عاشق شدن شیما برای منم شده بود دردسر.

مرتب می اومد سراغم که تو رو خدا پاشو بریم به بهانه خرید من می خوام اینو ببینم. (آخه آقا یه پاتوق داشتن که با دوستاش اونجا وامی ستادن تو محل)

من اصلا این کارو دوست نداشتم. خوشم نمی اومد جلوی این چندتا پسر رژه برم و واسم حرف دربیارن ولی انقدر شیما اصرار می کرد که دلم می سوخت و می رفتم. یه وقتایی به محض اینکه می رسیدیم خونه می گفت ای وای یادم رفت فلان چیز رو بخرم و بیا بریم.

ماجرایی شده بود. چندباری هم با مهناز رفته بود ولی مهناز رک بود و یه بار بهش گفته بود من دیگه باهات نمیام خودت می دونی. اینجوری شد که من تنها مونده بودم و دلمم نمی اومد بهش نه بگم.

تنها کاری که می تونستم انجام بدم این بود که سعی کنم کنترلش کنم که زیاد نره بیرون.

البته واقعا این دختر، خانم بود و خیلی سنگین و سربه زیر می رفت و می اومد ولی مردم همیشه دنبال بهانه ان دیگه.

دیگه رسمن داشت دیوونه می شد شیما و هربار می رفتم خونشون واسم حرف می زد و اشک می ریخت. خیلی ناراحت بودم و با اینکه از این پسر خوشم نمی اومد مرتب دعا می کردم که خدایا اگه خیره جور کن که اینا با هم ازدواج کنن.

انقدر دیوونه شده بود که می گفت من فقط خود پسره رو می خوام و اگه خانوادش وسط اتاقشون فقط یه چادر بزنن و من و این اینور چادر باشیم و اونا اونور هم برام مسئله ای نیست و باهاش زندگی می کنم. (واقعا هم راست می گفت. ذاتا بساز و مهربون بود)

با مزگی جریان این بود که خانواده شیما کاملا بی حجاب و خانواده این پسره بسیار مقید بودن (البته من می گم از این مسلمان ظاهریا) ولی خوب مادرش خانم جلسه ای بود و حجابش رو هم حفظ می کرد.

البته از اون خانم بی خیالایی که بچه هاش رو ول کرده بود توی کوچه که به امان خدا بزرگ بشن و همینطور هم شده بود و تنها بچه درس خوانش همین پسرش شده بود که بعد از کلی تاخیر و بعد از سربازیش بالاخره دیپلم گرفت.

ادامه دارد