آدمی.دمی
دیروز صبح که اومدم اداره دیدم فضای اینجا کاملا متشنجه. قرآن گذاشته بودن و چندتا از همکاران به شدت گریه می کردن.
شصتم خبر دار شد که یکی فوت کرده. وحشت کرده بودم و مرتب خدا خدا می کردم که اسم کیو می خوام بشنوم. گفتن آقای فلانی فوت کرده. یکی از همکاران ۴۲-۳ ساله که تازه معاون یکی از دفاتر شده بود.
شوک بزرگی بود. مخصوصا وقتی شنیدم که اون بنده خدا روز قبل ساعت ۱۱ صبح رفته دستشویی و همونجا سکته کرده و بلافاصله فوت کرده ولی هیچ کس کنجکاو نشده که کجاست و حتی اینکه چرا در دستشویی قفله.
خانواده بنده خدا در به در دنبالش می گشتن تا آخرش میان اداره و ساعت ۱۱ شب در دستشویی رو می شکنن و با جنازه بنده خدا مواجه می شن.
همین.
به همین راحتی. صبح زنده بوده و سالم و عصر دیگه نبوده. و هیچ کس هم نمی دونسته که نیست.
مامانم همیشه می گه آدمی به دمی بنده. مرگ رو حس کردیم خیلی خیلی نزدیک. ولی فردا دوباره همه چی برمی گرده به روال سابق و تمام. همه یادمون میره.
جالب تر اینکه هیچ کس حتی هم اتاقی تو از تو خبردار نیست.
با خودم فکر می کنم حقیقتا ما خیلی تنهاییم و خودمون نمی دونیم.
جوجو دختريه كه به دليل بيماري اي كه ناخواسته گريبانگيرش شد وارد دنيايي شد كاملا متفاوت.