گوشم رو کر کرد) واسه منی که عشق خالص و ناب رو تجربه کرده بودم دیگه تحمل رنگ و لعاب هایی که به اسم عشق تحویل دادن سخت شد و این شد که الان در آستانه ورود به دهه چهارم تنها باشم و البته سبک و آرام.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;در ۲۵ سالگی مبتلا به ام اس شدم. چیزی که یه دفعه همه زندگیم رو تحت الشعاع قرار داد. شوکی که هنوز اثرش توی زندگیم هست. (هرچند خدا رو شکر از دعای مامانم الان خیلی خوبم) ولی خوب اسم این بیماری لعنتی خودش کافیه که خیلی درا رو به روی آدم ببنده.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;و البته به برکت وجود همین ام اس! و دردهای حاشیه ای اون یه سال پیش شغلم عوض شد و شدم کتابدار کتابخونه و از کار دائم با کامپیوتر راحت شدم. (چه بیماری پربرکتی!)&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;وقتی وارد دهه سوم می شدم فکر می کردم دنیا رو می گیرم و اونجوری زندگی می کنم که می خوام&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;ولی بعد دیدم زندگی به این سادگیا که فکر می کردم نیست. روزگار بازیهای فراوان در آستین داره که خیلی هاش هم به مذاق ما خوش نمیاد. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;یه وقت ممکنه بیدار بشی و ببینی بجای اون رویاهای زیبایی که می دیدی یه کابوس بزرگ در برابرته.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;اونوقت برای همیشه به حداقل ها راضی می شی. و البته نعمت های خدا رو بیشتر و بهتر می فهمی و شکر می کنی.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;حالا واسه هر قدم که برمی دارم. هربار که خودم تنها میرم حمام و بدون کمک. هربار که خودم تنها شلوارم رو پام می کنم. هربار که توی خیابون صاف راه میرم. هربار که بدون مشکل نوشته ای رو می خونم. هربار که راحت می نویسم بدون اینکه خودکار رو با بدبختی توی دست بگیرم یا دستام کی بورد رو راحت حس می کنه. و هربار و هربار ... یه شکر خدا می کنم یا بهش بدهکار می شم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;چون می دونم همه اینا به مویی بنده. تجربه کردم. دیدم. فهمیدم. و طعم تلخ از دست دادنشون رو چشیدم. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;الان در دهه چهارم دیگه فکر نمی کنم قراره دهه پنجم که شروع می شه دنیا توی دست من باشه. فکر نمی کنم قراره با یه فرد ایده آل که حتما عاشقشم و حتما عاشقمه ازدواج کرده باشم. لزوما فکر &lt;BR&gt;نمی کنم حتما حتما فوق لیسانس گرفتم (هرچند این یکی از اهداف من هست).&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;بلکه امیدوارم اون موقع هنوز سلامت باشم. محتاج نباشم. دلم شاد باشه. بابا و مامانم بالای سرم باشن. و اگه خدا بخواد برای خودم چهاردیواری به اسم خونه داشته باشم .&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;اینا ایده آل های منه. امیدوارم اون موقع یه تغییر اساسی در روحم داده باشم و خیلی راضی تر و شادتر از الانم باشم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;و امیدوارم اون موقع انقدر بی نیاز و متکی به خود باشم که دیگه هر نامردی به اسم مرد توی زندگیم راه پیدا نکرده باشه که با روح و روان من بازی کنه. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;پ.ن: ممنون از عسل و سایر دوستان بابت تذکرشون. با اجازه اشتباهم رو تصحیح کردم.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 05 Mar 2008 06:39:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=joojoobams&amp;postid=168</comments>
<dc:creator>joojoobams</dc:creator>
<guid>http://joojoobams.blogfa.com/post-168.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>کشف ناخوشایند</title>
<link>http://joojoobams.blogfa.com/post-167.aspx</link>
<description>می دونستم اعصابم ضعیفه. یعنی همیشه بود ولی تا وقتی نرفتم دندون پزشکی نمی دونستم خیلی ضعیف تر از قبل شده
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دقیقا یادمه وقتی ۵ سال پیش برای آخرین بار تا قبل از پریروز البته رفتم دندون پزشکی و روت کانال انجام دادم و روکش کردم و جرم گیری و از این جور مزخرفات اصلا اذیت نشدم. فقط از بوی تراشیدن دندون بود که بدم می اومد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ولی اینبار با اینکه دکتر فقط یه دندون معمولی رو پر کرد برام پاهام بی حس شد و صورتم بی اختیار می لرزید. به دکتر نگفته بودم ام اس دارم (به نظرم دلیلی نداشت) آخه جزو اون لیستی که می پرسید نبود که. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;همینجور که دکتر مشغول کار بود و منم از شدت فشار عصبی دچار انقباض عضلات شده بودم و عزا گرفته بودم که ای ببم وای حالا اون دندون روت کانالی رو که مونده چکار کنم؟ حالا بقیه دندونا رو چکار کنم؟ با خودم هم فکر می کردم دکتر می گه این چرا آنرماله- شاید خیلی ترسیده!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ولی واقعا مثل همیشه از دندون پزشکی نترسیده بودم هرچند بوی تراشیدن دندون برام خوشایند نیست.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ولی یه ترس عمیق رو اون روز با تمام وجود حس کردم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اونم اینکه&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آیا بیماری من بدون اینکه خودی نشون بده داره آروم آروم پیشرفت می کنه؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اینکه دو سه سال دیگه که باز لازم شد برم دندون پزشکی دوباره چه چیزی رو در مورد خودم می فهمم؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اینکه با این اعصابی که داره روز به روز ضعیف تر می شه چکار کنم؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شاید لازم باشه ایندفعه به دکتر بگم ام اس دارم. نمی دونم شاید دونستن اون برای منم مفید واقع بشه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نگرانم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نمی دونم دارم به کجا می رسم!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 01 Mar 2008 06:12:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=joojoobams&amp;postid=167</comments>
<dc:creator>joojoobams</dc:creator>
<guid>http://joojoobams.blogfa.com/post-167.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>پایان دوره نقاهت</title>
<link>http://joojoobams.blogfa.com/post-164.aspx</link>
<description>روز دوشنبه ۱۰ دی رفتم بیمارستان. ۸ صبح اونجا بودم و اولین نفر. ولی ۶ امین نفر و آخرین نفر عمل من انجام شد. در حالیکه بعد از دیدن ۵ مریض قبلی که رفتن اتاق عمل و برگشتن حسابی خودم رو باخته بودم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;عمل به بدترین شکل ممکن توسط یک رزیدندت احمق شروع شد و بعد از نیم ساعت عذاب دادن من دکتر بی مسئولیت خودم به دادم رسید.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نتیجه این عمل ظاهرا ساده لاپاراسکوپی دو هفته تحمل بدترین دردهایی بود که به عمر پر از تحمل دردم  برام پیش نیومده بود.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;امروز بعد از ۱۳ روز دوری از محیط کار برگشتم در حالیکه هنوز خوب خوب نشدم که البته این از برکت تیغ جراحی دکترای بی مسئولیت ناواردیه که درد رو به من تحمیل کردن و در نتیجه کار غیر حرفه ایشون دچار عفونت شدیدی شدم که در نهایت مجبور شدم سفکسیم ۴۰۰  رو به فاصله ۶ ساعت یکبار بخورم تا بدتر از این بدی که هستم نشم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بماند. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خدا رو هزار مرتبه شکر می کنم که تمام شد.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 14 Jan 2008 08:00:58 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=joojoobams&amp;postid=164</comments>
<dc:creator>joojoobams</dc:creator>
<guid>http://joojoobams.blogfa.com/post-164.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>غدیر</title>
<link>http://joojoobams.blogfa.com/post-163.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm -0.35pt 0pt 7.1pt&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=ar-sa style=&quot;FONT-SIZE: 11pt; COLOR: #000000; FONT-FAMILY: tahoma&quot; xml:lang=&quot;ar-sa&quot;&gt;مرحوم حاج شیخ عبدالكریم اعلی الله مقامه می فرمود اگر مقدّس ترین زمان ما، كه از آن مقدس تر دیگر نیست &lt;SPAN&gt; &lt;/SPAN&gt;بخواهد برای امیرالمؤمنین(علیه السلام ) مدح بگوید از این بهتر كه عمروعاص گفته نمی تواند بگوید بعد از آنكه معاویه روی كار آمد. كاغذ نوشت كه بیا با من همراهی كن. عمر و عاص می دانست كه اگر &lt;SPAN&gt; &lt;/SPAN&gt;آنجا برود &lt;SPAN&gt; &lt;/SPAN&gt;همه چیز به او می دهند خانه می دهند زن می دهند شام و نهار می دهند و....&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm -0.35pt 0pt 7.1pt&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=ar-sa style=&quot;FONT-SIZE: 11pt; COLOR: #000000; FONT-FAMILY: tahoma&quot; xml:lang=&quot;ar-sa&quot;&gt;جواب نامه ی معاویه را چنین نوشت &lt;SPAN&gt; &lt;/SPAN&gt;نوشت: &lt;SPAN&gt; &lt;/SPAN&gt;تو می دانی مرا به چه دعوت می كنی؟ مرا دعوت می كنی كه روگردان بشوم از كسی كه در&lt;SPAN&gt;  &lt;/SPAN&gt;غدیر خم پیغمبر فرمود: &lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=ar-sa style=&quot;FONT-SIZE: 11pt; COLOR: #0000ff; FONT-FAMILY: tahoma&quot; xml:lang=&quot;ar-sa&quot;&gt;من كنت مولا فهذا علیّ مولاه&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr style=&quot;FONT-SIZE: 11pt; COLOR: #000000; FONT-FAMILY: tahoma&quot;&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm -0.35pt 0pt 7.1pt&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=ar-sa style=&quot;FONT-SIZE: 11pt; COLOR: #000000; FONT-FAMILY: tahoma&quot; xml:lang=&quot;ar-sa&quot;&gt;تو می دانی به چه چیز مرا دعوت می كنی؟ دعوت می كنی روگردان بشوم از كسی كه پیغمبر خدا فرمود: &lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=ar-sa style=&quot;FONT-SIZE: 11pt; COLOR: #0000ff; FONT-FAMILY: tahoma&quot; xml:lang=&quot;ar-sa&quot;&gt;علی منّی و انا من علی&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr style=&quot;FONT-SIZE: 11pt; COLOR: #000000; FONT-FAMILY: tahoma&quot;&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm -0.35pt 0pt 7.1pt&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=ar-sa style=&quot;FONT-SIZE: 11pt; COLOR: #000000; FONT-FAMILY: tahoma&quot; xml:lang=&quot;ar-sa&quot;&gt;می دانی تو مرا به چه چیز دعوت می كنی؟ دعوت می كنی به اینكه روگردان بشوم از كسی كه پیامبر در مورد او فرمود كه: &lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=ar-sa style=&quot;FONT-SIZE: 11pt; COLOR: #0000ff; FONT-FAMILY: tahoma&quot; xml:lang=&quot;ar-sa&quot;&gt;علی منّی بمنزلة هارون من موسی&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=ar-sa style=&quot;FONT-SIZE: 11pt; COLOR: #000000; FONT-FAMILY: tahoma&quot; xml:lang=&quot;ar-sa&quot;&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm -0.35pt 0pt 7.1pt&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=ar-sa style=&quot;FONT-SIZE: 11pt; COLOR: #000000; FONT-FAMILY: tahoma&quot; xml:lang=&quot;ar-sa&quot;&gt;یك یك مناقب امیرالمؤمنین را می شمرد آخرش نوشت ، بالاخره تو مرا دعوت می كنی كه ریسمان ایمان را از گردن بیرون بیندازم و با تو جفت بشوم آیا همچین چیزی ممكن است؟&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm -0.35pt 0pt 7.1pt&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=ar-sa style=&quot;FONT-SIZE: 11pt; COLOR: #000000; FONT-FAMILY: tahoma&quot; xml:lang=&quot;ar-sa&quot;&gt;این جواب را برای معاویه نوشت اما بالاخره حیله گری &lt;SPAN&gt; &lt;/SPAN&gt;معاویه او را به سمت خود &lt;SPAN&gt; &lt;/SPAN&gt;كشاند و رفت دست راست و چپ معاویه شد. دنیا اینجور است. كسی كه مدح كننده &lt;SPAN&gt; &lt;/SPAN&gt;امیرالمؤمنین است. یك مرتبه می شود مخلص و خالص دشمن او ، دنیا این جوری است. پس باید خیلی به خود ترسید و لرزید كه مبادا&lt;SPAN&gt;  &lt;/SPAN&gt;دنیا به جایی برسد كه راه انسان&lt;SPAN&gt;  &lt;/SPAN&gt;مثل عمر و عاص كج شود &lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm -0.35pt 0pt 7.1pt&quot; align=center&gt;&lt;SPAN lang=ar-sa style=&quot;FONT-SIZE: 11pt; COLOR: #000000; FONT-FAMILY: tahoma&quot; xml:lang=&quot;ar-sa&quot;&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.iranmania.com/cards/cardimages/actual/eide_ghadir_khom_2.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm -0.35pt 0pt 7.1pt&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=ar-sa style=&quot;FONT-SIZE: 11pt; COLOR: #000000; FONT-FAMILY: tahoma&quot; xml:lang=&quot;ar-sa&quot;&gt;&lt;/SPAN&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm -0.35pt 0pt 7.1pt&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=ar-sa style=&quot;FONT-SIZE: 11pt; COLOR: #000000; FONT-FAMILY: tahoma&quot; xml:lang=&quot;ar-sa&quot;&gt;&lt;/SPAN&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm -0.35pt 0pt 7.1pt&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=ar-sa style=&quot;FONT-SIZE: 11pt; COLOR: #000000; FONT-FAMILY: tahoma&quot; xml:lang=&quot;ar-sa&quot;&gt;&lt;/SPAN&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm -0.35pt 0pt 7.1pt&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=ar-sa style=&quot;FONT-SIZE: 11pt; COLOR: #000000; FONT-FAMILY: tahoma&quot; xml:lang=&quot;ar-sa&quot;&gt;عید غدیر رو به همه شیعیان و سادات (علی الخصوص خودم&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; width=18&gt;) تبریک می گم.&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm -0.35pt 0pt 7.1pt&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=ar-sa style=&quot;FONT-SIZE: 11pt; COLOR: #000000; FONT-FAMILY: tahoma&quot; xml:lang=&quot;ar-sa&quot;&gt;هرچند دیر شد. ولی ماهی رو هروقت از آب بگیری تازه است&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/04.gif&quot; width=18&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm -0.35pt 0pt 7.1pt&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=ar-sa style=&quot;FONT-SIZE: 11pt; COLOR: #000000; FONT-FAMILY: tahoma&quot; xml:lang=&quot;ar-sa&quot;&gt;&lt;/SPAN&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm -0.35pt 0pt 7.1pt&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=ar-sa style=&quot;FONT-SIZE: 11pt; COLOR: #000000; FONT-FAMILY: tahoma&quot; xml:lang=&quot;ar-sa&quot;&gt;&lt;/SPAN&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 30 Dec 2007 06:03:17 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=joojoobams&amp;postid=163</comments>
<dc:creator>joojoobams</dc:creator>
<guid>http://joojoobams.blogfa.com/post-163.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
