سرانجام شیما-آدم ها خیلی زود فراموش می کنن
اینم بگم پسر همسایه مون هم در این فاصله ازدواج کرده بود. با یه خانم چادری که فقط دماغش پیدا بود. تا اونجا که می دونم تا الان هم بچه دار نشدن.
داداش کوچکتره این پسره هم معتاد شد به هروئین و به فلاکت افتاده. همونی که شیما رو با دوستانش مسخره کرده بود.
حالا برسیم به شیما. شیما حدود یه ماهی ایران بود که من فقط دو بار تونستم ببینمش. سرش شلوغ بود و دعوت من رو برای اینکه بیاد خونمون قبول نمی کرد. بعد از اینکه شوهرش رفت شیما دو هفته دیگه ایران بود و یه شب اومد خونه ما.
در مورد فیلم عروسیش ازش پرسیدم و جواب داد که نیاورده. یکی دو هفته دیگه شیما رفت. شیما یه دوست صمیمی دیگه هم از دوران مدرسه اش داشت که البته من نمی دونستم تا چه حد صمیمی هستن.
در جریان بودن شیما در ایران با اون دختره هم تا حدودی آشنا و حتی صمیمی شده بودم. وقتی شیما رفت هم من با اون تماس داشتم. در جریان تماس هامون فهمیدم این خانم قبل از عروسی شیما در جریان بوده و کلی مراوده داشتن و شیما هم فیلم عروسی اش رو بلافاصله بعد از عروسی برای اون فرستاده بود.
خیلی برام سخت بود. احساس می کردم خیلی احمق فرض شدم. بامزه اینکه بعد از یه مدت اون خانم بحث ازدواج من رو پیش کشید و بهم گفت شیما یکی از آشناهاشون رو که خارج زندگی می کنه برای من در نظر گرفته و خودش هم می خواد بعدا بهم بگه.
اون آقایی که شیما برای من در نظر گرفته بود علاوه بر تفاوت سنی بسیار زیادی که داشتیم دچار هپاتیت ب بود و دو تا کلیه هاش هم از کار افتاده بودن و دیالیز می شد. از لحاظ درآمد هم هیچ شغلی نداشت و با مستمری که دولت بهش می داد به عنوان پناهنده زندگی می کرد.
انقدر برای سخت بود که حتی باورش نکردم. فکر کردم شاید دوست شیما شوخی کرده یا اشتباه فکر کرده. ولی هفته بعد که شیما زنگ زد و ماجرا رو برام تعریف کرد و مستقیم از من خواستگاری کرد تازه اونم با این عنوان که چون تو دوست منی دارم تو رو خواستگاری می کنم برای این آقا. تو مریضی و اونجا کسی نمیاد سراغت و تازه از لحاظ درمانی هم محدودیت داری. اینجا بیای با این آقا با هم زندگی می کنید.
اونم حقوق می گیره از دولت و از لحاظ دارویی هم همه چی براش مجانیه و برای تو هم مجانی می شه. بچه دار هم نباید بشه که مهم نیست. بچه می خواید چیکار؟
واقعا دنیا روی سرم خراب شد. منی که همیشه نگران شیما بودم و براش بهترین ها رو می خواستم از خدا از اون توقع نداشتم به خودش اجازه بده اینجوری من رو له کنه. بعد از اون ماجرا ام اس من دوباره خودنمایی کرد و یه ماه تحت درمان بودم. وقتی مامانم به دکترم توضیح داد برای چی این اتفاق برام افتاده خیلی عصبانی شد و گفت بهش بگو برن برای اون آقا یه هپاتیتی مثل خودش در نظر بگیرن.
بدتر از همه من می دونستم بیماری اون آقا به خاطر روابط جنسی متعدد و افسار گسیخته و میخوارگی های فراوانش بوده. شیما من رو لایق اون آقا دونسته بود. سه ماه جواب تلفنش رو ندادم.
بعد هم که زنگ زد و جواب دادم با پررویی گفت: من واسه خودت گفتم چون دوستت داشتم. دلت هم بخواد. حالا که نخواستیش هم مهم نیست. دوستیمون سرجاش می مونه.
بعد از اون جریان همچنان با شیما صحبت می کنیم ولی واقعا دیگه از چشمم افتاد.
یه وقتایی که به گذشته فکر می کنم خنده ام می گیره و در عین حال دلم می سوزه. من همیشه نگران اون بودم. پا به پاش اشک می ریختم. و همیشه براش دعا می کردم.
به خاطر اطمینای که بهش داشتم مریضیم رو بهش گفتم. ولی اون وقتی پاش رسید اونجا و با یه مرد رستوران دار ازدواج کرد همه چی رو فراموش کرد. خوشحالم که خوشبخت شد. حالا می دونم که هیچ وقت نباید دلم به حال کسی بسوزه. چون ممکنه من خودم بدتر از اون بشم.
جالب اینکه بعد از دوازده سال ام اس مریضی من هیچ نمود خارجی نداره و حتی زیاد اذیتم نکرده. هنوز سر پا هستم و سرکار هم میام. ولی شیما خیلی راحت مریضیم رو علم کرد و به خودش اجازه داد اونجوری من رو خرد کنه.
حقیقتش این برام شد یه تجربه. هرچند به خاطر ذات مهربونم خیلی احمقم. خیلی زود همه چی رو فراموش می کنم و دیگران هم خیلی راحت ازم سو استفاده می کنن. ولی دیگه نسبت به هیچ کس خوش بین نیستم. اینو می دونم که باید خودم برای خودم مهمتر از دیگران باشم. هرچند بهش عمل نمی کنم![]()
انی وی. ماجرای شیما تموم شد و شیما هم عاقبت بخیر شد. من هم درس خوبی گرفتم که حتی صمیمی ترین دوستان هم ارزششون یه حد خاصیه و وقتی پای منافع خودشون در میون باشه دیگه حتی ما رو نمی شناسن.
این ما هستیم که باید برای خودمون ارزش قائل باشیم و دلمون اول از همه برای خودمون بسوزه.
بهرحال مسئله بیماری من و اتفاقات جانبی که به خاطرش برام افتاد امتحان خیلی بزرگی بود که خدا من رو درش قرار داد. حقیقتش هیچ وقت فکر نمی کردم آینده من اینی بشه که الان دارم. حتما کار خدا حکمتی داشته ولی این حکمتش خیلی وقتا باعث شده ازش شاکی بشم.
خیلی ها به خاطر بیماریم مسخره ام کردن و طعنه زدن و خیلی ها پشت سرم گفتن خدا رو شکر مریضه و نمی تونه به آرزوهاش برسه. جالب اینه که اون خیلی ها همه به اون چیزی که می خواستن رسیدن و خوشبخت شدن و من واقعا همونجوری برام پیش رفت که اونا آرزوشون بود.
اینا باعث می شه خیلی وقتا از دست خدا شاکی بشم. ولی چه می شه کرد زندگی اونجوری پیش میره که خودش می خواد نه باب دل ما.
جوجو دختريه كه به دليل بيماري اي كه ناخواسته گريبانگيرش شد وارد دنيايي شد كاملا متفاوت.