از سری ماجراهای جوجومون
دختر بزرگه داداشم: عمه یه چیزی می گم بین خودمون بمونه
من:بگو. خیالت راحت.
اون: من خیلی باشم تا ۲۰ سالگی ایرانم. بعدش می خوام برم اسپانیا واسه ادامه تحصیل.
من: چی شد به این نتیجه رسیدی؟ واسه چی اون موقع؟
اون:خوب عمه می خوام واسه دکترا برم اونجا دیگه. باید درس خونده باشم.
من: (بدون اینکه بپرسم چرا اسپانیا) خوب پس باید خیلی درس بخونی و زود هم فوق لیسانس رو بگیری تا بتونی بری. ولی هیچ فکر پولش رو کردی؟ می دونی چقدر گرون می شه؟
اون: خیالت راحت. دارم جمع می کنم. راستش رو بخوای تا حالا هم ۵۰ هزار تومنش رو جمع کردم. (البته این پنجاه هزار تومن رو خیلی غلیظ ادا می کنه انگار ۵ میلیون جمع کرده)
دو ساعت بعد من و اون و خواهر کوچیکش داریم با هم صحبت می کنیم و بحث کشیده می شه به مادر و پدرشون و بحث خساست و از این حرفا
می پرسم به نظر شما باباتون خسیسه؟
کوچیکه با ناراحتی و غیظ می گه به هیچ وجه. بابای بیچاره من خیلی هم مهربون و دست و دلبازه
بزرگه: به نظر من که بابام خسیسه
کوچیکه با حالت تهاجمی و خیلی ناراحت: مودب باش. داری در مورد بابایی حرف می زنی. کجا خسیسه. هرچی می خوایم واسمون می خره.
بزرگه: بهرحال به نظر من که خسیسه.
کوچیکه به شدت عصبانی می شه و من واسه اینکه بحث به جای باریک نرسه آرومش می کنم و می گم خوب حتما آبجی دلیلی واسه این حرفش داره.
به نظر تو بابات چرا خسیسه؟
بزرگه: می دونی عمه. بابای من به خاطر همش ۴۵ هزار تومن ناقابل پول سرویسم که گم کرده بودم منو تنبیه کرد.
من: با تعجب! پول سرویست رو گم کردی؟ واسه چی؟ مگه تو باید پول رو می دادی به راننده؟
کوچیکه: می دونی چی شد عمه! مامانم پول رو گذاشت توی یه پاکت داد به این خانوم گفت بده به راننده. توی سرویس هم راننده پاکت رو دست این دید و با خنده گفت به کی می خوای کادو بدی. اینم خیلی جدی گفت بهرحال یکی هست دیگه. بعدشم پول رو نداد بهش و من دیگه حواسم نبود ولی از سرویس که پیاده شدیم پاکت رو مثل اینکه انداخته بود زمین و راننده هم بهش گفته بود این مال کیه و اینم خیلی جدی گفته مال ما که نیست من خبر ندارم.
بزرگه: آره عمه. کلا حواسم پرت شد. خوب چیکار کنم دیگه. اصلا یادم رفت پاکت دستم بوده. بعدش هم که راننده پرسید پاکت مال کیه گفتم خوب وقتی مال ما نیست که نباید بگیم مال ماست. حرومه. بهرحال عمه همش ۴۵ تومن بود ارزش نداشت که بابام ناراحت شد و تنبیهم کرد.
من: خوب حالا مگه بابات چجوری تنبیهت کرد که انقدر ناراحتی؟ مجبورت کرد پولهای قلکت رو بدی بهش؟
بزرگه: نـــــــــــــــــــــــه. بهم گفت اجازه نداری تا ۳ هفته به کامپیوتر نزدیک بشی و باهاش کار کنی (منظورش همون بازی بود بچم)
من: همین؟؟؟خوش به حالت. من فکر کردم مجبورت کرده تا آخر سال پیاده بری مدرسه.
اون: نه عمه. اتفاقا دوباره فرداش ۴۵ تومن بهم داد که بدم به راننده. ولی خوب کارش خیلی بد بود. نباید من رو از بازی با کامپیوتر محروم می کرد اونم به خاطر ۴۵ تومن بی ارزش.
من:![]()
پ.ن: نمی دونم حکمت چی بود که ۵۰ هزار تومن خودش رو با اون غلظت ادا کرد و ۴۵ هزار تومن بابای بنده خداش رو با اون خفت. تازه خانوم خیلی هم ناراحت شده بودن واسه اینکه به خاطر فراموشیشون از بازی با کامپیوتر اونم به مدت ســـــــــــــــــــــــه هفته محروم شدن.![]()
جوجو دختريه كه به دليل بيماري اي كه ناخواسته گريبانگيرش شد وارد دنيايي شد كاملا متفاوت.