تا اونجا گفتم که شیما ویزاش رو گرفت و از ایران رفت.

جدایی هم برای اون خیلی سخت بود و هم برای من . تا یه مدت مرتب باهاش تماس می گرفتم. فکر کنم هفته ای یه بار. اون روزا تلفن ما هنوز قابلیت تبدیل به تن شدن رو نداشت و باید می رفتم کافی نت. ولی انقدر دلم براش تنگ می شد که به هر سختی بود می رفتم و تماس می گرفتم. اینم بگم شیما بهم گفته بود چون اونجا باید خونه برادرش بمونه و احساس سربار بودن می کنه نمی تونه زنگ بزنه و از من خواسته بود که تماس بگیرم.

دو سه سالی دنبال کار اقامتش بود و در این بین خواستگاران زیادی رو هم دیده بود و با یکیشون تا مرحله نامزدی هم پیش رفت که به هم خورد. شیما حسابی روحیه اش رو از دست داده بود و هربار باهاش تماس می گرفتم گریه می کرد. واقعا بریده بود. کار من شده بود روحیه دادن به شیما.

یکی دو ماهی ازش خبر نداشتم که یه شب زنگ زد و گفت می خواد یه خبر خوب بهم بده. جریان رو که پرسیدم گفت: نامزد کرده و بعد گوشی رو داد به نامزدش. البته این بار عقد کرده بودن. خدا رو شکر روحیه اش رو به دست آورده بود. نامزدش هم پسر خوب و خانواده داری بود.

دیگه ازش خبری نشد تا اینکه زنگ زد و گفت عروسی کرده. حقیقتش بهم برخورد که چرا انقدر بی خبر عروسی کرده ولی اون دلیل آورد که نمی شد خبر داد. ته دلم ناراحت بودم ولی چیزی نگفتم. بعد از یه مدت یکی دوتا عکس عروسیش رو واسم میل کرد. وقتی ازش خواستم فیلمش رو واسم بفرسته گفت نه نمی شه. کسی نیست بیاره و پست هم نمی تونم بکنم. قبول کردم.

از رفتن شیما هفت سال گذشت و اون گفت کار اقامتش کاملا درست شده و داره یه سر میاد ایران با شوهرش. روزی که اومد بهم خبر داد که خونه مادر شوهرشه و منم ساعت ۸ شب با مامانم رفتیم دیدنش. اینم بگم اون موقع نی نی دار شده بود. یه دختر. یه گردنبند طلا واسه دخترش گرفتم و رفتیم دیدنش.

خیلی خیلی از دیدنش خوشحال شدم. اونم خیلی تحویل گرفت. ولی حقیقتش همون اول حس کردم خیلی از هم دوریم...