یه سال دیگه گذشت
به همین زودی. ولی چقدر ماجرا داشتم امسال
اول سال رو خوب شروع نکردم. یه ضربه مهلک. چیزی که منو به شدت به هم ریخت. از خودم و همه متنفر بودم. با خدا هم قهر کردم. بعد به این نتیجه رسیدم خدا دوستم نداشته. بهرحال گذشت
البته یه خوبی هم امسال برام داشت که به نظرم برام لازم بود. کلاس یوگا اسم نوشتم و همچنان دارم ادامه می دم. انرژی خیلی ها رو ندارم ولی از خیلی هام بهترم.
حالا کلاس پرانایام هم میرم . تمرین های تنفسی داریم و یه رژیم نه چندان آسان نه چندان سخت. ولی خوبه.
تابستان به صرافت افتادم برم کلاس ویراستاری. خیلی سخت بود. بیشتر به خاطر گرمی وحشتناک هوا و اینکه به ماه رمضان خورد و حتی نمی تونستیم یه لیوان آب بخوریم.
واقعا از این دوره لذت بردم. چقدر خندیدیم. چقدر بحث کردیم. همش عالی بود. حس دوران دانشگاه برام زنده شد. امیدوارم بتونم و همت کنم و برم فوق لیسانس رو هم بخونم.
کلاس ویراستاری آخر آبان تمام شد. نفر اول کلاس شدم با نمره ۹۴. واقعا برام لذت بخش بود. بین اون همه لیسانس و فوق لیسانس زبان فارسی اول شدن برام افتخار بود.
هرچند هنوز نتونستم خیلی بهره ببرم از مدرکم.
بعد از کلاس باز یه تحول دیگه داشتم که خوب نبود. ولی برام درس بزرگی شد. انگار یه دفعه ای بزرگ شدم. سرد و بی تفاوت. خیلی چیزها که برام آرزو بود بی اهمیت شدن.
و حالا یه زندگی فلت دارم. نه نکته هیجان آوری توشه. نه تغییری. یه وقتایی خسته می شم و ناامید. یه وقتایی سرد و بی خیال.
خوشحال نیستم چون احساس می کنم در ۳۳ سالگی دیگه کاری برای انجام دادن ندارم. یه جورایی حس می کنم تموم شدم. ناراحت نیستم چون هنوز سالمم حداقل. و هنوز خانوادم کنارم هستن. بازم شکر.
بازم تولدم شد. یه سال دیگه به سنم اضافه شد. حقیقتش دیگه خیلی حس جوونی ندارم. احساس می کنم یه زن جاافتاده شدم. با مزه اینکه کسانی رو که سه چهارسال از خودم کوچکترن نصیحت می کنم و برای اونا آرزوی موفقیت دارم.
یه سال دیگه با همه خوبی و بدیاش گذشت.
نمی دونم تا سال دیگه همین موقع چه وقایعی در انتظارمه. امیدوارم اگه بدن در حد طاقت من باشن و اگه خوبن خودم رو گم نکنم